You are currently browsing the monthly archive for فوریه 2008.

 در راستای «ختم اسکار» و دیدن فیلمها از بالا تا پایین ٬چیزی ذهنم را آزار می دهد. نمی دانم این چه رسمی است که اینهمه خشونت را به سادگی و حتی موزیکال به تصویر می کشید ؟ این چه حکایتی است که فیلمتان باید با صحنه های فجیع ٬ قتل و خون شروع شود ( ر.ش . وعده های شرقی, پیرمردها کشوری ندارند) یا مثل این موزیکال سیاه و وحشتناک سوینی تاد اینگونه تمام شود. نمی فهمم این همه اصرار را برای به تصویر کشیدن جزئیات سیاهی ها . که فهمیدنش هم دردی را دوا نمی کند. گیرم که قصد و هدفتان اصلن همین است٬ به تصویر کشیدن سیاهی . با این حال من شَستهایم را فقط برای جونو و پرسپولیس و کفاره(تاوان؟) فشار می دهم *و فقط همین. این همه خشونت درون فیلمهایتان برای خیلیها آزار دهنده شده است. باور کنید.

* یک اصطلاح آلمانی به معنای آرزوی شانس و موفقیت کردن.

Advertisements

جزو اولین کسانی هستم که وارد کتابخانه شده ام. هوا دارد کم کم باز می شود. آنقدر آرام که خورشید شوکه-مان نکند. هر چند اگر کسی مثل من بیست بار تمام سایتهای هواشناسی را دوره کرده باشد میداند که امروز و فردا آفتاب در می آید. این شمردن رفت و آمدهای آفتاب هم از آن چیزهایی است که مخصوص اینجاست و قبلن نبود . اینجا هر یک درجه٬ هر یک کیلومتر سرعت باد ٬ آمد و رفت ابرها و خورشید را می شمرم. هر روز.
وسایلم را پهن می کنم و میروم سراغ دستگاه اتومات قهوه. سکه ها را یکی یکی می اندازم. صدای روی هم افتادنشان را دوست دارم. لیوان پلاستیکی زیر نگاه من سر می خورد پایین و پُر می شود. مثل هر روز. انگار باید همیشه نگاهش کنم تا پایین بیفتد. لیوان را بر می دارم و میگذارم روی میز . روی صندلی لیز می خورم و خیره میشوم به روبرویم…
ویزایمان که تمدید می شود انگار زندگیمان را برای یکسال دیگر تمدید کرده ایم. انگار دستگاه اتومات قهوه را٬ سکوت سر صبح کتابخانه را٬ روزهایی که کش می آیند تا به بهار برسند را برای  یکسال تمدید می کنیم. همه-ی روزمره های مثل هم را. همه چیز را برای یکسال. و تمام این یکسال را تلاش می کنیم برای سال بعد که زندگیمان را عینن یکسال دیگر کپی کنیم . خوبیش این است که این تمدید کردنها تا ابد ادامه ندارد. یکجایی تمام می شود و تکلیفمان را با خودمان روشن می کند.
قهوه را یک نفس سر می کشم . انتهای لیوان٬ حجم غلیظِ قهوه و شکر ِمانده را نگاه میکنم و بعد لیوان را از همان جا توی سطل پرتاب می کنم … برای من٬ این پایان نزدیک شده٬ خیلی نزدیک.

روز – خارجی – پارک

دختر و پسر در پارک راه میروند٬ می ایستند . شاید هم روی نیمکت نشسته اند٬ بعد می ایستند. خیلی مهم نیست. مهم این است که از آشناییشان زمان زیادی نگذشته است.

پسر : به من اعتماد داری ؟

دختر بدون اینکه جواب بدهد از آبشار / صخره / سنگ بزرگ وسط پارک بالا می رود. چشمهای پسر کمی با تعجب دنبالش می کنند. خودش را به بالاترین نقطه سنگ می رساند. ارتفاع نسبتن زیاد است. در یک لحظه دخترک خودش را از پشت به پایین پرتاب می کند. پسر در یک عکس العمل سریع زیر دختر شیرجه میرود و بدن سَبُک دختر در دستانش جای میگیرند. پسر خیره٬ ایندفعه با تعجب بیشتری نگاهش می کند.

دختر :‌ آره. فکر کنم می تونم بهت اعتماد کنم.

( کمک : این صحنه مال کدام فیلم بود ؟ )

پ.ن :‌یعنی واقعن کسی این فیلم را ندیده ؟!

پ.ن .۲ : یوهووو! نام فیلم هست «اعتماد» . هال هارتلی- ۱۹۹۰ امریکا !!  پر رنگ ترین صحنه ای که در ذهن من از این فیلم ثبت شده بود دقیقن صحنه ایست که ارتباط مستقیم با نام و مفهوم فیلم داشته . هر چند باید اعتراف کنم صحنه ثبت شده ذهن من کمی متفاوت از صحنه اصلی فیلم بود٬ ولی من فکر میکنم آقای هارتلی یک دست مریزاد کوچک لازم دارد.

