You are currently browsing the monthly archive for اکتبر 2006.

اتاق سردیست. از آن خانه های قدیمی اتریشی٬ با سقفهای بلند. سرما همیشه به این ساختمانها وصل است. یک کار گروهی فشرده است که امروز باید تمام شود. سردمان شده و خسته شده ایم. کم کم چانه ها گرم می شود٬ برای فکر نکردن به اتاق سرد و این همه کاری که باقی مانده. در ذهنم فضا را خالی می بینم. منم و پخش قسمتهایی از چند فیلم . آدمها محو می شوند و از داستانهای واقعیشان فیلم می سازم. مو به تنم سیخ می شود…

و. از روزهای اول پناهندگیش در وین می گوید. از روزهایی که سی – چهل نفری در کلیسا می خوابیدند.از روزهایی که خودش بوده و یک کوله پشتی! از روزی که نگاتیو پناهندگی آمریکایش را گرفت ٬ در خیابان روبروی سفارت یخ زده بود. هیچ چیز نمی شنید٬ هیچ چیز نمی دید. مسخ شده بود. همه پلهای پشت سرش را خراب کرده بود٬ بعد از ۱۱ سپتامبر بوده٬ نه جایی را داشته که برود ٬ نه پولی ٬ پناهنده اتریش می شود. شبها را در کلیسا می خوابیده و روزها عملگی می کرده. برایم انسانی تداعی می شود که وجود خارجی ندارد. از بی آدرسی و سرنوشت نا معلوم نامه هایش۲٬  ماهی را در زندان می خوابد. تصویرش می کنم.  هر روز منتظر آزادی. هر روز. به جرم بی خانمانی٬ پناهندگی٬ آوارگی. فضای اتاق به نظرم سردتر می رسد…. از آن داستان خیلی می گذرد. حالا می تواند با پاسپورت اتریشی اش راحت از مرز رویاهایش بگذرد. ولی دیگر هیچ اشتیاقی ندارد. بی هدفتر از آنروزها به زندگیش ادامه می دهد. تا حدودی همه چیز دارد٬ ولی هنوز برای من وجود خارجی ندارد٬ بی سرنوشت تر از این حرفهاست…

دخترک ۲۰ ساله ای آرام سرفه می کند٬ دستانش کار می کنند و زبانش حرکت٬ تصور حرفهایش برایم از قبلی بارها و بارها سخت تر است. به فرودگاه که می رسد فقط ۱۶ سال داشته. انقدر کوچک و بی تجربه بوده که راحت ویزای جعلی اش لو می رود. مسیر برای ورود مادر و برادرهایش که روز بعد پرواز داشته اند تحت کنترل می شود. پناهنده کوچک بدون مادرش درخواست می دهد. یک ماه بعد٬ مادر و برادرهایش در کشور دیگری اقدام می کنند. ۴ سال از آن روزها می گذرد و هنوز دور از هم اند. اینجا مدرسه اش را تمام کرده و تازه وارد دانشگاه شده. نپرسیدم در خوابگاه پناهندگی چه بلاهایی سرت آمده٬ نپرسیدم چه می کردی این مدت٬ از دوری ٬ از محبوس بودن در کشوری که حتی زبانش را هم نمی دانستی. نپرسیدم مادرت چه کشید. جواب همه اش را می توانستم حدس بزنم و در صفحه پیش رویم ببینم. مادری را می دیدم که با وجود تمام دلواپسیها و نگرانیهای بی مرزش٬ فرزندانش را به سرنوشتی میسپارد که مطمئن است از بودن در کشور زادگاهشان بهتر است. ماندن در ایران برایشان مساوی بود با شکنجه و حتی مرگشان. حالا حداقل امیدوارند… مو به تنم سیخ می شود. بغضم می گیرد. دخترک می خندد. مبایلش را بر می دارد و با لهجه خوبی با دوست اتریشی اش قرار سینما می گذارد. هنوز با ناباوری نگاهش می کنم. برایم وجود خارجی اش ملموس تر از قبلی است… بحث گم می شود و کار به پایانش نزدیک میشود٬ نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم تصاویر را موقتن خاموش کنم. شب همه را باز سازی می کنم. نمی دانم چه بگویم. گاهی از همه چیز شرمنده می شوم.

Advertisements

دیدن فیلم ایرانی به آهستگی و دونوازی تنبک و پیانو در یک روز٬ روحمان را به شدت نوازش داد . نمایش فیلم در قسمت فیلمهای داستانی جشنواره فیلم وین٬ویناله بود. و دونوازی کار دانشجویان ایرانی روی قطعه شاهکاری که یکی از بچه ها خودش ساخته بود.

