You are currently browsing the monthly archive for ژانویه 2010.

درفت جی‌میلم را باز میکنم. دقیقن یک چنین روزی ، بیست ژانویه‌ی چند سال پیش، اولین جمله اش این است : «ساعت 4.5 صبح است. خوابم نمی برد. مغزم گنجایش این همه فکر را با هم ندارد» …

بقیه اش را خودت می‌دانی. تمام شب را بیدار بودم. چهار پنج ساعت بعدش راه افتادیم به سمت فرودگاه. آن موقع هنوز فرودگاه‌ها برایم غمگین بودند. خیلی زیاد. مامان را بدرقه کردیم. با بغض‌هایی که گلوی آدم را بدجوری خراش میداد. با دماغی که می‌سوخت. راستی در این چند سال یادم رفته ازت بپرسم تو که گریه میکنی هم نوک دماغت میسوزد ؟ خب می‌پرسم شب که آمدی خانه…

هواپیمای مامان که پرید ذوب شدم در صندلی‌های فرودگاه. دوساعت مانده بود تو برسی. شروع کردم گوشه‌ی بلیط‌های مترو نوشتن. از تو و از خودم و از اینکه هر صفتی را که می‌شود به حال یک آدم نسبت داد، خوب و بد ، افتاده بود روی احساسم. هم نوک دماغم می‌سوخت هم هیجان ته ِ دلم را مشت میزد که تو می‌آیی. روی صندلی پهن شده بودم و ته کیفم دنبال بلیط کهنه میگشتم که بنویسم. کلمه‌ها از سر و کولم بالا میرفتند. حتی توی مِری و گلویم هم پر بودند از کلمه. حالت تهوع داشتم. هواپیمایت که نشست یک ربع بعد آمدی بیرون. با همان چمدان نارنجی‌ات. همانی که الان گوشه هایش پاره شده و افتاده گوشه‌ی انباریمان. راستی کِی انباری را مرتب کنیم ؟

گفتن ندارد که این پانزده دقیقه‌ای که طول کشید که بیایی بیرون تمام فکرهای خوب و بد دنیا از سرم گذشتند. بعدترش از این لحظه‌ها زیاد داشتم. از همان‌هایی که نمیدانم الان خوبم یا بدم، خوبی یا بدی ، خوبیم یا بدیم  . ولی آن یک ربع جور کشنده‌ای بود. کشنده‌ترین جور ِ ممکن.

نمیدانم فقط زندگی ِ من دریچه دارد یا بقیه هم همینطورند . از همان دریچه ‌ها که زندگی آدم از تویش رد می‌شود ،حتی گاهی بزور، بعد می‌بینی چقدر قبل و بعدش همه چیز فرق میکند. انگار رد شده باشی از این کمد‌های جادویی که آنطرفش باغ فلان و بهمان است. اصلن بگیریمش اولین مهره‌ی یک دومینو. بعد اولیش را که می‌اندازی ، یا می‌افتد، بقیه‌اش هم یک جور خاص و پشت سر ِ همی می افتند که خودت هم می دانستی‌اش. همه‌ی اینها را که بگیریم بگذاریمش روی زندگی ِ من، آنوقت به فرودگاه وین مدیونم. برای اینکه اضلاعش ، ابعادش ، حتی مختصاتش بدجوری با همان دریچه‌ی کذایی یکی بود، که وقتی گذاشتمش روی زندگی ، همانقدر منطبق بود که باید .

پارسال ، بیست ژانویه مان در شلوغی ِ اسباب کشی ِ من به خانه‌ی مشترکمان گم شد. همین موقع‌ها بود که بار و بندیلم را ریخته بودم تو جعبه‌ها و چمدانها و هر چه می‌بستم تمام نمی‌شد. همین موقع‌ها بود که چندروز بعدترش تو آمدی فرودگاه و اگر آدم ِ نوشتن بودی، روی قبض پارکینگ مینوشتی تا آن یک ربع سر برسد. فرودگاه اسلو ولی یکی از مهره‌های وسطی ِ دومینومان است. مهره اول همان فرودگاه وین بود. برای هر دومان. بیست ژانویه‌ی چند سال پیش.

سالگرد همه‌ی اولین‌هامان مبارک ، هم‌دومینویی ِ عزیز ِ من .

