You are currently browsing the monthly archive for مارس 2007.

*- استاد با هر فوت و فنی که بلد است سعی می کند طرز منفی کردن جمله را یادمان دهد. مدادم را در دهانم کرده ام و فکر می کنم. امروز باید خانه را تمیز کنم. به برادرم زنگ بزنم خرید کند. روزها را می شمرم که او کی می آید. دوباره نگاهم را به استاد می اندازم. با بی حوصله گی صحیح ِجمله را در ذهنم مرور می کنم. دوباره غرق در افکارم می شوم. فکر می کنم که به مادر و پدرم زنگ بزنم. استاد دوباره به آلمانی همه درس را توضیح می دهد. یک لحظه متوجه تغییر زبانش می شوم. به این فکر می کنم که زبان چهارم را از روی زبان سوم یاد می گیرم. گرامر و معانی لغات زبان چهارم به زبان سوم ترجمه می شوند٬ و ناخودآگاه در ذهن من باز هم ترجمه می شوند آنقدر که معنی درستش را بیابم. از همین فکر همه چیز در ذهنم می پیچَد. با بغل دستی ام فارسی صحبت می کنم. نگاهم می کند. می خندد . میگویم قاطی کرده ام ٬ببخشید. تا بعد از ظهر با هیچ کس صحبت نمی کنم. به هیچ زبانی.

*- دخترک روبروی من نشسته در کتابخانه و گریه می کند. می گوید من بچه نمی خواستم. شوهرم می خواست. برای ادامه تحصیلش نگران است. می گوید حرکتهای کودک را در شکمش احساس می کند. نمی تواند جلوی خنده اش را بگیرد. اشکهایش توی دهانش سر می خورند. شوریشان را که حس می کند دوباره بغض میکند. در دلم به شوهرش فحش می دهم. تحجر عرب را وسط اروپا پیاده کرده . دلم برای دخترک می سوزد . داستان تکراری و ساده ایست. مردی که نمی خواهد زنش از او بیشتر بداند. بچه بهانه خوبیست. به دخترک می گویم که کودکت حرفهایت را میشنود. آرام می شود. کاش می توانستم تمام فحشهای دنیا را نثار مردش کنم. دلم برایش می سوزد. باز از این کشور همسایه متنفر می شوم. فکر  میکنم پس ِذهنم دنبال بهانه می گردد تا لحظه ای دموکرات نباشد و خودش را خالی کند.

*- از فکر کردن خسته شده ام. تعطیلات دو هفته ای عید پاک شروع شده و می خواهم مدت کوتاهی هم که شده سراغ درسهایم نروم. روی کاناپه دراز می کشم و کتاب می خوانم. مدتها بود چنین فرصتی نداشتم. دلم برای متنهای کاغذی فارسی تنگ شده بود. حوصله هیچ زبانی را امروز ندارم.متنهای کاغذی فارسی انگار در تمام بدنم جذب می شوند. کتاب را تمام می کنم و بلند می شوم که خانه را مرتب کنم و شام بپزم. منتظر داداشکم هستم . خوابم می برد. بیدار که می شوم میز را جمع می کنم و می روم که بخوابم. یک لحظه تصویرم را توی آینه می بینم. شبیه مادرم شده ام.

Advertisements

عید سال ۸۱ است. شمال هستیم, دریا بیشه. می نشینم روی تخت و دفتر خاطرات دبیرستان را جلویم باز می کنم. اشکهایم روی گونه هایم می غلتد. دوستانم را در سرتاسر دنیا گم کرده ام. احساس می کنم بزرگ شده ام. احساس می کنم که همه چیز تمام شده . تمام آن سالهای پر خاطره. خودم را تنها و دور از خودم حس میکنم. دلم برای خودم تنگ شده. دلم برای کودکی ام تنگ شده, کم کم روی تخت خوابم می برد. اشک روی صورتم می ماسد. بیدارم می کنند برای تولدم. تمام مدت اخم کرده ام. تولد 20 سالگیم را دوست ندارم. دلم بچگیهایم را می خواهد… تولد ۲۰ سالگیم را خوب یادم می آید. چون برایم مهم بود. احساس میکردم آدم دیگری می شوم. احساس می کردم تمام حسهای خوب تمام شده و آدم بزرگ خسته کننده ای می شوم.