به آهستگی را دوست نداشتم. همان حس همیشگی٬ همان بحث همیشگی.( یک نمونه خوبش) : ارائه تصویری هر چند حقیقی از ایران٬ که به دلیل اینکه گاهی تنها تصویر است کار ما را برای تغییر این تصویر در ذهن اطرافیانمان سخت تر و سخت تر می کند .

به آهستگی ٬ خیلی به آهستگی ضربه می زد! ضربه هایی که به آهستگی تکانکی مان می داد. با این حال صحنه های بی نظم و شلخته وارش اذیتم می کرد. صادقانه بگویم٬ دوست نداشتم فیلم را در وین میدیدم. هر چند ممکن است تمام این صحنه ها که انگار به عمد انقدر بی نظم و بهم ریخته و ابری ترسیم شده بود قسمتی از واقعیت جامعه٬و تلاشی برای رساندن چیزی باشد٬ ولی من٬ نظر خودم را می گویم٬ دوستش نداشتم. یک جورایی غصه ام گرفته بود. اگر فیلم را درعصرجدید یا فرهنگ دیده بودم حسم متفاوت بود تا اینکه در گارتنباوکینو ببینم و آقای اتریشی بغل دستم قبل از شروع فیلم به دوستش بگوید که اولین فیلم ایرانی است که میبیند. در تمام فیلم دقت کرده بودم به فضاهای اطراف٬ نوع دکور٬ خانه ها٬ مغازه ها٬ همه با نهایت بی سلیقگی انتخاب شده بود. هدفش را من میفهمم. آن آقای بغل دستی ام چه ؟! حتی شاید ضربه ها٬ به آهستگی مرا تکان می داد و او هیچ چیز نمی فهمید…

تا فیلم بعدی جشنواره باید روحیه ام را تقویت کنم !

خودم را با لباسهایم بسته بندی کرده ام و در خیابان راه می روم. سومین زمستان هم از راه رسید. این جمله مال خانم مجری برنامه های کودک است٬ مال آن زمانهایی که تقویم فصلها را تعیین می کرد٬ اینجا هوای سرد خودش تعیین می کند که کی بیاید! و امروز اولین منفی و اولین روز زمستان است! دلم را به شرابهای داغی که از چند هفته دیگر سرتاسر شهر پخش میشوند خوش کرده ام. به پیست پاتیناژ و دامن کوتاه با چکمه !  زمستان اینجا برای خودش عالمی دارد٬ سختیش گاهی آدم را یاد چیزهایی می اندازد که باید بی افتد.

زمستان اینجا برایم مثل با دستان خشک شده از سرما٬ در کلیسا شمع روشن کردن است. آرامش و نا آرامی را با هم داری٬ انقدر متضاد است که گاهی خودم هم نمی دانم بالاخره دوستش دارم یا نه . باورم نمی شود سومین زمستان وین را هم می بینم. باورم نمی شود که انقدر گذشته باشد! همه چیز خیلی زودتر از آنچه فکر می کردم اتفاق افتاد.

یقه کاپشنم را بالا میکشم. باد بدجوری تا مغز استخوان نفوذ می کند. موهایم با باد به صورتم شلاق می زنند. موهایم انقدر بلند شده که دور گردنم بپیچد . روزی تک تک همین موها چنان یخ می کند که از تماسش با گردنم تمام بدنم می لرزد٬ فکم از سرما بی حس می شود و حرف زدنمان به آدمهای مست شبیه می شود. از یادآوریش لبخندی می زنم و خودم را آماده می کنم. اینک ٬ این منم . زنی تنها٬ در آستانه فصلی سرد !

از صبح که بلند شدم چیزی درون گلویم گیر کرده بود. مثل یک موجود چند پا . یک پایش را از پشت گلویم در دماغم کرده بود٬ یک پایش یشت پلکهایم بود و پاهای دیگرش از گلویم پایین رفته بودند٬ حتی تا توی معده ام. دماغم هر از گاهی تیر می کشید و چشمانم اشکی می شد. پایش را در دلم تکان می داد و انگار هم میزد٬ توی دلم خالی میشد.

شاید دچار بیماری هشتارزتپ شده ام . نباید می آمدم سر کلاس. متاسفم که نمی توانم درسم را گوش دهم! من معذرت می خواهم از خودم و استادو از همه !!

