You are currently browsing the monthly archive for نوامبر 2008.

هیچ وقت طرفدار شرِک نبوده ام. اما  شجاعت و خلاقیت قصه را تحسین میکنم در آمیختن همه-ی افسانه ها با هم. اصلن همین که سفیدبرفی یکی از کوتوله هایش را برمیدارد ببرد بیبی-سیتر بچه های شرک شود چون هفت تا «از اینها» دارد, تحسین برانگیز نیست ؟ اینکه خیال را با خیال ترکیب کنی, قصه را با واقعیت, واقعیت را با خودش ؟ خب شرِک که بهانه است ولی پشت قضیه به این می ماند که مرز همه-ی رابطه ها را برداری. همه-ی شخصیتهایی که مستقلند و به هم راهی ندارند را با هم ترکیب کنی و بعد از اینهمه تازگی که قبلن در داستانها نبود که حتی در واقعیت هم نبود, لذت ببری. مثل همین آدمها که تک اند و تنها اند و شخصیتشان را گرفته اند دستشان روزها و سالها را طی میکنند, بعد به هم که می‌رسند, با هم که می‌شوند , آدمهای جدیدی می‌شوند که قبلن نبوده اند. روزهای جدیدی میسازند که قبلن نبود و نمی‌شد که باشد. بعد می‌نشینند روبروی هم, همدیگر را تحسین می‌کنند از همه‌ی تازگیهایی که در خودشان می‌بینند و قبلن نبود. اصلن همین که می‌شود همان قبلی ِ بدون مرز بود, همان مستقل ِآمیخته با دیگری, زندگی را میکند همان مبنای تحسین برانگیز پشت قضیه-ی افسانه های بی مرز.

Advertisements

اُسلو پوشیده در مه است. تمام پرده ها را کنار زده ام و به کاجهای مات روبرویم نگاه میکنم. کاجهای سبز ِ محو. مثل موقعهایی که پاستل سفید را روی نقاشی میکشیدم و با دستمال همه-ی رنگها را زیر پوشش سنگینی از رنگ سفید محو میکردم. منظره‌ی جلویم سنگینی اش را روی شیشه می‌اندازد. پنجره ها بسته اند. من اینجا در امانم.

 

اینرسی ِ زیادی دارد این نوشتن. اینرسی موقعی که روی ِروی ِزندگی شناوری. هر چقدر هم پا میزنی پایین رفتنی در کار نیست که چگالی زندگی مانعت میشود. اینجور مواقع است که من میمانم و روزمره هایی که روزمره نبودند . روزمرگیهایم قبلن  بوی قهوه‌ی وسط درس خواندن میدادند و گفتگوهای بینشان که کِش می آمدند برای تمام نشدن وقفه-یی که قهوه های دستگاه اتوماتِ دانشگاه در زندگی می انداختند. بعدتر هایش که روزها خالی شدند از هر گونه وقفه و هر نوع بوی کهنه‌ و تازه‌ی مطبوع, آنقدر شناور شدم در سطح زندگی که همه‌ی روزها عین هم بودند و عین ِ من نبودند. بعد از همه‌ی این سطحی نشینی‌های اجباری است که نوشتن سخت است. خیلی سخت. دلم برای دست خطم تنگ شده است .