عید ۸۶ است. وین . از قبل از عید برای همه دلتنگی هایم گلویم فشره می شد و چشمانم می سوخت.برای همه حس عیدی که در تهران جا گذاشته بودم. دو روز قبل علی برایم خاطره ای به عنوان هدیه تولدم فرستاد. خاطره ای از تمام همان سالهای ۲۰ سالگی. سالهایی که فکر می کردم آدم بزرگ خسته کننده ای هستم. خاطره علی بغض تمام قبل و بعد عیدم را شکست. بغض تمام تولدهای این پنج سال را .

من ۲۵ ساله شدم. عدد قشنگی است. رند و کوتاه. تولدم به اندازه ده ها برابر این عدد امسال زیبا بود. انقدر درگیر حس های قبل و بعد عید بودم که هجوم این همه حس خوب را در کنارم ندیدم. همه شان سرازیر شدند و از دیروز تاحالا احاطه ام کرده اند. نمی دانم من خوشبخت تر شده ام یا امسال باید تولد عجیب تری داشته باشم . «او» از دو هفته پیش شمارش معکوس پایان این ربع قرن را شروع کرده بود. با هر تبریکش همه آنچه باید می گفت٬ گفت . تبریکهایش هنوز هم برایم بهترین شروع دومین ربع قرن است… حساب تعداد تبریکهایی که این دو روزه دریافت کرده ام  از دستم در رفته است. حساب تمام موج مجبتی که از طرف همه می رسد. از همه جای دنیا. دیشب٬ دقیقن لحظه ای پس از ساعت ۱۲ با هجوم تولدت مبارک ها غافلگیر شدم. با تعداد پیامهای اینترنتی که تصاعدی بالا می رود. با هدیه های غافلگیرانه دوستهای عراقی و اتریشیم.

من نه آدم ِ بزرگی شده ام نه آدم بزرگ خسته کننده ای. تولد امسالم هم شاید به یمن عددش یکی از زیبا ترین تولدهایی بود که داشته ام. احساس می کنم از محبت پر شده ام. انقدر که نمی دانم باید چگونه اینها را جایی خالی کنم٬ نگهشان دارم و هر از گاهی مزه مزه شان کنم. انقدر که فکر می کنم جایی برای همه شان ندارم…

مادرم برایم هر چیزی که به ذهنش می رسیده به عنوان هدیه فرستاده. همه آنهایی که در آن ویلای دوست داشتنی دریا بیشه ٬ سالشان تحویل شد برایم ویدیویی پر کرده اند پر از تبریک… و قشنگترین هدیه ام هفته دیگر می آید …  بعضی اوقات کلمات از معانی خالی میشوند. نمی دانم چگونه می توانم حس امسال را نگه دارم. فقط می توانم بگویم چشمان دخترکی را در سرزمین موسیقی از خوشحالی لرزاندید. ممنونم .

صبح یکشنبه است. قانون یکشنبه ها حکم فرماست: یکشنبه ها هوا ابری و گرفته است. داداشک خواب است. خریدهای دیروز در راهرو پخش شده. امروز می خواهیم خانه کوچکمان را تکان کوچکی بدهیم. خانه خودمان را.

سه ماه پیش٬ وقتی همه شهر سال نو را جشن می گرفت دلم گرفته بود. هیچ چیز سر جای خودش نبود و گیج شده بودم. این بار در همین خریدهای کوچک٬ بوی سنبلی که در خانه کوچکمان پیچیده و داداشکی که خودش را بخواب زده برای کمک نکردن٬ همه آنچه را باید حس کنم٬ حس می کنم.