دماغ و چشمهایم می سوزند. فکر می کنم ویروسش شبانه وارد بدنم شده٬ نباید پنجره را باز می گذاشتم . شاید هم از طریق ایمیلی وارد بدنم شده. من باور می کنم که ایمیلی که صبح باز کردم از آن ویروس هایی داشته که به آدمیزاد هم منتقل می شود. باور کردنش سخت نیست٬ کافی است ایمیلش حاوی یک موجود چندپا باشد.

کلاس سیاه و سفید است. رنگ اسلایدها٬ بچه ها. هیچ چیزی رنگ ندارد. اصلن از صبح همه چیز سیاه و سفید بود و کاملن بی معنی. حتی احساس می کنم همه به زبانی غیر از زبانی که بلدم حرف می زنند. انگار از سیاره دیگری آمده باشند. شاید هم من به دنیای دیگری پرت شده ام. همه سیاه و سفید و عجیب غریبند. مثل مرده ها سردند و بدون رنگ و من٬ با موجود چند پایی در گلویم خانه کرده و پاهایش را در اعضا بدنم تکان می دهد٬ وسط این دنیای سیاه و سفید با یک لباس آبی ایستاده ام. این موجود چند پا همه چیز را بی معنی و عوض کرده٬ حتی خودم را.

در خوابهایم گاهی به ایران سفر می کنم. خواب تمام آدمهایی را می بینم که در تهرانند و زندگیشان مثل همیشه جریان دارد. اینجا هم. هرکجا هم که تو بایستی ٬ زندگیت نمی ایستد٬ انقدر می رود تا مجبور شوی دنبالش بدوی. گاهی انقدر می دوی که یادت می رود کسی هست آن سر دنیا که او هم میدود. گاهی با یک تلنگر یاد همدیگر می افتیم و خواب یکی از بهترین تلنگرهاییست که حتی وقتی بیدار می شوی هم تا چند ساعت یا حتی چند روز دست از سرت بر نمی دارد.

گاهی حتی خواب آن طرف دنیا را هم می بینم !‌خواب تمام دوستانی که آنجا دارم ٬ خواب تمام آدمهایی که پخش شده اند در دنیا . گوشی تلفن را بر می دارم و شماره می گیرم : دیشب تا صبح خوابت را می دیدم . قلبم از این همه پراکندگی فشرده می شود و از اینکه نا خوداگاهم یاد آدمها را برایم مجسم می کند حس خاصی دارم. حس نزدیکی .

امروز صبح ٬ یکشنبه خلوتی بود مثل همه یکشنبه ها با همان رخوت همیشگی اش. روی تلفنم پیغامی داشتم . کسی تلنگر نا خوداگاهش را منتقل کرده بود : دیشب تا صبح خوابت را دیدم … زندگی همیشه می چرخد . نه ؟!

من و دوست عراقی ام تنها دخترهای رشته مان در این مقطع هستیم. با هم درس می خوانیم و با هم ریز ریز گاهی سر کلاسها می خندیم. امروز یکی از بچه ها ما را یاد جنگ ایران و عراق انداخت. وقتی داشتم تعریف می کردم که کلاس اول بودم و مدرسه ها تعطیل شده بود ٬ وقتی در فکرم رفتم به آن زمان که از تهران فرار کردیم ٬ یاد زمانی که آن آژیر لعنتی باعث می شد برنامه کودک را قطع کنند٬ زیر بغل مادر و پدرم در زیر زمین می ماندیم تا وضعیت «سفید» شود ٬ وقتی درسهایم را از تلویزیون در مشهد یاد می گرفتم ٬ وقتی صدای بمبها برایم وحشت عجیبی به همراه داشت. وقتی از بعد از جنگ مفاهیم عجیبی وارد فرهنگمان شد٬ درست و غلط … یک لحظه لرزیدم. با نفرت عجیبی نگاهش کردم و رویم را برگرداندم. وقتی با تمام ذوق و شوق یک کلاس اولی٬ مدرسه ها تعطیل شد و دماغ من آویزان و با ترس کودکانه ام نگران خراب شدن خانه مان و مدرسه ام بودم٬ او در عراق فقط یکسال از من بزرگتر بود و از همه جا بی خبر. ولی نمی توانستم نگاهش کنم. نفرتی که از بودنش در آن لحظه سراپایم را گرفته بود یک حس خفته بود که یک دفعه بیدار شده بود. نمی توانستم نگاهش کنم و نمی توانستم ببخشمش با وجود تمام آگاهی که از بی گناهیش داشتم ٬ افکارم در حد همان سالها بچه گانه شد و او را نماینده کشورش در آن زمان می دیدم. نمی توانستم و نمی خواستم این یک لحظه بی منطقی را به درست فکر کردن تبدیل کنم. از فکر همه چیز بغضم گرفت !

