You are currently browsing the monthly archive for فوریه 2007.

می خواهم بنویسم. دلم برای نوشتن تنگ شده . می نویسم و پاک می کنم. هزاران بار. ولی نمی توانم. انگار امتحاناتم تمومی ندارند. دلم برای دل سیر کتاب خواندن٬ وبگردی با خیال راحت و خیلی کارهای دیگر تنگ شده. آدمک طراحیم روزها مرا نگاه می کند و منتظرم است. خریدمش تا فیگورهای مختلف ذهنم را بیرون بکشم و بچسبانمشان به دیوار. آدمک چوبی ام با دست و پاهای لغزان و صورت بدون اجزایش نگاهم می کند. سایه اش با سایه گیلاسهای روی میز روی دیوار می افتد و از دیوار بالا می رود . روی مبل دراز کشیده ام و سایه های آدمکم را نگاه می کنم . افکارم کم کم غلیظ تر می شوند و شکل آدمکم می شوند. کاش یک مداد داشتم. یک کاغذ. کاش می توانستم ساعتها نقاشی کنم. بدون فکر. می خواهم بروم سراغ وسایل نقاشیم . بدنم بی رمق است. روی مبل خوابم میبرد …

صبح با تلفن پدرم از خواب بیدار می شوم. به من سفارش می کند. می گوید اگر اتفاقی افتاد که ما نتوانستیم چیزی برایتان بفرستیم … دیگر صدایش را نمی شنوم. آدمکم جلوی چشمم می آید که چیزی روی دوشش است. چیزی مثل اسلحه. کاش تمام حرفها را می کشیدم. کاش همه اش را از ذهنم بیرون می کردم. مدتهاست اخبار نخوانده ام. نمی توانم. ذهنم پر شده. کم کم دارم درسهایم را بالا می آورم. اخبار را. نگرانی ها را . احساس می کنم از همه چیز پرم. باید همه را بالا بیاورم. نمی توانم. حتی نمی توانم بنویسم. اگر فقط می توانستم همه افکارم را بـِکِشم ٬ همه آدمها را. مثل آدمک چوبی طراحی ام. بدون صورت. بدون فکر. با دست و پاهای لغزان.

 پ.ن : آقای «او» می گوید تلخ می نویسی. میگویم نوشتنم این است. می گوید من که می بینمت٬ اینگونه نیستی. آقای «او» از بس که مهربان است. ولی فعلن فقط می نویسم که افکارم را بریزم بیرون. افکارم را که غالب آدمکم گرفته ام. تا روزی نقاشیشان کنم و بچسبانمشان روی دیوار .

پ.ن کاملن بی ریط :‌ شما شباهتی بین Crash و ‌Babel نمی بینید؟

( و به دلیل همین پی نوشت از اینکه اسکار نگرفت خوشحالم!)

Advertisements

تازگیها پرم از احساسات متناقض. گاهی خودم را هم نمی شناسم .‌ این منم که این گونه برای کوچک ترین موضوعی اشک می ریزم ؟‌ این منم که انقدر بی احساسم ؟ این منم که گاهی انقدر سنگ دلم ؟ گاهی احساس می کنم چقدر از خودم دور شده ام . از زندگی …

مدتها بود شب نشینی هایم را صدای موسیقی پر نکرده بود. امشب «او» خواب است و از هدفن من صدای موزیک می آید. بعد مدتها … چقدر از گذشته های غار تنهاییم دور شده ام. چقدر از گذشته هایم دورم. حتی گاهی از خاطراتم می ترسم. از آن جعبه ای که برایم فرستاده بود. آخرین هدیه ای که از کسی گرفتم که می دانست دیگر نمی بینمش. یک جعبه خالی فلزی … یک جعبه که من اسمش را جعبه خاطرات گذاشته بودم. خالی بود و اول نفهمیدم باید منتظر چه چیزی باشم ٬ بوی عطر جعبه مرا مثل پودر جادویی پرتاب کرد به گذشته ها … او با کمترین چیز ٬‌بیشترین مفهوم را رسانده بود … از باز کردن جعبه خاطره ها می ترسم. از پرسه زدن در گذشته ها… از آن زمان که با آهنگ Ave Maria تا خود صبح گریه می کردم. از خودم می ترسم. از «او» و از همه گذشته و آینده. از وقتی «او»یم یک مدتِ کوتاه آمد و رفت مسیرم خانه و دانشگاه است و بس. از شهر می ترسم. از زندگی . گاهی فکر می کنم این منم که انقدر در خودم و»او» غرق شده ام ؟ تنها چیزی که می بینم کتابهای درسیم هستند و روزهای روزمرگی. زندگی را کوچک کردم تا «او» را از همین فاصله دو ساعته بیشتر حس کنم. از فکر گذشته و آینده می ترسم. از همه چیز.

