You are currently browsing the monthly archive for اوت 2010.

در فرهنگ ایرانی ترجیح بر این است که اگریک آرامش نسبی و لرزان وجود دارد، آرامشی که همیشگی و پایدار نیست ، به هر وسیله‌ای باید سعی شود این آرامش حفظ شود. ممکن است این آرامش با تلخی هایی هم همراه باشد، ولی این تلخی برای همه‌ی عمر یک آدم وجود دارد. فکر می کنم در فرهنگ دنیای مدرن امروز، می‌شود این تلخی را یک‌جا قطع کرد، هر چند با درد و سختی باشد.

-‏اصغر فرهادی

Advertisements

خانم یثربی را (ما همیشه اینگونه صدایش می‌کردیم) دوسال پیش بعد از 10-12 سال در وین دیدم. آمده بود برای سمیناری. از بچه‌ها پرسید، از تک تکشان. از خودم ، که چه می کنم، از خودش گفت، از دخترش ، که بزرگ شده ، که غر می‌زند. بعد دست کرد در کیفش که یکی از کتابهایش را به من بدهد. نداشت. گفت سمینار یک بخش کتاب فروشی دارد، با هم می‌رویم. با هم نرفتیم. خودم رفتم و تمام کتاب‌هایش را خریدم. مثل بچه‌ای که یک ظرف شکلاتهای رنگارنگ گذاشته باشی جلویش و بخواهد همه را امتحان کند، هول شده بودم . کتابها را می‌قاپیدم که تمام نشود، تعداد هر نسخه زیاد نبود. همه را بردم برایم نوشت. هیچ توضیح ندادم که همه را خریده‌ام، هیچ توضیح ندادم که انقدرها هم پر رو نیستم که همه را بگذارم به حساب هدیه . هیچ اصرارش نکردم که شهر را تا فردا ظهر که می‌ماند نشانش دهم. هیچ نگفتم که این شماره‌ام اگر کار داشتید … من، بعد از ده سال ، باز همان بچه مدرسه‌ای ِ بی اعتماد به نفسی بودم که معلمش را در خیابان می‌بیند، هول می‌کند . همان‌قدر ذوق شده بودم که آن موقع ، که هیچ نگفتم ، که برگشته بودم سر خانه‌ی اولم ، به ده سال پیش. به کلماتی که صد بار می‌آمدند سر زبانم و قورتشان می‌دادم . به «چرا نگفتم» ِآن موقع‌ها.

شده بودم همانی که با سر خودش را در کلاس‌های تئاتر پرتاب می‌کرد ، بعد با خجالتش می‌جنگید. کلاسی که خلاقیت از سر و روی خودش و معلمش می‌بارید. من خلاق نبودم. من حرفهای لازم را هم نمی‌زدم. من اوج خلاقیتم در یکی از کلاس‌هایش این بود که قرار بود واژه‌/جمله‌ای بگوییم که بشود تصویر سازیش کرد، یک جمله از واژه‌های مرکب مثلن. جمله‌ی من این بود : » زودپز، صفت فاعلی مرکب مرخم» . یادم نیست چطور بازی‌اش کردیم ولی یادم است انتخاب شد، تکه تکه‌اش کردیم، مثل پانتومیم. بعد از آن ، هیچ‌وقت هیچ ایده‌ای از خودم ندادم. هر بار همین زودپز به یادم می‌آمد و تمام ذهنم را به هم می‌ریخت. مثل آدمهایی که یک جُک را تمام عمرشان تعریف می‌کنند، جُکی که بار اول بامزه بوده. نوشته‌هایم هم همینند. از جمله‌ای که خوشم بیاید انقدر تکرارش می کنم که همه‌ی نوشته‌هایم شبیه هم می‌شوند.

کتاب‌ها را بردم خانه ، با عذاب وجدانی که چرا نگفتم پرت کردم روی تخت و ذوق زده افتادم رویشان. همه‌ی داستانهایش را دوست ندارم، ولی خلاقیتشان را تحسین می‌کنم. از آن به بعد ، هر بار نوشته ای از خانم یثربی جایی می‌بینم باز یاد آن دختر بچه‌یی می‌افتم که حرفهایش را نمی‌زند و هنوز بعد از ده سال همان است که بود. بعد همان موقع که در اوج عصبانیتم از خودم باز یاد ایده‌ی زودپزم می‌افتم. بعدش ملغمه ای می‌شوم از عصبانیت و خنده . و این داستان هر بار تکرار می‌شود. مثل همه‌ی داستان‌های من.

پ.ن : بهانه‌اش نوشته‌ی چیستا یثربی بود در نافه‌ی 2  (پز مستتر، می‌دانم) . بخوانیدش. دوستش داشتم، نوشته‌اش دقیقن خودش است

پنج روز در سفر اینترنت نداشتم ،همه چیز آرام و خوشحال و سالگردانه و رمانتیک بود. وقتی برگشتم خیلی چیزها عوض شده بود. انگار زندگی‌مان را در نبودمان از روی این ریل ، بردارند بگذارند روی یک ریل دیگر، ریل دومی کمی تند تر حرکت می‌کند.

موهایم را تیره کرده‌ام. تیره‌ی تیره. چشمهایم یک رنگ دیگر شده. پوست صورتم هم. اصلن یک آدم دیگر شده‌ام. قبل از سفر فکر می‌کردم باید برای خودم نگران باشم. بعد از سفر دیدم باید برای یک نفر دیگر نگران باشم. چشم به راه ایمیلش نشسته‌ام که بنویسد هیچ چیز نبود، هیچ چیز نیست، دکترها اشتباه کرده بودند. صفحه‌ی مانیتور یادم می‌اندازد، بغض می‌کنم.

پنج روز نبودم، وقتی برگشتم یک فصل دیگر از زندگی شروع شده بود. موهایم مشکی شده بود، «آ» مریض بود. من، منتظر هیچ کس نبودم. زندگی سریع شده بود، انگار گودر و بند و بساطش هم با سرعت ریل دوم پرتاب شده بود بیرون. «نیو ایرا» بود؟ همان.