You are currently browsing the monthly archive for ژوئن 2007.

بوی کاهوی شسته شده مرا یاد مهمانی می اندازد. یاد آن موقع هایی که می گفتی سالاد را من درست کنم و می چرخیدی از این طرف به آن طرف برای چک کردن همه چیز و من بیخیال تر از این حرفها بودم که حتی ذره ای بفهممت. برای همه-ی اینها او را فرستادی پیشم. نه ؟ برای همه اینها فرستادی تا تک تک لحظه هایت را بفهمم. تک تک نگرانی هایت را …الان او همین جا روبروی من خوابیده است. من غذا درست کرده ام و نشسته ام برای آخرین امتحانم درس بخوانم. مثل همیشه-ی تو. عینکت را که می زدی می دانستم ساعتی وقت فقط برای خودت می خواهی. من خیلی شبیهت شده ام٬ می دانستی ؟‌

اولین باری که من دلداریت دادم یادت می آید ؟ اولین باری که من در آغوشت گرفتم ؟ او بیمارستان بود و تو همه لحظه هایت فقط او را می دیدی. چشمانت قرمز بود و من نگران نگاهت می کردم. دعوایت کردم که باید بخوابی. دلداریت دادم که حالش خوب است چراغ اتاق را خاموش کردم و تو خوابیدی. فکر می کنم آنروز بود یا حداقل فردایش که تصمیم گرفتی بفرستیش سراغم. فکر کردی می توانم جای تو باشم و از او مواظبت کنم. و من تمام این یکسال هم خودم بودم هم تو. و خیلی سخت نبود چون خیلی شبیهت شده ام.

دستهایم بوی کاهو می دهد. بوی کاهوی خیس. کمتر از دو هفته دیگر می بینمت.آنجا هم گاهی خودمم و گاهی تو. عادت کرده ام که تو باشم و تو تعجب خواهی کرد از اینکه خودت را در گذشته ها ببینی و می دانم که من همیشه این هر دویمان بودن را با خودم خواهم داشت  و تو  ته دلت لبخند خواهی زد و هر دو باهم نگران خواهیم بود از این مدت کوتاهی که او را تنها می گذارم. فکر می کنی او هم روزی شبیه بابا بشود ؟

بوی آشپزخانه مرا یاد مهمانی می اندازد. یاد همه چیزهایی که یکسال ازشان دور بوده ام. همه چیزهایی که خودم اینجا ساختم تا دوریشان را حس نکنم ولی فکر می کنی می شود ؟ همه آنها چیزی درونشان تهی است که کار من نیست. کار آن خانه و در و دیوارش و خیابانهای اطرافش است… همه دلتنگیم از دو هفته ای نیست که مانده. دلتنگیم از همه این سالهاییست که گذشته … شاید از موقع هایی که نفهمیدمت.

دلم برای تو و برای همه بوهایی که در خانه می پیچید و برای همه نگرانیهایت و برای همه حسی که بچگی هایم با تو و او و بابا داشت٬ تنگ شده است.

Advertisements

– شب است. تنها هستم. نگاهم را به پره های چرخان پنکه داده ام و راستای حرکت مکررش دنبالش می کنم. یاد شبهای تابستان شمال می افتم. با آن شرجی غیر قابل تحملش وقتی دست و پایم به هم می چسبید و زیر باد همین پنکه ها ٬ همه آرامش شهرک بیشه-مانندمان با باد ملایمش از روی صورتم رد می شد و فکر می کردم اینجاست که می شود تا ابد دراز کشید و به چیزی فکر نکرد. به هیچ چیز.

حالا هوای شرجی غیر قابل تحمل امشب و این پره های چرخان فقط مرا وادار می کنند که به همه چیز فکر کنم. به همه خاطراتی که ممکن است در گوشه ای از کادرشان یک پنکه جا داشته باشد. 

***

– همه پیغامهایم را می خوانم. بعد فکر می کنم به تک تکشان و به تمام اتفاقهایی که افتاده٬فکر می کنم که حالا شاید خیلی بهترم. بعد فکر می کنم به اعجاز دنیای مجازی …

***

– برای آقای محسن نامجو و موسیقی متفاوتش :

 کلاهتان را قاضی کنید٬ این را بخوانید و بعد برگردید…

من معتقدم که ما آدمهای پر رویی هستیم. ولی پرروی با وجدان ( به هر حال!‌) . در ضمن پر رو بودنمان هم یک دلیل هایی دارد که بعضی موقع ها مجبوریم خب. میفهمید که . ولی به هر صورت من فکر می کنم این راه حل خوبی است. یعنی از هیچ چیز بهتر است. برای خارج از ایران-ایها که تعدادشان هم کم نیست هم از دست-اندر-کاران محترم خواهش می کنم که متعاقبن یک فکری بکنند. ( تا حالا هیچ فکر نکرده بودم این دست-اندر-کاران چه کلمه مضحکی است!‌) . من تا به حال با paypal کار نکرده ام. ولی فکر می کنم برای حل این مسئله و در ایران قابل اجرا باشد.

