You are currently browsing the monthly archive for آوریل 2006.

پارسال اين موقع دلم خيلی تنگ بود … هنوز به اين ساختمانهای يک ارتفاع قديمی عادت نکرده بودم … به هوای عجيب غريب اين شهر ٬ به اين مدل زندگی…  اينکه خودت باشی و اتاقت !‌

پارسال اين موقع چقدر همه چيز فرق می کرد ٬ چقدر بيشتر از يکسال … همزمان با افزايش وحشتناک مقدار اطلاعات ورودی ٬ حجم اتفاقاتی که بايد به فضای خاطراتم  اضافه کنم هم افزايش عجيبی يافته … بيشتر از يکسال …

پارسال اين موقع آيدا هنوز توی دنيای ما بود …‌ هنوز موهای تنم سيخ می شود و می دانم که هيچ گاه ديگر به کتابخانه دانشگاه مرکزی نخواهم رفت که برايم آيدا هنوز آنجاست با آن پيراهن طوسی کوتاهش و با هزار و يک دانشجو گپ می زند و ما از هم می پرسيديم اين همه دوست از کجا آورده …

پارسال اين موقع مجبور نبودم اين چنين درس بخوانم که بعد نوستالژيک وار ياد گذر عجيب زمان بيفتم و وبلاگی هم نداشتم که بنويسم که اگر هم می داشتم باز نمی نوشتم …

بايد از حال و هوای پارسال بيرون بيايم و باز متمرکز شوم …ولی شک ندارم که از پارسال تا کنون بيش از يکسال گذشته …

 

Advertisements

هميشه فکرميکردم که در مورد اتفاق چند شب پيش با هيچ کس حرف نمی زنم ٬‌ولی فکر بازگو کردنش قلقلکم می دهد …

وقتی جهت يابيت در شهر هنوز ضعيف باشد همين می شود … وقتی مشغول صحبت باشی و نفهمی که چقدر رکاب زده ای …

روبرويمان تا چشم کار می کرد اتوبان بود …کنارمان جنگل …يک جورايی نه راه پس داشتيم و نه راه پيش …گفتم :‌ اينجا به جايی نمی رسد ..بيا برگرديم … گفت :‌اين همه راه را برگرديم ؟!‌ گفتم مگر چاره ديگری هم داريم ؟!‌ من يک قدم هم جلوتر نمی آيم … برگشتيم ولی مسير فلشها را دنبال کرديم ٬ شايد ميانبری می شد … آن موقع اصلا نمی ترسيدم … برايم جالب و هيجان انگيز بود … نمی دانم چرا انقدر به شب وين اعتماد دارم ومی دانم که خيلی هم حق با من نيست …

زينم شل شده بود … چيزی جز يک جنگل تاريک ديده نمی شد … سخت با سفت کردن زين درگير بودم … نمی دانم چه ديد که با صدايی که وحشت را در آن حس می کردی گفت :‌می شود عجله کنی ؟! اينجا خيلی صبر نکنيم بهتر است … سرم را با ترس بلند کردم … چشمانش پر از هراس پنهان شده بود … راه افتاديم … حالا ديگر می ترسيدم… نمی دانم در آن جنگل تاريک چه ديده بود …

هميشه فکر می کردم اين اتفاقات در رويا يا فيلمها رخ می دهد … که از ترس جانت خستگی و بی رقمی پاهايت را به جان بخری … نقشه چگونه جنگيدن يا فرار کردنت را در سر بپرورانی و از ديدن فقط يک آدميزاد ٬ حتی يک پيرمرد اسرار آميز ٬‌با لبخندی عجيب و دوچرخه ای کهنه به مقصدی نامعلوم ٬خوشحال شوی …

شايد هيچ وقت در زندگيم به مرزی نرسيده بودم که به نجات دادن جانم فکر کنم و اين فکر بسيار عجيب می نمايد… نيرويی که از اين فکر در هر دويمان ايجاد شده بود شايد برای اولين بار بود که حسش ميکردم …قوی شده بودم و با اراده … به خودم افتخار می کردم ٬‌فقط اگرکمتر می تر سيدم . هر دو شايد وحشتمان را قورت می داديم …

برای مدتی مسخره بازی را کنار گذاشته بودم و از تمام نيرويم برای پيدا کردن مسير استفاده می کردم… وقتی بعد از تمام هراسها اولين آدم معمولی را ديديم و مهربانانه راهتماييمان کرد و وقتی اولين اتوبوس را ديدم و کم کم نشانه های تمدن را … باز شدم همان که چندی قبل بودم و نمی دانستم اين همه انرژی را  از کجا اورده ام …

وقتی بعدا از روی نقشه ديدم که چه بر سرمان آمده بود … بسيار خوشحال شدم که در آن شرايط نقشه را نگاه نکرده بوديم ٬چون نمی دانم بايد با پاهای سست شده از ترس چه می کرديم …

