You are currently browsing the monthly archive for مه 2006.

۱. ما از زمانهای دور فن اين آقای نيستانی بوديم ! بعد الان همين طوری اخبار را دنبال می کنم که : آخه چرااااا ؟!‌  … بعد فکر می کنم که الان يک نفر اين وسط دنبال بهانه می گردد ! ملت يا يکی ديگه … بعد فکر کردم که اين آقای پزشکزاد الحق خوب شناخته بوده ملت و باقی رو ! چون اصولا همه چيز زير سر يکی مث اينگليساس !  خلاصه همه اش اين روزها يا ياد آقای پزشکزاد می کنم … يا ياد کميک استريپ های آقای نيستانی !!!

۲. وين را با همه قديمی بودن و دلگير بودنش دوست دارم ولی ديگر دارد از علاقه من سوءاستفاده می کند ! ابرهای طوسی از آسمان کنار نمی روند …باران بی وقفه می بارد ٬ اگر هم باران نيست ٬ باد نمی گذارد يک پياده روی درست حسابی از گلويمان پايين برود  .  نگرانم … احساس می کنم چيزی گم کرده ام … يا اتفاقی قرار است بيفتد … می گذارم به حساب هوا …

۳. اين روزها بدجوری دلم هوای سازم را کرده است … اگر می دانستم روزی قرار است در مرکز موسيقی ٬ بدون ساز بمانم … حتما يک سازی انتخاب می کردم که بتوانم با خودم حملش کنم …!

۴. هر وقت می خواهم خودم را سورپرايز کنم ٬ يک تصميم عجيب غريب می گيرم و تا مدتها با آن تصميم خوشم ! … سيل تصميمات عجيب غريب اين چند روز بر سر و مغزم جوری روان شده که گاهی نمی دانم الان بايد به کدامش فکر کنم … نگرانی و بی حوصلگی هم بد درديست ٬ مخصوصا وقتی خودت بخواهی با خودت کنار بيايی …

Advertisements

1. این پرشین بلاگ با ای پی و سرور من پدر کشتگی عجیبی پیدا کرده یا هم جناب سرور با ایشان دعوایشان شده نمی دانم! خلاصه از توی غار تنهاییم هیچ صفحه ای که اسمی از این آقای پرشین باشد باز نمی کند ! مکافاتی شده ! با پروکسی و این داستانها وبلاگها را می خوانم اما از پابلیش مابلیش خبری نیست  به دلیل مشکلات فنی ! این است که 3 نصفه شب مینویسم , فردا صبح لپ تاپ عزیز را زیر بغل زده و از کتابخانه محترمه پست سند می کنم ! این چه وضعیتی است آخر ؟!؟!؟  از دار دنیا منم و ماهی جان و غار 20 متری تنهایی, یک کابل اینترنت و این کامپیوتر … وقتی یک قسمتی اش می لنگد انگار که سقف غار پایین آمده یا یک جایی محبوسم , انگار که نور کم است …

 

2. از آنجایی که تعداد کتابهای آن لاین خوانده نشده ام دارند زیادتر می شوند و اصولا جای همه چیز عوض شده , همانند یک انسان بسیار گرفتار و کتاب خوان … کتابهای کاغذی را در بین راه , در مترو و وقتی خیلی جو زده می شوم حتی هنگام راه رفتن در خیابان می خوانم !!! همیشه به این جور آدمها می گفتم مگر مجبور است آخر ؟! امروز هم به خودم گفتم مگر مجبوری آخر ؟! ولی فعلا که از این حرکت خوشم آمده ! فعلا جای همه چیز عوض شده ! در خیابان کتاب می خوانم در کتابخانه پابلیش , در خانه کار !

 

3. همه اینها را می گویم که… فضای غارم سنگین شده … هوایش گرفته است … ماهی ام مثل خودم شده … نگران و بی تاب غار خودش را دور می زند … دهانش را روی سطح آب باز می کند و نا امیدانه می بندد … از نگرانی و انتظار بی پایان خسته است … دلش آبهای آزاد می خواهد شاید … به اش قولش را داده ام … تمام خطرهای احتمالیش را قبول دارد … خودش انتخاب کرده …  وقتی از بالا و پایین پریدنهای بی هدف خسته شد , نا امیدانه یک گوشه می ایستد و فکر می کند … این بار دهانش را نگران باز و بسته می کند … هر دو نگران یکدیگر را نگاه می کنیم و منتظر می مانیم … هیچ چیز نمی تواند از شدتش کم کند … می دانم !