خواب دیدم سرنوشتمان در هم گره خورده است

***

ما همدیگر را گم کردیم… از زمانی صحبت می کنم که زمان پیدا شدنم در زندگی بود. یاد گرفته بودم خودم را در مختصات جهان پیدا کنم. یاد گرفته بودم زندگی را ببینم. سعی میکردم روی زمین نشانه ای بیابم و روزها را با آنها معنی کنم و همه شان «خوب» معنی می شدند. فکر می کردیم دنیا را نگه داشته ایم. فکر می کردیم اگر از زندگی و دنیا و سیاست چیزی نگوییم از دنیا چیزی کم می شود و دیگر نمی چرخد. فکر می کردیم  برای نگه داشتن دنیا به اندازه کافی بزرگ شده ایم. آن زمان, ما حتی برای نگه داشتن سرنوشت خودمان نیز کوچک بودیم

او نامش پنجره بود. دختری با موهای بلند بافته شده, سبزه ,شبیه هندی ها. عینکش را در دستانش تکان می داد و داستانهایش را برایم می خواند. من کنار پنجره-ی کلاس می نشستم پاهایم را تاب می دادم و به صورتش خیره می شدم, به حرکت عینکش در دستش و به لرزش چشمانش هنگام خواندن. در نوشته هایش چیزی بود که با افکار من در هم می آمیخت, چشمانم با حرکت دستهایش حرکت می کرد و افکارم غرق در صدایش می شد. وقتی صدایش قطع می شد از عمق به سطح پرتاب می شدم . به چشمانش لبخند می زدم و فکر می کردم که  پنجره مانند نامش تکرار نشدنی است .

***

مهاجرت به گوی گردانی می ماند . می چرخانیمش تا بایستد. وقتی ایستاد آنقدر از چرخاندنش خسته ایم که ما هم با او می ایستیم. نه جای قبلی گوی مشخص است نه تمام مسیر چرخشش. خستگی چرخشش می ماند و ایستگاه جدید. تمام تلاشمان از آن به بعد نگه داشتن جای جدید است. چرخش بار اول تجربه ای است که تکرار شدنش انرژی زیادی می خواهد. تمام توانمان را برای ثابت نگه داشتنش بکار می گیریم. نقطه ثابت گذشته خاطره گنگی میشود که در سرنوشتمان گره خورده است .

پنجره قبل از مهاجرتش برایم نوشت که خواب دیده است سرنوشتمان در هم گره خورده است. چشمانش از ترس گوی گردان می لرزید. عینکش را در دستانش محکم نگه داشته بود ونگاهم می کرد. از من خواست که این سر دنیا را نگه دارم تا او بتواند آن سرش را نگه دارد.  با تمام کودکیمان می دانستیم نقطه ای که قرار است بچرخد دیگر تکرار نمی شود. صدای آرام او هنگام خواندن داستانهای محصور کننده اش برای همیشه از سرنوشت من حذف خواهد شد و فقط از من و او برایمان کاغذهایی به یادگار می ماند. بعد از مهاجرتش دستخطش بارها بین خاکهایی که روی همه کتابها گرفته بود جابجا شد و من گره سرنوشتمان را از یاد بردم.

