من خواهر ندارم. دوست صمیمی هم مدتهاست دیگر دم ِ دست ندارم. بعد گاهی دلم بدجوری آدمیزاد ِ مونث ِ نزدیکی می خواهد برای حرفها و کارهای دخترانه. حتی فکر که میکنم می‌بینم خیلی از مراحل زندگیم که باید یک دوست نزدیک ور ِ دلم می‌بود ، خیلی جاهای مهم، جاهایی که احساساتشان باریک است، نبود.

حتی فکر می‌کنم شاید من جزو معدود دخترهایی باشم که خودش تنهایی برای خودش لباس عروس و تور و فلان و بهمان خرید، لباسش را که امتحان می‌کرد، جلوی آینه می ایستاد و از خودش می پرسید چطور است ؟ بعد با خودش مشورت میکرد و دست آخر که لباسش را تحویل گرفت ، بسته‌ی بزرگ لباس عروس را دنبال خودش در مترو کشید تا رسید خانه. بعد لباس را از در اتاق آویزان کرد، نشست روی تخت و نگاهش کرد و فکرکرد که حتمن الان کسی را لازم دارد که تمام افکار حجیم مغزش را بریزد بیرون و نظر بخواهد و حتی فحش بشنود ،بخندد و خوشحال باشد که دوستی ، خواهری ، چیزی دارد که هست، در لحظات باریک هست، جاهای مهم، حرفهای مهم.  نبود،  نیست.  خیلی وقت است که نیست. .. بعد آدمهای دور و بر آدم هم نمی‌شوند آنکه باید باشند. بزرگ نشده‌ایم باهم ، غصه نخوردیم ، حتی زیاد نخندیدیم. کمی مشترکیم. همین. نیستیم ، از یک جنس و یک فکر حتی.

بعد چه کسی بود می‌پرسید بیست و هفت سالگی سن مهاجرت هست یا نیست از این لحاظ‌ها ؟ من میگویم باید شانس بیاوری. برای من نبوده، من همانهایی هم که در مهاجرت بیست و دو سالگی پیدا کرده بودم دوباره گذاشتم و رفتم. بعد گاهی حرفهایم آنچنان در گلویم می ماند، گاهی آنچنان من می مانم و در و دیوار ، برای وقتهایی که یک گوش دخترانه احتیاج دارم که … این جمله ته ندارد. این پست ته ندارد. تهش را دوست ندارم …

Advertisements