You are currently browsing the monthly archive for آوریل 2007.

– خوب است که من مادر نشدم. مهربان و خوشحال نگاهم کرد و گفت پس خداحافظ. پیچ راهرو را که پیچید داد زدم خیلی مواظب باشیا و در را بستم و با صدای تق ِ در اشک روی گونه هایم لغزید.توی خانه به مادرم فکر کردم. چند بار اینگونه در را بسته و اشک روی گونه هایش لغزیده ؟ داداشکم اولین سفر تنهایش را میرود. عین مادرها حتی بدتر٬ مثل مادر بزرگها سفارشات لازم را می کردم. ته ذهنم می گفتم آخر آمستردام هم شهر بود تو میروی ؟ حالا نشستم خانه و به خودم بد و بیراه می گویم که بچه که نیست و تو هم مادر نیستی. یاد مادرم می افتم دوباره…

-چشمانم تار می شد و میخواندم. مدت زیادی به مانیتور که خیره می شوم می سوزد و تار می شود. محکم برهم میزنمشان و ادامه می دهم. با دست فشار می دهم چشمانم را. هر کدامشان یک جا را تار می بینند٬ روی هم همه صفحه تاریک و روشن می شود. ولی اعجاز کلام آقای قاسمی نمی گذارد خلاص شوم . تا آخرش را خواندم . مفاهیم و کلمات جوری می رقصند در کنار هم که متحیر می شوم گاهی از این همه فکری که همه اینها را نوشته. رضا قاسمی محصور می کند آدم را. هنوز چاه بابل را از همه اینها بیشتر دوست دارم . با اینکه هنوز چشمانم خسته اند و سوزان در فکر همه آن مفاهیمی ام که مانند آن شال نیم متری مرا بلعیده بود تا پایان داستان.

– می گوید منتظری همیشه برای چیزی. راست می گوید. منتظر آن نقطه ام ٬در هر کاری. آن نقطه ای که از آنجا به بعد باید چیزی شروع شود یا عوض شود و تا قبل از آن کرخ و سنگینم. گاهی هم بی وزن ٬ بی فکر ٬ بی حرکت. میگوید زندگیت را بکن. آن نقطه شروع٬ عطف ٬ هر چه که هست ٬ می آید روزی و تو تمام این مدت را تا قبل آن از دست داده ای برای ثانیه هایی که مثل الان می زنند و نه فاصله شان فرق می کند نه تعدادشان. همین شصت ثانیه اند در دقیقه. راست می گوید٬ زندگی میکنم برای همان اگری که گاهی می آید و میرود و نمی فهمم که آمده حتی . برای لحظه ای کوتاه شاید. مثل چیدن بی مثال دومینو ها. با تمام دقت و سعی و ابتکار. با بکار گرفتن اعصاب و فکر٬همه چیز صامت و ساکت. برای لحظه ای کوتاه هر چند دوست داشتنی که دومینو ها روی هم می غلطند و انگار خالی میشوی از هر چه از تمرکز و اعصاب گذاشته ای روی تک تکشان. آخرین دومینو که می افتد انگار باید چیزی دوباره شروع شود. معتاد شده ای به آن نقطه و این تسلسل بی فایده . راست می گوید. دومینو ها تمام ذهن من را می خورند و وقتی به دورهای بعدی میرسم خسته تر از آنم که ابتکار و هوشم را بکار گیرم. راست می گوید. نقطه همین جاست. در همین شهر و همین هوای دوست داشتنی و در همین ثانیه ها. نمی خواهم تمام عمرم را در انتظار نقطه ای باشم. راست می گوید.

Advertisements

 – تو سفر می کنی تا گذشته ات را دوباره زنده کنی ؟

می توانست سوالش را اینچنین مطرح کند: سفر می کنی تا آینده ات را بازیابی؟ و جواب مارکو چنین بود: – دیگر جا ٬ آیینه ای منفی است. مسافر با کشف آن همه که از آن او نبوده و نخواهد بود٬ به آن اندکی که از آن اوست پی می برد. **

من از شهر خاطره ها و نشانه ها و هوسها باز می گردم. از شهری با کوچه های باریک. پر از آب. از شهری مرموز با فضایی عجیب. از شهر مارکوپولوی ونیزی. از شهری که ابتدا ذهنیاتت را به هم می ریزد و سپس آن چنان به عجایبش عادت می کنی که مترو ها و ساختمانهای بلند و کوچه های آسفالت شده و ماشینها تبدیل به کابوسی می شوند. و پس از لحظه های دوباره غرایب شهر جان می گیرند و احساس میکنی در تمام آبها غرق خواهی شد و دلت یک خیابان بزرگ و یک اتوبان می خواهد که به آبی راهی نداشته باشد. و این حس متضاد تا لحظه آخر رهایت نمی کند.

۰۰۰

در کوچه های باریک شهر راه می رویم. کودکی ام را به خاطر می آورم در کنار تابلوی نقاشی این شهر. در یکی از همان قایقهایی که او کشیده بود نشسته ام و او را به خاطر می آورم که چقدر بزرگ شده است. کم کم پیر می شود و روزی مانند او که برایم در پنج سالگی وجود این شهر را توضیح می داد و من با چشمهای گرد نگاهش می کردم٬ برای کودک من کسی توضیح می دهد که این نقاشی را او کشیده . کودک من حتمن چشمهایش گرد نمی شود و میداند که عکسهای پدر و مادرش را در این شهر مرموز دیده است. دست «او» را سفت می فشارم و خاطرات شهر را با وجود او جایگزین می کنم. کوچه های باریک شهر مرا از خود بیخود می کنند. می توانم ساعتها ابتدایشان بایستم و تا آخرش را نگاه کنم. چشمانم فقط مستقیم میرود و افکارم باریک میشوند و با افکار باریک آرامش بیشتری می گیرم . چشمانم را می بندم و سرم را میگذارم روی سینه اش. شانه هایم را فشار می دهد. و می دانم که خاطرات جدید همه جایگزین قدیمی ها شده اند.

۰۰۰

من از شهر مارکوپولوی ونیزی بازمیگردم. از شهر خاطره ها و هوس ها . از شهری با افکار باریک. از شهری متفاوت. روز آخر به خودم میلرزیدم. او نگران نگاهم می کرد و می گفت که مریض شده ای. من مریض نشده بودم . افکارم باریک شده بود. افکارم به هم ریخته بود. شاید تحمل این همه آب را نداشتم. خانه مان را در شهر قدیمی می خواستم. خانه خودم را. روی زمین. وقتی برگشتیم همه چیز سرجای خودش بود. لرزشم تمام شده بود و دلم برای شهری با افکار باریک تنگ شده بود. شهری پر از آب و کوچه های باریک.

** – شهرهای نامرئی – ایتالو کالوینو