تجربه جالب و هراس آوری بود که مرا فقط ياد فيلمهای آلمانی می اندازد … تنها چيزی که می دانم اين است که ديگر نمی خواهم اين تجربه را تکرار کنم … :)

من در يک روز بهاری ٬ قبل از عيد ٬ حدودا ۳-۴ سال پيش( شايد هم بيشتر ) در مرکز شهر تهران جايی در مسير انقلاب و ۷ تير ٬ گم شدم !‌

اوايل چون هر روز خودم را می ديدم که از خانه بيرون می آيم و کارهای روز مره را هر روز و هر روز تکرار می کنم متوجه عدم حضورم در دنيای خودم نشدم … مدتها گذشت و به نبودنم عادت کردم …  کم کم ديگر خودم را نمی ديدم و کمبودی نيز حس نمی کردم … مثل تمام روز مرگيهای زندگی ٬ عادی شده بودم …

اشتباه من در باور کردن آينه ها ٬ فضای زندگی ٬‌دانشگاه ٬‌خانه ٬‌خيابانها و همه چيزهايی بود که از دريچه چشمم ديده می شد … که اگر آنها نبودند شايد دنبال اثری از اين گمشده می گشتم …

گاهی نشانه هايی از گمشدنم دريافت می کردم که وحشت زده سعی می کردم باورشان نکنم … معتقد بودم که تغيير واقعی امکان پذير نيست و هيچ چيز نمی تواند به چيزی ديگر جز آنچه هست مبدل شود … در صورتی که کاملا از گم شدن «چيزها» غافل بودم …

مدتها گذشت و چيزی ته ذهنم قلقلکم می داد که نمی دانستم چيست … در فضا و زمان غرق شده بودم و پيش می رفتم … شايد هم نمی رفتم !‌ تا اينکه فضا عوض شد و در مختصات کاملا متفاوتی از مکان ٬ زمان و زندگی قرار گرفتم و بايد خودم را در اين مختصات درست پيدا می کردم که متوجه شدم خيلی وقت است گم شده ام …

ديگر برای برگشتن به ميدان ۷ تير يا انقلاب خيلی دير بود … برای بازگشت به آن روزهای بهاری شانسم را کاملا از دست داده بودم و بايد خودم را در مختصات جديد پيدا می کردم اما با همان ويژگيها … فکر می کنم اين از سخت ترين کارهای دنيا باشد …

ما هيچ گاه نمی توانيم در يک رودخانه دوبار قدم بگذاريم چرا که هر بار پا در آن رودخانه می گذاريم آب ديگری بر روی پای ما جريان دارد و ما هم هر بار تغيير کرده ايم …

اتفاقاتی که از زمين و زمان بر سرم هجوم می آورند همگی مرا در پيدا کردن خودم  به من کمک می کردند … هنوز هم خيلی کار دارم … خيلی جاها را بايد بگردم … ترسم از اين است که بلايی سرم آمده باشد !‌ نه به تهرانش اعتماد است نه به ميدان انقلابش نه حتی به اين مختصات جديد … ولی حداقل الان که ديگر از دريچه چشمم هم خودم را نمی بينم می دانم که بايد دنبال چيزی بگردم …

می دانم اين هوای بهاری جستجوی مرا تسريع می کند ولی گاهی حتی نمی دانم از کجا بايد شروع کنم …اين شايد سخت ترين کاری باشد که در تمام عمرم بايد انجام دهم … 

 

يک چيزی در دور دست می بينم … يک روشنايی مات … مثل کورسو ی يک چراغ ٬ يک چيز گنگ … چشمهايم را چند بار محکم می بندم و باز می کنم … يک چيزی است شايد مثل سراب … يک روشنايی گنگ در بی نهايت …

سعی می کنم بهش فکر نکنم … سعی می کنم نبينمش … ولی مگر ميشود ؟ حتی با چشمان بسته هم ديده می شود ٬ انگار که ته مغزم رسوب کرده و جا خوش کرده … در تمام وجودم . اصلا حسش می کنم … سو سو می زند … مثل ستاره ها …

حتی گاهی مرا ياد يک لک سفيد ته يک ليوان قهوه غليظ می اندازد… يا ياد اولين چراغها در تاريکی شب از شيشه هواپيما … ياد خود زندگی …

سرم دارد سنگين می شود … هنوز سو سو می زند … شايد تا ابد… حداقل تا وقتی من زنده ام ٬ اين روشنايی را می بينم ولی در دور دست … يک روشنايی گنگ در بی نهايت …

سلام.

خيلی وقته که دارم با باز کردن وبلاگ مبارزه می کنم … امشب خيلی دلم گرفته بود ٬ می دونم خيلی بی ربطه ولی اميدوارم بنويسم … مثل قديمها …

دلم برای بچه گيهام يک ذره شده …

 

سلام کردند

و نمی دانستند ٬ سلام کردن به کسی که سلام را نمی فهمد

چقدر سخت است …