سلام مرا به دریا برسانید. به جاده چالوس دوست داشتنی ٬ به تمام ترافیک بین شهرک های شمال. سلام مرا به تهران خلوت و اتوبانهایی که میشود با فشار دادن گاز و یک موزیک عالی زندگی را  تویشان هر لحظه حس کرد٬ برسانید. سلام مرا به تمامی دوستان کالیفرنیا و تورنتو و ونکوور و آلبرتایی ها و … برسانید. به همه آنهایی که همان جمع های ایران را آنجا منتقل کرده اند. جای ما را خالی کنید … خودم بقیه اش را انجام می دهم. سلامتان را به هوای واقعن بهاری اروپا می رسانم و جایتان را در کنسرتهای شب عید خالی می کنم . این کنسرتها هر چقدر هم که جواد باشند٬ روح عجیبی دارند و مثل خودِ خودِ عیدند. همه را سالی یکبار آنجا میبینیم و رفت تا سال دیگر!

عیدتان مبارک. چه تا ساعت ۱ نصفه شب بیدار باشید ٬ چه تا ۴ صبح ٬ چه ۵ یا ۸ بعد از ظهر ٬ چه ۱۰ صبح٬ برایتان بهترین حسها و اتفاقات دنیا را آرزو می کنم. یادتان باشد دخترکی جایی در بین همه این ساعتها و اتفاقات٬ دلش برای همه شماها تنگ شده٬ مَجازن در آغوشتان می کشد و سال جدید زیبایی را از تهِ تهِ دلش برایتان آرزو می کند.

سال نو مبارک.

دو شب است نخوابیده ام. دیگر نمی توانم این کامپیوتر را تحمل کنم. قرار است کار را امروز تحویل دهم . چشمانم روی هم می افتد. صدای فن کامپیوتر می آید. بیدار می شوم. باید تمامش کنم. رادیو ایران را روشن می کنم و هدفون را توی گوشم می گذارم. با آهنگهای وطن شروع می کند. کار را ول می کنم و دستانم را زیر چانه ام می زنم و گوش می کنم. یاد متن خانم شین می افتم. دیروز آقای «او» را برای حس های نوستالژیکش دعوا کردم. به او می گویم به مسافرتت فکر کن و خوش بگذران. می گوید اینجا به من تعلق ندارد. محدودیتهای آن سرزمین را به یادش می آورم. می گویم محکومی به لذت بردن از سفر دو روزه ات! به آقای «او» بگویید اینجا را نخواند. نمی خواهم بداند که پشت همه حرفهایی که گفتم دل نازکی وجود دارد که با این آهنگها می لرزد. آهنگی که پخش می شود مال حدودن ۱۴ سال پیش است. عید ۷۲. آن زمانها که قدم به میز نهارخوری نمی رسید و موقع سال نو روی میز می نشستم. عید آن سال را خوب یادم است. عید همه سالها را خوب یادم می آید. امسال سومین سالی است که سفره ۷ سین کوچکم را خودم می چینم . سه سال پیش هنگام سال تحویل مادرم تمام اشکهایش را روی شانه ام ریخت. می دانم که به این سالها فکر میکرد. امسال هم مادرم سر سفره سال تحویل اشکهایش را شاید روی میز دونفره شان بریزد و من و داداشک در خانه کوچکمان سال نوی دیگری را جشن دونفره بگیریم . به آقای «او» نگویید که به همه اینها فکر می کنم. نمی خواهم بداند که گلویم گاهی از بغض درد می گیرد.

