You are currently browsing the monthly archive for نوامبر 2010.

مادربزرگ پدرم را صدا می‌کردیم خانم بزرگ. اسمش ایران بود. ایران خانم. ولی همه صدایش می‌کردیم خانم بزرگ. بهش می‌آمد. از وقتی یادم می‌آید پیرزنی بود قدکوتاه و تپل، با موهای یکدست نقره‌ای و دستهای همیشه لرزان. گاهی نوه‌هایش صدایش می‌کردند خانم‌بزرگ تپلی. قلیون می‌کشید. لهجه‌ی قشنگی داشت. این اواخر حافظه‌اش را کمی از دست داده بود، وقتی برایش می‌گفتیم که این را قبلن پرسیده یا خورده، نگاهم می کرد ، «چم‌دونم ننه خب». بعد خودش به خودش می‌خندید.» نیگا مادر، آدم که پیر می‌شه‌ها ، هم‌جوریه» . خنده‌اش را دوست داشتم…

خانم بزرگ تا 7-8 سال پیش هم با ما بود . شمال بودیم، یکی از نوه‌ها زنگ زد، پای تلفن فقط گریه می‌کرد . فهمیدیم. تنها باری بود که بهشت زهرا رفتم، تنها باری بود که کسی از خانه‌مان می‌رفت. از خانه‌ی نزدیکمان. برای همین‌هاست شاید که از مرگ انقدر واهمه دارم.

امروز پیرزنی در مطب دکتر کنارم نشسته بود ، شبیه خانم بزرگ بود. همان‌قدر نقره‌فام، همان‌قدر گرد و تپل، دستهایش هم می‌لرزیدند. تنها آمده بود. بعد نشستم به شمردن سالها. نشستم به شمردن آدمها، فکر کردم کی چند سال دیگر می‌ماند . انقدر از مرگ آدمها وحشت دارم که ناخوداگاهم دائم به رخم می‌کشدش. بعد سعی می‌کنم بهش فکر نکنم، بدتر می‌شود. مثل این می‌ماند که به خودم بگویم به فیل فکر نکن. به فیل فکر نکن. فیل با همان هیبت گنده ‌اش می‌آید می نشیند روی پایم ،‌خرطومش را می‌کند تو دماغم. له می‌شوم. زیر بار افکار ِ احمقانه‌ام له می‌شوم.

ولی خانم بزرگ دو روز است که با من است.اولش از دیروز شروع شد. مرتضی احمدی شنیدم و یادم به کلاه قرمزی افتاد. خانم بزرگ با لهجه‌ی خودش صدایش میکرد کالو قرمزی. یادم افتاد به وقتی که رفته بودیم سینما برای کالو قرمزی ، او هم با ذوق آمده بود. حدودن 11 سالم بود. چهار نسل بودیم دقیقن از خانواده. هر چهارنسل هم با عشق رفته بودیم سینما. بعد از این موضوع خوشمان آمده بود. همه جا تکرارش می‌کردیم.

امروز هم با من آمده بود تا مطب. نشسته بودم و بغض گیر کرده بود توی گلویم . من مثل سگ از مرگ می‌ترسم. من بلد نیستم به فیل فکر نکنم.

Advertisements