پ.ن.۳ : فاطمه عزیز٬ مرسی! نمی دانم چه بلایی سر کامنت دانی ام آمده است .به هر حال بعد از خواندن ایمیلت ( و البته پیدا کردن فیلم و دوره کردنش ) احساس می کنم یک گره در مغزم باز شده است! ممنون .

یک روز سرد دیگر. مثل همه صبح های همدستش ابری و خاکستری است٬ و پر از مه. مه ِ سرد. دیروز در خودِ خودِ یخ راه می رفتم. یخها را فرو می دادم در ریه هایم و صدای چَرق چَرق شان می آمد. قدمهایم سنگین و سرد بود. مثل خودم. مثل لباسهایم.
اصلن آدمها با همه-ی لایه لایه لباسهایشان آنچنان دورند از همدیگر که به زندگی یکنفره شان در یخها ادامه می دهند و ما هم به همچنین.

دیوار روبروی پنجره ام حل شده در خاکستری آسمان و مه ٬ و شیروانی آجری رنگِ معلقی باقی مانده در هوا. همه شهر پر شده از این شیروانی های معلق و لباسهای لایه لایه متحرک. و من هم پشت پنجره وَهم خاکستری موجود را با چشمهای هراسان دنبال می کنم و می ترسم حل شوم در سرمای بیرون.
لباسهای رنگی ام را در می آورم. صورتی ٬ قرمز. خودم را لایه لایه می پیچم در رنگها و آرام در یخها هل میدهم. یادتان باشد اگر جزء تیم نجات دهنده این شهر بودید ٬ من جایی با کاپشن قرمز بین یخها گیر کرده ام ….

نوشتن و پاک کردن هیچ به پای مچاله کردن کاغذهای سفید نمی رسد. دلم می خواهد صفحه مانیتور را مچاله کنم و بیاندازمش پشت سرم. بعد دوباره بنویسم و دوباره مچاله کنم و آنقدر این کار را تکرار کنم که بفهمم چه در مغزم می گذرد.. باید از همه چیز بنویسم و بعد مچاله اش کنم. متاسفانه صفحه مانیتور انقدر سفید نیست که بشود مثل کاغذ با او رفتار کرد. نوشتن در کاغذهای دور و برم هم دردی را دوا نمی کند. باید آنقدر بنویسم و پاک کنم تا ذهنم خالی شود ٬ شاید جا برای چیزهایی شبیه درسهایم باز شود . شاید.

 

خاطره هایتان را که کشیدید بیرون سر هرمس ٬ انگار با خودش خاطرات من را هم کشید بیرون … خب اصلن چه کسی است که خاطرات بزرگ و کوچک از این جشنواره نداشته باشد ؟

جشنواره مرا بیشتر یاد آن سالهایی می اندازد که کوچک بودم و باور نداشتم که کوچکم. مثل آن روز جمعه که ایستاده بودم در صف سینما فرهنگ برای اولین بار. پدرم دورادور نشسته بود توی ماشین. نگاهم می کرد. دوازده یا سیزده ساله بودم فکر میکنم. بلیطهای فیلم اول تمام شد. اصرار من و مهربانی پدر. دلش نمی آمد … فیلم دوم هم که تمام شد اینبار دل من بود که سوخت . به فیلم بعدی می رسیدم ولی چهره اش خسته شده بود. بیرون آمدنم هم از صف مثل کشیدن آدامس خرسی های آن موقع بود. انگار چسبیده بودم به فصای نامرئی-ای که حس آن موقع ها بود و من هم بی آنکه فکر کنم برای این حسها کوچکم درکش می کردم …با رفتنم تعجب پشت سریها و نیشخندشان را یادم نمی رود. باقی روزها را می افتادم روی این برنامه های چهارخانه-چهارخانه بزرگ و فیلمها را در همان جدولشان دنبال می کردم و مجله ای که از همان سالها مشترکش شدم…

همان اولین سال و کوچکترین سال تنها سالی بود که در صف ایستادم ٬ بدون فایده. از سالهای بعد دلسوزیهای مادرانه کار خودش را کرد و هر سال همین موقع ها٬‌یکم عقب تر٬ یک پاکت از توی کیفش در می آورد میگرفت جلوی چشمهای برق زده-ی من که بیا٬ آقای ت. داد گفت بیاورم برای تو . بلیط جشنواره .

امسال نشسته ام مجله فیلم را ورق می زنم . صفحه به صفحه اش را می خوانم و یاد آن جدولهای بزرگ برنامه جشنواره می افتم و فکر میکنم که امسال هم مثل همان سال. چه فرقی می کند … هنوز هم حتمن فکر می کنم که بزرگ شده ام. آنهم اینهمه …