خانم شین عزیزم. نیامدیم که صورت مسئله را پاک کنیم. آمدیم چون نا امید شده بودیم. شاید چون خودخواه بودیم! سالهای دبیرستان فکر می کردم اگر چیزی از دنیا و سیاست ندانم و نخوانم چیزی از دنیا کم می شود. فکر می کردم می مانم و سرزمینم را درست می کنم… در تمام سالهای دانشگاه انقدر خسته شدم که دیگر رمقی برایم نمانده بود. آمدم که خودم را پیدا کنم و زندگیم را. راستش را بخواهی دوست ندارم برگردم. ولی تمام این حس ها همیشه می ماند. همه این بغض ها. همه این فکرها ٬خاطرات. دلم نمی خواهد بگویم دلم سفره ۷ سین خانه مان را می خواهد. نمی خواهم بگویم که دلم برای همه شمال های عید تنگ شده. ولی ته دلم همیشه می لرزد. گاهی خودم و «او» را قانع می کنم که همه اینها برایمان لازم است. من اینجا را دوست دارم. همان روزی که داداشکم در اتاق عمل بود قول دادم بیاورمش اینجا و مواظب آینده اش باشم. داداشک من در آن سرزمین هیچ بود. مثل اغلب همسن و سالهایش. اینجا همه نیرویم را جمع می کنم که برای آینده کم نیاورم. اینجا روزها و شب ها نمی خوابم. گاهی انقدر خسته می شوم که می خواهم همه چیز را عق بزنم. می خواهم برگردم. دلم اتاقم را می خواهد. خانه مان را. ماشینم را… گاهی هم از آن سرزمین متنفر می شوم. از همه تلخیهایش. گاهی اینجا وقتی هوا گرم می شود و زندگی توی خیابان می ریزد خوشبخت ترین آدم دنیا می شوم. این تناقض ها همیشه هست. همیشه. من دارم کم کم یاد می گیرم که با این تناقض کنار بیایم. که کمتر چشمانم بلرزد و کمتر با هر آهنگی سرم را روی دستانم بگذارم و شانه هایم تکان بخورد. دارم بزرگ می شوم. زندگیم را طوری که می خواهم می سازم .

آهنگهای رادیو به آهنگهای شش و هشت رسیده. با این آهنگها حتی بخواهم هم نمی توانم غمگین باشم. هوا دارد گرم می شود و بهار برای اولین بار به موقع به این شهر قدیمی آمده است. جشنهای سال نو دارد شروع می شود و چهارشنبه سوری را می توانیم کنار دانوب بدون صدای بمب و ترقه جشن کوچکی بگیریم. برای دیدن «او» لحظه شماری میکنم … اینجا همیشه هم زمستان نمی ماند … همه اینها را گفتم که بگویم مفهوم وطن برایم فرقی نکرده. فقط مکان زندگیم تغییر کرده است. همین.

پ.ن : این رادیو ایرانیان هم من را گرفته است ها !‌: وطن کیه. وطن چیه. لالایی بچگیه٬ وطن تویی ٬ وطن منم …!!‌

از در سفارت ایران می آیم بیرون. در حال و هوای خودم هستم . باد روسری ام را می اندازد. روسری ام را بالا می کشم و موهای کوتاه جلویم را که روی صورتم پخش شده و مثل همیشه با روسری سر ناسازگاری دارند را پشتش پنهان می کنم.حرکتهای ناخودآگاهم با اولین عابری که از جلویم رد می شود متوقف می شود. یادم می افتد کجا هستم و چه می کنم. روسری روی سرم لیز می خورد٬ درش می آورم …