 

4. همه اینها را نوشتم ولی تا فردا صبح برای پابلیشش باید صبر کنم ! چقدر همه جا تاریک است این جوری !

 

۱. يکشنبه عصر که می شود ٬ کليسای مرکز شهر پر می شود از کسانی که برای دعا کردن آمده اند … ديگر صدای چليک چليک دوربينهای عکاسی نمی آيد و همه ساکتند و دعا خوان …

۲. دلم که گرفته باشد ٬ می روم بينشان … شمع روشن می کنم و گاهی چشمانم را می بندم … گاهی فراموش می کنم از اينها نيستم … آنها نيز برايشان مهم نيست .. آخر دعا صميمانه دست می دهند ….

۳. امروز شنبه است و بارانی … حسی قلبم را فشار می دهد … چه فرقی می کند مذهبت چه باشد تا آخر دعا با تو دست بدهند ؟!‌ قلبم درد می کند … کاش می توانستم داد بزنم … ياد فيلم « از کرخه تا راين» افتادم …يکدفعه !‌

۴. با وجود يک صليب و يک قرآن با هم در گردنم از تمام اين چيزها نا اميدم … صدايم به جايی نمی رسد … قلبم را دارند فشار می دهند … چه فرقی می کرد اگر اسمم ماريان بود مثلا ؟!‌  باز هم همان بودم …. با همان نگاه و همان صدا و همان آدمی که قبلا بودم…  تو را به خدا بگوييد مگر فرقی هم می کند ؟‌!  با هر اسم و هر دين و هر نژادی باز هم همان بودم که هستم … همين قلب را داشتم و همين آرزوها را !‌ همين حرفها را می زدم باز … کاش می توانستم داد بزنم … گلويم را کسی فشار می دهد…

وقتی بچه بوديم با دوستانم قراری گذاشتيم … قراری که آن روزها برايمان مهم بود و به گونه ای در گوشه ذهنمان رخنه و جا خوش کرده بود که می دانم هيچ کداممان يادمان نرفته …

با هم قرار گذاشته بوديم که در روزمرگی زندگی غرق نشويم … سعی کنيم آدمهای معمولی نباشيم  که اين آدمهای خاص هستند که دنيا را می سازند … قرار گذاشته بوديم که يک بعدی نباشيم و نمانيم و اين قرارداد را ناگفته همه مان امضا کرديم …

از آن سالها خيلی می گذرد … همه در سر تا سر دنيا پخش شده ايم … حتی نمی دانم که بعضی هاشان در آن ينگه دنيا چه می کنند ولی می دانم که همه تا جايی که بتوانيم سر قرارمان می مانيم …

ابعادی که در خودم قوی می بينم بسيار با هم در تضادند ! کنار آمدن دو ( يا بيشتر ) شخصيت متفاوت که همه خود منند . کنار آوردن اين تضادها در کنار يکديگر راه رفتن بر لبه تيغ است … گاهی !‌

تا جايی که از دوستانم خبر دارم آنها نيز ابعادشان با هم بسيار در تضاد است . شايد اين خاصيت قول و قرار ماست … شايد بايد جايی در گذشته ها دنبال نوع قراردادمان بگرديم که چه بسته بوديم با يکديگر …

گاهی نحوه برخورد آدمها از بيرون با اين قرارداد ناگفته بسيار برايم جالب است … گاهی فکر ميکنم زندگی کردن با آدمها خيلی سخت تر از چيزی است که به نظر می رسد … و شايد همان که تنها در مرکز شهر راه بروی و جايی بين موزه ها زير درختان بنشينی و تاريخ فلسفه بخوانی تا غروب شود ٬ خيلی بهتر است ! دلم برای هم قرارداديهايم که در اين سيارک با طوفانی پراکنده شده اند بسيار تنگ است …

« وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می‌برد. 
-… اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همین‌قدر که چند قدمی صندلیت را جلو بکشی می‌توانی هرقدر دلت خواست غروب خورشيد را تماشا کنی.
-یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
-پس خدا می‌داند آن روز چهل و سه غروبه چه‌قدر دلت گرفته بوده… »