You are currently browsing the monthly archive for مه 2010.

الان دقیقن نشستم اینجا که در عکس است و دارم وب‌گردی میکنم. این منظره‌ی سمت راستم است. از سمت چپم هم صدای همهمه‌ی بازی ِ فوتبال می آید که اگر بلند شوم و خودم را روی نوک پنجه‌ی پا بِکِشم می توانم ببینمشان. فعلن روی صندلی حصیری کش آمده ام و از اینکه دست و پایم را در معرض طبیعت قرار داده‌ام احساس خوبی دارم.  یکسری خواندنی و کشیدنی و گوش کردنی هم بغل دستم ردیف کرده‌ام که عوض همه‌ی اینها نشسته‌ام خاک وبلاگم را می‌گیرم ( سلام مکین ) . هوا یک جور خوبی خوب است. یک جوری که ازش بوی منت کشی می آید. مگر نه اینکه چند روز پیش سر ِ یونیورس داد میزدم که «قرارمان این نبود» ؟ بعد هوا به طرز غیر منتظره‌ای شروع به همکاری کرد. حالا لابد باید بروم داد بزنم که راجع به هوا حرف نمیزدم و چیزهای مهمتری هم در زندگی هست ، که اصلن این گره‌هایی که خورده زندگیمان با هوا باز نمی‌شود که رشوه میدهی. ولی آفتاب یک‌جوری ولو می شود روی پاهایم که حرف‌هایم را می خورم. بعد می‌بینم همین الانم شده مصداق همان شعر بالا. نگاه میکنم به پروانه‌ی خوشحالی که یک ساعت است جلوی من بالا و پایین می‌پرد . بعد غرهایم را نگاه میدارم برای یک روز ِ ابری که باز بلند شوم داد بزنم » قرارمان این نبود» بعد ببینم جناب یونیورس این‌بار با چه چیزی سر مرا گرم می‌کند. غرهایم باشد برای بعدن. برای فردا مثلن.

Advertisements