You are currently browsing the monthly archive for سپتامبر 2010.

کاش سرطان با «ت»ی دونقطه بود. کاش ترس نداشت، بزرگ نبود، دسته نداشت …

Advertisements

اوایل مهاجرت هر روز که می‌گذشت احساس می‌کردم بزرگ شده‌ام. انقدر روحم روزانه قلپ قلپ اتفاقهای جدید را سر می‌کشید که هر لحظه احساس می‌کردم رشد می‌کنم، قوی می‌شوم، انگار تازه داشتم دنیا را می‌دیدم ، می‌فهمیدم. انگار از یک غلافی درآمده باشم. سربرآورده باشم در یک دنیای جدید.

سالهای اول سرعت رشد خودم در خودم خیلی زیاد بود. روحم قد می‌کشید،اطلاعات را می بلعید ، بزرگ می‌شد. از خودم بزرگتر می‌شدم حتی. بعدترش اوضاع آرام‌تر شد. انگار ایستاده بودم تا به خودم برسم. یک جایی که نفهمیدم کجا بود مساوی شدیم. نمی دانم چطور من را از من جدا کنم، ولی دوتا من وجود داشت، یک «من»ی بود که 22 ساله بود ، ایرانی بود، خیلی چیزها را نمی‌شناخت، تنها زندگی نکرده بود. «من» دوم انگار از مختصات صفر و صفر منِ اول شروع شده بود، ولی برای خودش مستقل بود، چیزها را سریع یاد می‌گرفت، هضم می‌کرد. فرهنگ‌ها را تطبیق می‌داد، زبانها را ، تنهایی از پس خودش بر‌می آمد. حتی خیلی ایرانی هم نبود. متعلق به هیچ جا نبود. تجربه می‌کرد، می دید، می‌شنید، یاد می گرفت. لحظه به لحظه از قبلی فاصله می‌گرفت. اولی برای خودش آرام آرام بزرگ می‌شد، شناسنامه ای، هویتی، ملی. دومی شتاب داشت ، برای ملیت داشتن وقت نداشت، عجول بود. حتی دنبال هویت جدید بود.

نمی‌دانم بعد از چند سال دوباره یک‌جایی به هم رسیدند. همدیگر را پیدا کردند ، مختصاتشان یکی شد. شدند «من «ِالان. حالا هر دو باهم بزرگ می‌شوند. شناسنامه‌ای، روزانه. حسش می‌کنم. اینروزها بیشتر هر وقت دیگری حسش می‌کنم. می‌بینم که با شش سال پیشم فرق کرده‌ام.

چه کسی بود که می‌گفت روزها و مناسبت‌ها که تکرار می‌شوند می‌فهمی در مملکتی جا افتاده‌ای ؟ می فهمی که از این به بعد یک چیزهایی تکرار می‌شوند که بلدی. می دانی چیستند. حالا زندگی که تکرار می‌شود، برای بقیه، برای خودم، اتفاقاتی که می‌افتند که قبلن هم می‌افتادند ، می فهمم که جا افتاده‌ام. می فهمم انقدر بزرگ شده‌ام که خیلی چیزها دائم تکرار شود.

وقتی کسی از مهاجرتش می‌نویسد، از حس روزهای اولش، سالهای اولش، از تجربیات تازه‌اش، کشف و شهودش؛  همه و همه‌اش برایم تکرار خاطرات است، وقتی خیلی‌هایش را تجربه کرده‌ام، وقتی «دقیقن » ،» من هم» ورد زبانم می‌شود سر هر پُستی، مکالمه‌ای؛ می‌بینم که چقدر جا افتاده‌ام در زندگانی، در مهاجرت. در خیلی چیزها

وقتی دائمن می خواهم به همه بگویم » welcome to the ‌club» آنوقت است که می بینم بزرگ شدنم را، آنوقت است که گفتن این جمله‌ هم تکراری می‌شود، بعد می‌نشینم کنار و آدمها را با تجربیات جدیدشان نگاه می‌کنم ،می‌بینم تفاوتهایم را با خودم، با قدیم‌ترهایم. یک جور احساس مجرب بودگی-طور در نوع خودم.

شاید هم «من»ِ دوم را در دهه سوم فرستادم دنبال مختصات جدید، دنبال تجربه‌ی جدید. شاید