دیشب خواب پنجره را دیدم. خواب دیدم از گوی گردان به یک بیابان خالی پرتاب شده, شاید هم یک اقیانوس خالی بود. موهایش را مانند همان موقع ها بافته بود و نگاهم می کرد. موهای من با باد روی صورتم می ریخت و جلوی چشمانم را می گرفت. هر دوی ما از گوی گردان به بیرون پرتاب شده بودیم. دنیا ما را روی دستانش نگه داشته بود و سعی می کردیم جای پایمان را محکم نگه داریم. چرخش گوی گردان خاک تمام بیابان را روی بدنمان نشانده بود. نگاهش کردم. همان نگاه لرزان همیشگی اش را داشت. فقط بزرگ شده بود. من هم. تصویر او و چرخش همه-ی آنچه مرا به اینجا رسانده بود از جلوی چشمانم گذشت .کم کم به بالا کشیده شدم و بسته بودن چشمهایم را حس کردم… اتاق تاریک بود و نور ماشینها روی سقف دور می زد و از دیوار و کمد پایین میرفت. از بیرون صدای عربده مرد مستی می آمد. پتو را تا گردنم بالا کشیدم. همه مسیری که از آن روز تا به حال آمده بودم مثل تصاویر گنگی از جلوی چشمانم رد میشد. تمام سکوتی که شبهای کودکی ام داشت.  مست همچنان عربده می زد و با هر عربده اش اعلام بودنش را می کرد و بودن مرا در شهری که در هیچ کجای تصاویر گنگی که روی کمد روبرویم افتاده بود, جایی نداشت. هر عربده اش یادآور بودنی  بود که با افکار لرزان انتخاب شده بود. بودنی که  حاکی از همه آنچه که او آن را گره خوردن سرنوشتمان می نامید, بود. پ
نجره در خوابش تمام سرنوشت مرا دیده بود.

دلم برای نوشتن تنگ شده است. چند وقت است که ننوشته ام … احساس می کنم قدرتم را برای نوشتن از دست داده ام. به خودم قول داده بودم ننویسم تا احساس نکرده ام که می توانم بهتر بنویسم. امروز دیگر نتوانستم. نمی دانم گرمای هواست یا خستگی پایان ناپذیر انتظار که بی طاقتم کرده است. فقط یک ماه مانده و احساس می کنم تحمل همه-ی این یکماه خیلی سخت تر از تمام یکسالی است که نبوده ام. و بعد فکر می کنم به همه آنهایی که در آن قفس اسرار آمیز زندگی می کنند و خوشحالند اغلب. آنهایی که نه می توانند برگردند و نه آنقدر آسان است که همه را آنجا ببینند. من وسط دنیا زندگی می کنم و هر کسی از هر طرفی عبور کند٬ سَری هم به ما می زند. فکر می کنم مثل بچه ها شده ام. کم طاقت و بی فکر .

فکر می کنم اولین بار است که اینجا می نویسم که از خودم نا امیدم. شاید اولین بار است که می نویسم کم آورده ام. همیشه همه چیز را در هزارتا داستان می پیچاندم. دیگر حتی داستانم هم نمی آید.

***

 نشسته است روی تختش و گیتار می زند. من هم  جلویش نشسته ام درس می خوانم . سرم را بلند می کنم و می گویم آکوردت اشتباست. می گویم لا بگیر٬ لا ر فا ( ملا لغتی نباشید٬ با او باید اینگونه موسیقی را گفت). درست می شود. می خندد و می گوید ایول!  عاشق اینگونه ایول گفتنهایش ام. همیشه صدای گیتارش از اتاقش می آمد اتاق من٬ اگر قطعه ای در نمی آمد می دویدم آن اتاق که نه٬ خارج است. بعد با هم درستش می کردیم و لبخند می زد و می گفت ایول. الان هم دارد آهنگ جدیدی را در می آورد و من هم با صدای گیتارش می خوانم…

فکر می کنم خیلی به من وابسته شده است. حتی فکر می کنم گاهی دلش برای همه چیز تنگ می شود و به روی خودش نمی آورد و در عوض با من دعوا می کند. پشت همه دعواهایش می دانم که وابسته تر از همیشه است. حالا قرار است تنهایش بگذارم . فکر می کنم برایش خوب است. باید گاهی تنهایی را یاد بگیرد. از وقتی آمده است تنهایی را فراموش کرده ایم ولی فقط من تنها زندگی کردن را یاد گرفته ام. تنها و برای دیگری تصمیم گرفتن را. تنها و به جای دو نفر فکر کردن را . باید فکر کردن را هم بیاموزد. هر چند هنوز یک ماه مانده٬ اما این سفر برای هر دویمان لازم است.

***

می دانم که افکارم آنقدر پراکنده است که جمله هایم هم کنار هم نمی نشینند٬ کلمات را کم می آورم و مفاهیم را. جمله ها بازیشان می گیرد و دور سرم می چرخند و فرار می کنند. شاید گاهی بشود اینجا هم پراکنده نوشت و رهگذران این دنیای زرشکی مجازی من٬ آن ایکس قرمز آن بالا را فوری فشار ندهند و فکر کنند که دخترکی در وسط دنیا دلش گرفته است و افکارش از دستش فرار می کنند برای اینکه ننویسد و نتواند که خوب بنویسد …