Advertisements

» کسی از گربه‌های ایرانی خبر ندارد» برای من مثل یک پست شماره دارِ خوب بود.  از این پست‌هایی که آیتمهاش به هم یک ربطهایی هم دارند.

حالا گیرم که بعضی آیتمهایش خیلی خوب بود. بعضی‌هایش نبود. بعضی‌ها گفتند عجب پستی، بعضی‌ها هم خوششان نیامد، ولی به هر حال نمی توانم با یک کتاب مقایسه‌اش کنم و بگویم عجب کتابی. نبود. برای من نبود. صرفن یه پست ِ شماره‌دار ِ بود که میشد از خواندن بعضی شماره‌هایش لذت برد.

**

پ.ن کاملن بی ربط ، در راستای تیتر : وقتی ایستاده بودیم توی آشپزخونه دورهم و می خندیدیم ، یکی که چیزی میگفت که جمع منفجر میشد ، همه کرکر کنان داد میزدند که» لایک به حرفت» . یک چنین آدمهایی شده‌ایم.

(+) بند اول

…  و کلمه‌های من ؟

قورباغه ، ایکبیری ، شلخته، قلی ، قره تراق ، بالشت ( با تاکید رو ت ) ، جَخ ، بومرنگ ، دگرگون ، ملاج ، مقاله ملاقه ملافه ( سه تاش با هم ) ، تیر و طایفه ، مُرَخم، شیتان

و همه‌ی کلمه/صفت/اصواتی که از دوبخش عین هم تشکیل شده مثل : گیزگیز، ایطو ایطو ، ایجور ایجور ، بیل بیلک ، مورمور ، لَه لَه و …

دلم می خواهد زندگیم را موقت بدهم دست یک آدم دیگر بگویم» تو بازی کن تا من برگردم. نسوزی‌ها! »  بعد خودم بروم برای خودم. اینجا نباشم. اصلن هیچ جا نباشم.  دلم می خواهد از مدار خارج شوم. از این مداری که همه مان رویش سواریم.  جایی باشم که کسی سوار چیزی نباشد. نه ایمیلی باشد نه اینترنتی  یا حتی پستی که هر روز وسط برف ها شال و کلاه کنم , بند ِ باز ِ چکمه ها را روی برفها خرت خرت بکشانم تا صندوق پست, دستم را تا آرنج بچرخانم توی صندوق و هیچ چیز به دستم نخورد و این ویزای لعنتی نیامده باشد که نیامده باشد. که بعد بنشینم به شمردن روزها که اگر تا فلان روز نیاید بهمان و اگر فلان روز بیسار. دلم می خواهد این زندگی را بدهم دست کسی بگویم تو خودت مواظب همه چیز باش. مواظب نامه‌ها و ایمیل‌ها و حتی سرفه‌های اعصاب خورد کنم. یعنی بتکانم خودم را جلویش با تمام فکرها و بروم. حتی سرفه‌هایم را که گاهی می افتد رویم و بلند نمی‌شود را هم پرت کنم جلویش بگویم خود دانی. بعد هیچ جا نباشم. بی هیچ فکری. بی هیچ ارتباطی. بعد برای خودم شاید بروم روی کاناپه چرمی‌های سفید خانه مان بنشینم, بعد نگاه کنم آدمها را که زندگیشان را دستشان گرفته اند و می دوند. بعد من هیچ زندگی ای در دستانم نداشته باشم موقتن. همین جور سبُک و خالی روی کاناپه دراز بکشم تا حوصله ام سر برود و بیایم دوباره زندگیم را بگیرم ازش وحتی همه‌ی نگرانی‌هایی را که بازی کرده را نگاه هم نکنم و فقط بقیه‌اش را ادامه دهم.

Max: Do you have a favorite-sounding word? My top 5 are ointment, bumblebee, Vladivostok, banana and testicle.

Max: I have also invented some new words. «Confuzzled», which is being confused and puzzled at the same time, «snirt», which is a cross between snow and dirt, and «smushables», which are squashed groceries you find at the bottom of the bag. I have sent a letter to the Oxford Dictionary people asking them to include my words but I have not heard back.

Max: When I was young, I invented an invisible friend called Mr Ravioli. My psychiatrist says I don’t need him anymore so he just sits in the corner and reads.