You are currently browsing the monthly archive for اوت 2006.

از وقتی لباس آبی اتاق عمل را تنش کرد٬ دیگر حالم دست خودم نبود. مسخره بازی دراوردم تا لحظه ای که سوار آسانسورش کردند و نگذاشتند همراهش برویم. بغضم را هر لحظه فرو می دادم و فقط راه می رفتم. تمام مدت را .

داداشکم توی آن اتاق بود وفقط خدا می داند این چند ساعت چه بر ما گذشت. راهرو را می رفتم و می آمدم و نگران بودم که نگرانیم به کسی منتقل نشود. عقربه ساعت حرکت نمی کرد و فقط من بودم که حرکت می کردم. انتظار همیشه بدترین چیز دنیاست و این از تمام انتظارها بدتر بود. بغضم را فرو می دادم و قدم می زدم. گوشم به صحبتهای پرستار بود٬ یک برگ آزمایش گم شده بود و فقط من بودم که می شنیدم و مطمئن بودم که نباید به کسی انتقال بدهم. در درونم آشوبی بود.

حس می کردم حالت هایم و حضورم نه تنها برای خودم بلکه برای پدر و مادرم مهمند.  تمام مدت یاد عزیزی بودم که آن سر دنیا بود و داداشکش این سر دنیا یک عمل مهم داشت. چه به اش گذشته را خوب درک می کنم. خیلی خوب. و حضور من در این لحظه شاید دلگرمی ای بود برای پدر مادرم و شانس ارزشمندی برای خودم و باید خودم را نگه می داشتم.

دکتر خبر اتمام عمل را داد و هر لحظه منتظر بهوش آمدنش بودیم. گوشم به در اتاق عمل بود و صدای بلند دکتر را می شنیدم که اسمش را صدا می زد و می گفت چشمهایت را باز کن. با هر فریاد دکتر بند دلم پاره می شد ٬ فقط در فکر این بودم که پدر و مادرم را دور کنم ٬ دلهره ای که شنیدن اسم برادرم به آن صورت به من منتقل می شد را حاضر نبودم حتی یک لحظه به آنها منتقل کنم و در جواب اینکه چه می شنوی فقط گفتم که هیچی دارند صدایش می کنند که بهوش بیاید. فرو دادن بغضم و انتظار کشیدن برای باز شدن آن در ٬ در آن لحظه سخت ترین کار ممکن بود. مغزم را از همه چیز خالی کرده بودم و فقط با خودم مبارزه می کردم. مبارزه سختی بود.

بیرون که آمد٬ با تختش و چشمهای بسته٬ زیر لب چیزی می گفت و پانسمان و سرم٬ هر دویشان زدند زیرگریه و باز بغض فرو خورده من بودم برای کم کردن نگرانیشان و شکر نیرویی که همه چیز را مدیونش بودم. بعد از این چند ساعت قدم زدن٬ نشستم بغل تختش و موهایش را نوازش کردم و به سوالهایش که جواب دادم٬ تمام فشار این مدت راه نفسم را بست. از پله ها پایین آمدم و از در بیمارستان زدم بیرون. اینجا دیگر کسی نبود که نخواهم نگرانی ام را بهش منتقل کنم ٬ موبایلم را درآوردم و به دنبال گوش ای گشتم برای خالی شدنم.

Advertisements