تمام این افکار و این حس دقیقه ای بیشتر طول نکشید تا دوباره خودم شدم. منی که یاد گرفته ام نه چیزی را به گروهی تعمیم دهم ٬ نه کسی را به چیزی که فقط اسمن به آن وابسته است متهم کنم.  منی که روی پیشانی هیچ فرد و گروهی برچسب نمی چسبانم و این گونه افکار را گاهی حتی نمی فهمم. شاید با یک لحظه تبدیل کردن او به نماینده بدبختی های مملکتم فقط دلم را خنک کرده بودم. مثل کسی که یک لحظه از روی عصبانیت کسی را به اشتباه تنبیه کرده باشد از خودم متعجب شدم. دوستم را که بزرگترین خاصیت مشترک را با من دارد٬ یادداشتهای فارسی و عربی همدیگر را می خوانیم و به هم «سلام» می کنیم را در ذهنم به چیزی تبدیل کردم و ازش متنفر شدم. برایم عجیب بود که از پس ناخوداگاهم چنین آهی از نهادم با یادآوری آن سالها برآمد که تبدیل به چیزی شدم که نبودم. عکس العمل حسی من واکنش ناخودآگاهی بود به چیزی که سالها قایمش کرده بودم ؛یک تنفر سرکوب شده . هنوز از فکرش متعجبم. و در این فکرم که شاید بدون اینکه بدانم و بخواهم آن سالها اثر عمیقی در پس ذهنم٬ – منی که از گروهی حساب میشوم که خیلی هم ارتباط مستقیمی با جنگ آن سالها نداشته ام – گذاشته است.

سایتی را باز کرده ام که موسیقی اش بی وقفه پخش می شود. به عکس صفحه خیره شده ام. دخترکی با چشمهای نگران. موسیقی و عکس با هم در فضای سرد و گرفته اتاق پخش می شود. هیچ احساسی نه به موسیقی دارم نه به عکس. ولی به هر دو خیره شده ام. شاید هم هر دو را با هم گوش می دهم. تفکیک ناپذیرند. مرا یاد هیچ چیز نمی اندازد٬ هیچ حس خاصی ندارم ولی کم کم چیزی از پاهایم رشد می کند و به گردنم می رسد. سرم می چرخد و اتاق مات می شود. سفید مات . از گردنم هم بالاتر رفته و به دهانم می رسد و روی زبانم سنگینی میکند. سعی میکنم بی توجه باشم . موسیقی و عکس همچنان پافشاری می کنند. من در هر دویشان خودم را می بینم که پریشانم. همچنان نیرویی در تمام بدنم وجود دارد و بیشتر می شود. به سمت حمام می دوم و بالا می آورم. همه چیز را . همه خودم را. موسیقی کمتر و کمتر می شود و عکس خودم را دز فضا می بینم. مدتی همه چیز متوقف می شود و دوباره به هوش می آیم. همه خودم را بالا آورده بودم و حالا خالی شده ام. به اتاق بر می گردم. سفیدم. رنگ گچ. هنوز زبانم سنگین است . هنوز همه خودم را کامل بالا نیاورده ام . فضای اتاق دود گرفته است. دوباره طرف حمام میدوم.

عکس و موسیقی همچنان پافشاری می کنند. تا صبح همه چیز را بالا می آورم تا جایی که توان داشته باشم از جلوی گوشم برشان دارم. دستانم سفید شده و شاید حتی روحم را هم بالا آورده باشم. عکسش بوی استفراغ می دهد. پنجره باز است و همه چیز سرد و یخی و بی روح. با بوی گند. خودم بودم که ترکیب شده بودم . حالا هم همه را بالا آورده ام و راحت ترم. سرم را کنار همان پنجره روی میز می گذارم و از هوش می روم. وقتی بهوش می آیم همه چیز قطع شده. از بوی استفراغ و دود و سرما خبری نیست. ولی عکس نگران همچنان روی صفحه است. حالا تبدیل به ترکیبی شده که خودم ایجادش کرده بودم. هنوز سفید و بی رمقم. سعی می کنم از جایم بلند شوم. عکس و پنجره را می بندم. بی نیرو  و بی رمق روی مبل می افتم و با نیرویی که روی زبانم سنگینی می کند در کشمکشم. اصلن نمی دانم خواب بود یا واقعی.