You are currently browsing the monthly archive for آوریل 2008.

این سایت پذیرش را اگر ندیده اید٬ ببینید. توضیحاتش را هم انار عزیز داده است.
کلن دست ٍ دست‌اندرکارانش درد نکند .
نمی دانم چند درصد از آدمها به آمدن به اتریش فکر میکنند. به هر حال اگر سوالی بود, ایمیل من آن گوشه است. در زمینه پذیرش بی تجربه نیستیم ٬ هرچه باشد اینجا گـَنگی راه انداخته ایم از افراد فامیل …

Advertisements

من دقیقن نمی دانم نشانه های این بیماری ( اگر اسمش را بشود گذاشت بیماری ) چیست. ولی خوب میدانم که در بدن من دارد چه اتفاقی می افتد.
صفحه های تقویمم پُرَند از تمام کارهایی که باید انجام بدهم. صفحه های تقویمم/روزهایش و ساعتهایش کم آورده اند. منطقی‌اش این است که ۲۴ ساعت جواب همه‌ی هندوانه‌ها را با هم نمیدهد. دقیقن در لحظه ای که ایمان آورده‌ام  به همه‌ی کارها با هم نمیرسم٬ دقیقن لحظه ای که این سندروم کذایی برن اوت دارد اتفاق می افتد٬ سوت زنان وبلاگستان را میجورم. لیوان چایی را میگذارم جلویم با مقدار متنابهی شکلات٬ می نشینم عقب و هیچ کاری نمیکنم. دقیقن و تحقیقن تمام روز را به «هیچ کاری» کردن میگذرانم. گاهی فوران این سندروم عزیز باعث میشود که این وبلاگ ناتنی را هم آپدیت کنم٬ آدرسش را هم بگذارم اینجا که در رودربایستی ِ بعضی آلمانی-دانها ( سلام نازلی! هستی؟) مجبور شوم بیشتر آپدیتش کنم.
بعد هم لابد یکی پیدا میشود که به جای من تا چهارشنبه یک زبان برنامه نویسی جدید یاد بگیرد و یکی دیگر هم امتحان دوشنبه را بدهد بقیه کارها هم فعلن در صف می مانند. فعلن ترکیب تکیه دادن و شکلات ٬ ترکیب مهمتری است.  

** این متن در مورد مرگ است. اگر فکر میکنید دوست ندارید چیز تلخی بخوانید٬ نخوانیدش
 
نشسته ام روی صندلی آرایشگاه. باد سشوار مغز سرم را داغ میکند. امشب نامزدی من است. خوشحال و هیجان زده ام. برس روی موهایم میلغزد و گاهی هم گیر میکند٬ از آن طرف آرایشگاه صدای هق هق می آید. با نگاه هراسان و کنجکاو دختر آرایشگر را در آینه نگاه میکنم. سیم سشوار را دور گردنش انداخته و سرم را محکم عقب میکشد و می گوید : « پسر ِ خانم و دوستاش تو جاده شمال تصادف کردن٬ پسر ِخانم زنده‌س. ولی مثکه دوستش مرده . پسر ِ بیس ساله » ته ِدلم نا خوداگاه میلرزد. یادم میرود آنجا چه میکنم. دختر سشوار-دار موهای مرا تا جایی که می تواند می‌کِشد و به نشانه اینکه کارش تمام شده فوت میکند : « برو اونور» . آنطرف می‌نشینم زیر دست آرایشگر دیگری. نمیدانم تصادف صبح بوده یا دیشب٬ خبرها یکی یکی میرسند. ساعت یک بعد از ظهر است. تمام عروسهای توی نوبت نگرانند. آرایشگر یکبار کار یکیشان را رها میکند و مینشیند گوشه ای به هق هق. همه مان مات و مبهوتیم. فقط دلم میخواهد از این آرایشگاه بروم بیرون. کسی حتی دلش نمی آید به دختران سفیدپوش آنجا که زیبا شده اند و می درخشند تبریک بگوید. فضای آرایشگاه سیاه است٬ سفیدی لباسها هم جبرانش نمیکند…
در ماشین نشسته ام ٬ هنوز مبهوتم. بدنم یخ کرده است. وارد آتلیه که میشویم کم‌کم آرایشگاه را فراموش میکنم و یادم می آید من آنجا چه میکنم …
 
