You are currently browsing the monthly archive for مارس 2009.

برای اولین بار مسیر فرودگاه را با هم رفتیم و با هم برگشتیم. برای اولین بار نه تو تنها بین جاده های برفی و کاجهای خیلی بلند تنها راندی تا خانه , نه من سرم را تکیه دادم به شیشه-ی هواپیما و کمربندم را شل بستم که بغضم را فشار ندهد. اصلن همینکه مسیرمان یکی شده و آدرسمان یکی , راحت تر میتوانم فرودگاه های خوشحال را به خودم قول بدهم.

Advertisements

آمده بودم خیلی چیزها را بنویسم. نمی شود. انگار همه‌ی دنیا پر است از حکایتهای تکراری. بعد فکر میکنم به همه چیزهایی که نو شده است. به من و تو که خانه چوبی کوچکمان را تجربه میکنیم و به شهری که برفهایش خیال آب شدن ندارند و به آکواریوم کوچک بی ماهی که خریدیم . فکر میکنم به وین که جای مرا خالی میکند و به بلیطهای پرینت نشده‌ی میل باکسم.

به همه‌ی ریز و درشت ِ زندگی که فکر میکنم پر میشوم از کلی بود و نبود و باید و کاش و نباید و نه‌کاش های مختلف که روی کاغذ هم نمی‌آید. کلمه ها را باید با معانی بیشتری می ساختند. طوری که حکایت روزهایی که مثل همند و مثل هم نیستند را می‌شد روی کلمات رهایشان کرد تا خودشان جور ِدیگری جور شوند. مثل عیدهای بی بهار که هر سال خودشان را تکرار میکنند و ما تکرار ناپذیر بین سالهایی با فصلهای درهم آمیخته میچرخیم. مثل سالهایی که تقویم را از حفظند و میدانند چه روزی چه خواهد شد و مایی که تقویممان سال به سال آنقدر فرق میکند که برای سال دیگرش مطمئن نیستیم.

بعد در دو روز مانده به عید مینشینم فکر میکنم به روزهایی که دور سرم میچرخند مثل هر سال و منی که نشسته‌ام و نگاهشان میکنم که برایم بیگانه اند. بیگانه هایی با «کاش» های دوست داشتنی که نوشته نمی‌شوند ولی خوانده می‌شوند. هر روز.