من پر شده ام از احساسات متناقض. پارسال این موقع در سفر بودم به سرزمینم. آن روزها را خوب یادم نمی آید. آنروزها جزئی از همان روزهای غار تنهایی بود که با وجود بودن در سرزمینم چیزی را نمی دیدم. اینروزها با اینکه از پرسه زدن در خاطرات پارسال می ترسم چیزی هم یادم نمی آید. فکر می کنم هیچ علاقه ای به بودن در سرزمینم ندارم و بعد از خودم تعجب می کنم ! یعنی این منم ؟ گاهی فکر می کنم راستی چه شد آن دخترکی که روزها و شبها در غار تنهاییش با لپ تاپش می نشست و دنبال روشنایی در بینهایت می گشت ؟ راستی ماهی قرمزم چه شد ؟ دختری که خودش بود و اتاق کوچکش و ماهی قرمزش … راستی ماهیم کجاست؟ گاهی فکر می کنم این خاطرات مال من نیستند. امروز از فکر مواظبت از داداشک و خانه ای که اولین خانه خودم است و «او» , روزها و شبها تمام می شوند و من فقط تمام نیرویم را برای فردا بکار می گیرم که کم نیاورم. ده روز دیگر سالروز کوچ دخترکی است که آمد به سرزمین موسیقی تا خودش را پیدا کند. دخترکی که حالا احساس می کند خیلی بیش از دو سال بزرگ شده. دخترکی که فکر می کند این دور شدن از زندگی لازمه بزرگ شدنش است. لازمه-یِ تمام چیزهایی که در سر دارد. که فکر می کند انقدر خوشبخت است که دیگر احتیاج به غار تنهاییش تا ابد ندارد. که گذشته هایش را با همان جعبه خاطرات برای همیشه ته کمد پنهان می کند , در دلش به «او» شب بخیر می گوید, دادشکش را می بوسد و هیچ حس نوستالژیکی قلقلکش نمی دهد. فکر می کند به تمام احساسات متناقض و متن متناقضی که نوشته.

نمی دانم اینها را به بهانه دو ساله شدن کوچ-ام نوشتم یا به مناسبت «او» یا دور شدن از زندگی . هر چه که هست نوشتم که بدانم با وجود تمام وجوهی از زندگی که انقدر کشیدمشان تا کوچک شده, با تمام بازیهایی که دارد, با تمام دلتنگیهایش, احساسات متناقضم , هنوز زمان را از یاد نبرده ام. با وجود همه ترسم از بازپخش صحنه های سیاه و سفید گذشته ها و تصاویر لغزان آینده هنوز مهمترین چیزها را حس می کنم. با وجود همه اینها , امروز آرام ترم و سالروز کوچ-ام را با همه خاطرات گریانش دوست دارم.

به بهانه دیدن فیلمی یاد کودکی می کنم که شاید روزی روزگاری خارج از سرزمینش به دنیا بیاید. اگر بتوان آن سرزمین را به او نسبت داد.به او می اندیشم و یاد کودکی خودم می کنم و حیاط کوچک کودکی ها. با درخت گیلاسش و منی که ازش آویزان بودم. مادر بزرگم با موی مشکی باغچه را آب می داد و حیاط را می شست و صندلی می چید برای شام. آن حیاط کوچک با باغچه سه طبقه اش برایم یاد آور بازیهای کودکانه مان است و همه بی دغدغه بودن آن زمانمان که کم هم نبودیم در آن حیاط. نه به فلسفه-ی بودنمان فکر می کردیم نه به تاریخچه میهنمان. نه به شمردن افراد خانواده. دغدغه هایمان خلاصه می شد در تمام دنیای کوچک آن زمانها. مثل بقیه. کودک من شاید باید معنی سرزمین را آموزش ببیند. معنی تمام پیشینه ای را که آموختیم بدون آنکه بدانیم. معنی تمام خاطرات را ٬ تک به تک. باید خاطرات را در زبانها ادغام کند و مفهومی را برای خودش تداعی کند بدون آنکه حسش کند.

دوباره کودکی ام میاید جلوی چشمم. پدرم جوان است و مشکی. مادرم لاغر و خندان مرا بغل کرده. تولدم است و همه بچه های فامیل جمعند. مادر بزرگم برای اولین نوه پسری اش اسپند دود می کند. همه مرا صدا می کنند . من در اتاق این طرف و آنطرف می دوم و در بغل گوریل انگوری بزرگی که هدیه تولدم است می نشینم. خاله ام قد مرا با قد گوریلم می سنجد. از من خیلی بزرگتر است. همه بچه ها با هدیه هایم بازی می کنند. آدمهای اطرافم را می شمرم٬ انگشتانم کم می آید٬ از انگشتان گوریل کمک می گیرم٬ همه می خندند… سر و صداها بالا می رود و فید می شود… روز اولی که از ایران برمی گردم برایم همیشه یاد آور این روزهاست. همه مرا صدا می کنند. بین همه می نشینم و دلتنگیهایم می رود تا بار بعدی. کودک نداشته من هیچ گاه دلش تنگ نخواهد شد. هیچ گاه معنی «همه» را نمی فهمد ٬ هیچ وقت همه با هم صدایش نمی کنند که گیج شود. انگشتانش برای شمردن آدمها کم نخواهد آمد.

به کودک نداشته ام فکر می کنم. به او که هیچ گاه مثل من دلش برای همهمه-ی کودکی اش تنگ نخواهد شد. که روح سنگفرشهای خیس حیاط را درک نخواهد کرد ٬ که بازیهای کودکانه را در کوچه. دلش برای هیچ رسم و رسوم نشناخته ای تنگ نخواهد شد. که من با کودکی که دغدغه هایش از جنس من نیست چه کنم ؟ که می دانم آموزشش فقط ظاهری است. برای دل خوشی. کودک من مزه شیرین زبانی بین همه کسانی که دوستش دارند را نخواهد چشید. کودک من سرزمینش را شاید یاد بگیرد ولی با او بزرگ نمی شود که جزئی از زندگیش شود. کودک من شاید همیشه بی سرزمین بماند. و من به کودک نداشته ام فکر می کنم و قلبم فشرده می شود. به رفتن و ماندن فکر می کنم و اینکه کدام خیانت بیشتری است در حقش. شاید کودک نداشته من باید همیشه نداشته بماند. شاید .