پشت فرمان ماشین نشسته ام و افسر راهنمایی رانندگی اتریش کنارم نشسته است. میگوید «روشن کن». این امتحان برایم خیلی مهم بود٬ رد شدن برای بار اول در این امتحان خیلی مرسوم است و قبول شدنش برایم مهم بود تا یک ساعت پیش. خم شده بودم جلوی آینه و آماده می‌شدم برای رفتن. وسط خوشحالی و هیجاناتم تلفن زنگ زد و خبر سیاهی از تویش خشکم کرد. پدر یکی از بهترین دوستانم امروز صبح رفته بود. اول خشک شدم بعد ترکیدم. هیچ راهی برای نرفتن به امتحان وجود نداشت. قانون اینجا پدر دوست آدم را نمی‌شناسد. رفتم که فقط این یک ساعت تمام شود. «روشن کن٬ راه بیفت همین خیابان را مستقیم برو» سعی میکردم تمرکز کنم. میآمد جلوی چشمم. میخواستم پیشش باشم که امشب راهی ایران بود. نفهمیدم چقدر گذشت و چه شد : « بزن کنار٬ قبولی ..»
سوار مترو بودم به سمت او که زجه میزد و نمی دانستم باید چه بگویم و چگونه آرامش کنم. بین سرازیر شدن اشکهایم مبایلم لرزش اس‌ام‌اس-وار خفیفی کرد. علی بود که از دفاعش نوشته بود و اینکه دکتر شده! اشکهایم با لبخند قاطی شده یود. برایش خیلی خوشحال بودم. برای خودم چه؟ دیگر نه٬ فعلن نه… و برای او ؟ از مترو پیاده شدم و فکر کردم تنها چیزی که لازم دارم یک فیوز است که موقتن بپرد …

 

توجه و علاقه غریزی -ذاتی من به بچه ها ٬ چیزی است که گاهی خودم را هم متعجب میکند. اینکه کودکی میتواند دقیقن در لحظه ای که باید٬ دستش را بگذارد در اعماق وجودم – که گاهی خیلی سرحال نیست یا آشفته است – و همان جا را جوری قلقلک بدهد که خالی شوم و انرژی بگیرم.
این ویدیو را به خودم هدیه میدهم که این دخترک اصلن نمیداند چه میکند که آرامم میکند بین همه شکایتهایی که دارم از درس های ترم آخر – که رسمن مجبور میکنند آدم را که سر بگذارد به بیابان یا نهایتن همین جنگلهای وین خودمان – و از آدمها و کلن اینکه روح آدم را شاد میکند با آن اَسک گفتنش!

بوی شمال می آید. چشمهایم را میبندم و فاصله سوپر مارکت تا خانه را از زیر گذر دریابیشه رد میشوم به سمت ویلا . می پیچم در خیابان خرداد و دستم را از لای میله های در ِویلا میچرخانم تو و در با صدای قیژژژژ باز میشود . مواظب گلهایی که از باغچه درااااااز شده اند تا کف حیاط هستم. مواظب حلزون ها هم . از پله های گرد جلوی در ِویلا بالا میروم. سرم را میچسبانم به شیشه پنجره‌ای که پرده هایش کنار است و همه را نگاه میکنم و میزنم به شیشه که کسی مرا ببیند و در را باز کند. در که باز میشود چشمهایم را بازمیکنم. آپارتمان کوچک شماره ۴۶ خیابان بروی-گاسه با هوای دم کرده و راهروی تاریکش به من نیشخند تلخی میزند.

 

 

میخواستم بنویسم چه خوب که مزه‌مزه کردن خاطرات را بلدی که ناخوداگاه ِنگاهم چرخید و دیدم ما اینجا تازگیها غرق شده‌ایم. نمیدانم در روزها غرق شده‌ایم یا در خیابانها٬ متروها٬ عجله‌ کردن‌ها. یا در شهر بین دیوارهای آپارتمانهای هم اندازه‌ی کوچه های تنگ. نمیدانم کِی غرق شدیم و کجا ولی صدای خودم را می‌شنوم که از قهقرا می آید . از دور دست. برمیگردم به چند روز گذشته ٬چیزی یادم نمی آید. دنبال بهانه میگردم برای سرشلوغی هایم. هیچ چیز نیست. چکار میکردم تمام این مدت را. امروز را… سررسید قرمز رنگم را پر کرده‌ام از قرار ها٬ برنامه ها و کارهایی که باید انجام دهم. تمام صفحاتش سیاه است تا خود تابستان. بعد به عقب که برمیگردم انقدر غرق شده‌ام که یادم نمی آید چکار کرده‌ام تمام این مدت را که نبوده‌ام در زندگی ام. دیشب بین همه بادهایی که می‌آمد دوچرخه را برداشتم رکاب زدم در همان عمق ِسنگین ِسیاه‌ که دَرَش گم شده‌ام. فکر کردم شاید اثری بماند از بودنم در شب. امروز پاهایم از کشمکش ِمن و دوچرخه با باد خبر میداد و چیز دیگری یادم نمی‌آمد. روزها اثر مرا پاک میکنند. شب ها هم در بی‌هوشی و گاهی بی‌حوصلگی ِروزها به صبح میرسد و نگاه که می کنم خالیِ خالی‌ام . تنها چیزی که مانده سیاه مشق های تقویم است و عکسهای سفیدی که حافظه‌ی غرق شده‌ی من توان بازیابی‌اش را ندارد… 
می‌خواستم بنویسم چه خوب که مزه‌مزه کردن خاطرات را بلدی مکین.