You are currently browsing the monthly archive for آوریل 2010.

خواب دیدم از یک هواپیمایی پیاده شدیم به بهانه‌ی بمب. حواسم به خیلی‌ها بود. انگار مواظبشان بودم. داداشکم هم بود. بیرون یک اتاقی .صدایش نکردم، با دوستهایش بود. بعد اتاق راه افتاد. گفتند این اتاق سیار است، شما را دور میکند از ناحیه‌ی بمب. اتاق دور شد، دلم هری ریخت پایین . داداشک توی اتاق نبود. جایش گذاشته بودم. انقدر حواسم به بقیه و خودم بود که جا ماند. منفجر شدن هواپیما را ندیدم. اتاقک را دیدم که دور می‌شود و من در این فکر بودم که جایش گذاشتم. اینجور مواقع آدم با یک عرق سردی روی صورتش بیدار می‌شود…

آفتاب از روی من و تخت رد شده بود و کش آمده بود تا دم در اتاق. مات و مبهوت خودم را روی کمرم بالا کشیدم تکیه دادم به تخت. جایش گذاشتم. نه ؟

روزی که آمد پیشم را خوب یادم است. از قبل تاکید کرده بود برایش پک ِ آبجو بخرم بگذارم در یخچال. از یک هفته قبلش مشغول سر هم کردن تخت و کمدش بودم. تختش تا روز آخری که آنجا بودم قیژ قیژ آرامی میکرد چون زورم بیشتر از این به سفت کردن پیچ‌ها نمی رسید. آبجوها را در یخچال که دید خوشحال شد. مثل تمام لحظات بعدش در این چند سال که بودم، قبل از اینکه بخواهد یا بعدش. در هر حال بودم.

من که رفتم تمام وسایلی را قیژ قیژ می‌کرد و نمی‌کرد را فروخت ، همان‌هایی که پیچ‌هایشان را خودم بسته بودم، خانه را عوض کرد. حواس من هم رفت پی مهاجرت دوم. پی ِ خودم. پی ِ خیلی چیزهای دیگر. مواظب خیلی چیزها بودم ، غیر از داداشکم شاید. او هم بود ، با دوستهایش ، با درسهایش . بعد یک روز صبح بیدار شدم ، دیدم جا گذاشتمش. دیدم خبر از یخچالش ندارم. از امتحانهایش، از پروژه هایش. از دوستهایش حتی. بعد عرق سردی نشست روی صورتم. خودم را روی کمرم کشیدم بالا ، تکیه دادم به تخت. اشکهایم ریخت روی ملافه ‌ها. جایش گذاشتم. می دانم…

Advertisements

من خواهر ندارم. دوست صمیمی هم مدتهاست دیگر دم ِ دست ندارم. بعد گاهی دلم بدجوری آدمیزاد ِ مونث ِ نزدیکی می خواهد برای حرفها و کارهای دخترانه. حتی فکر که میکنم می‌بینم خیلی از مراحل زندگیم که باید یک دوست نزدیک ور ِ دلم می‌بود ، خیلی جاهای مهم، جاهایی که احساساتشان باریک است، نبود.

حتی فکر می‌کنم شاید من جزو معدود دخترهایی باشم که خودش تنهایی برای خودش لباس عروس و تور و فلان و بهمان خرید، لباسش را که امتحان می‌کرد، جلوی آینه می ایستاد و از خودش می پرسید چطور است ؟ بعد با خودش مشورت میکرد و دست آخر که لباسش را تحویل گرفت ، بسته‌ی بزرگ لباس عروس را دنبال خودش در مترو کشید تا رسید خانه. بعد لباس را از در اتاق آویزان کرد، نشست روی تخت و نگاهش کرد و فکرکرد که حتمن الان کسی را لازم دارد که تمام افکار حجیم مغزش را بریزد بیرون و نظر بخواهد و حتی فحش بشنود ،بخندد و خوشحال باشد که دوستی ، خواهری ، چیزی دارد که هست، در لحظات باریک هست، جاهای مهم، حرفهای مهم.  نبود،  نیست.  خیلی وقت است که نیست. .. بعد آدمهای دور و بر آدم هم نمی‌شوند آنکه باید باشند. بزرگ نشده‌ایم باهم ، غصه نخوردیم ، حتی زیاد نخندیدیم. کمی مشترکیم. همین. نیستیم ، از یک جنس و یک فکر حتی.

بعد چه کسی بود می‌پرسید بیست و هفت سالگی سن مهاجرت هست یا نیست از این لحاظ‌ها ؟ من میگویم باید شانس بیاوری. برای من نبوده، من همانهایی هم که در مهاجرت بیست و دو سالگی پیدا کرده بودم دوباره گذاشتم و رفتم. بعد گاهی حرفهایم آنچنان در گلویم می ماند، گاهی آنچنان من می مانم و در و دیوار ، برای وقتهایی که یک گوش دخترانه احتیاج دارم که … این جمله ته ندارد. این پست ته ندارد. تهش را دوست ندارم …