همه چیز یادم می آید. همان نفرت همیشگی از کارهای اداری ایران. از آدمهایی که حقوق از دست رفته شان را از منی که کارم گیرشان است می خواهند. همان  رفتن ها و آمدن های هزار باره٬ روال اداری بی منطق…از خشم پر می شوم. روسری را ته کیفم گلوله میکنم و قدمهایم را سریعتر … آنجا که بودم نگاه های پر از سوال و نا امن بقیه را از سر تا پایم حس می کردم. می گوید دو روز طول می کشد. می گویم عجله دارم. سعی می کنم مودب باشم. حواسم به روسریم باشد. می گویم بلیط دارم. می گوید بنشین. دقیقن سه ربع طول می کشد. کارم را انجام داده اند. بیرون که می آیم از خودم متنفرم که یاد گرفته ام چگونه ۲ روز را تبدیل به سه ربع ساعت کنم. چقدر خوب یاد گرفته ایم با این قوانین ننوشته سر و کله بزنیم. چقدر خوب یاد گرفته ایم که دروغ بگوییم. از این اتاقک ۳۰ متری که همه اینها را یادم داده متنفرم. چشمم که به خیابان می افتد٬ به شهری که مال من نیست ٬ خشمم چند برابر می شود. باید بروم اداره پلیس منطقه. مدارکم را می گیرد. سوال می کند. سعی خاصی در مورد رفتارم ندارم. نه نوع لباس پوشیدنم مهم است نه صحبت کردنم. خودمم. در این دو سال یاد گرفته ام که خودم باشم.

صدای تلویزیون سفارت با تصویر آدمهایش در ذهنم می پیچید و به همان اندازه که نا خودآگاه روسریم را جلو می کشید٬ خشمگینم می کرد. آن اتاقک ۳۰ متری نماینده همه چیزهایی بود که هیچگاه دوستش نداشته ام. نماینده تمام چیزهایی که کاش یاد نگرفته بودم. نماینده تمام چیزهایی که از آن سرزمین نمی خواهم. تمام چیزهایی که فکر می کردم پشت سرم قایمش کرده ام با تلنگر ناگهانی ای آنچنان جلوی چشمم رژه رفت که هنوز خشمگینم. از تمام قوانین نانوشته بی منطق و از تمام چیزهای که یاد گرفته ایم و با «من»مان متفاوت است. افکارم ناخوداگاه ٬همه دوست نداشتنی ها را جلوی چشمم آورد. آنقدر که نمی توانستم به چیز دیگری فکر کنم. به همه چیزهایی برای آن سرزمین دلتنگم. ناخودآگاهم هنوز خشمگین است.

می دوم. در خیابان چرخ می خورم و باد موهایم را دور گردنم می پیچد. باران خیسشان می کند و کندنشان از دور گردنم سخت می شود. هوا ملس است. دو نفره. ولی من یک نفرم. از دانشگاه به اداره پلیس و سفارت ٬ از سفارت به دانشگاه و خانه ٬ تمام راه را می دوم. باید به ساعتها برسم. به ساعتهایی که حرکت می کنند. به متروهایی که سر همان ساعتها راه می افتند. به ساعتهایی که میدوند و منی که سر جایم نیستم. زمین خیس زیر پای من می دود. ابرها بالای سرم. سیاه و سفید می شوند. خیس می شوم . مهم نیست. باید به ساعتها برسم. همه چیز به هم گره می خورد و مرا بالا می کشد. روی شهر می پرم. از روی اداره ها. سفارت ها. کاغذ بازیها. پایین که می آیم کاغذها دورم را سفید می کنند و زیر باران خیس میشوند. مثل دستمال کاغذیهای ریز ریز شده. روی زمین خیس٬ با باد پخش می شوند.

تاریک شده. ابرها دویده و رفته اند. زمین هنوز خیس است و هوا ملس. هنوز یک نفرم . دوش آب را روی سرم باز می کنم . همه بارانها روی وان سر می خورند و در چاه چرخ می زنند و سر جایشان بر می گردند. موهایم باز دور گردنم می پیچد. فکر همه ادارات و کاغذها تکثیر می شود تمام وان را پر می کند. باز کاغذهای خیس. یک وان پر از کاغذ. پایم را از توی کاغذها به زور در می آورم .خرده هایشان لای موهایم گیر میکند. ساعتها هنوز می دوند. باید بهشان برسم. فردا. فردا را میشمرم٬ بیش از یک هفته طول می کشد. فردا باید به ساعتها و کاغذها برسم.باید فردا شود.تا یک هفته هر روز باید فردا شود. آهنگ Que Hiciste را می گذارم. خواننده به جای من فریاد می زند. من می خوابم.