You are currently browsing the monthly archive for ژوئن 2006.

يک اتاق خالی . يک چمدان بزرگ مشکی و يک کوله پشتی . کف آبی اتاق و پرده های زرد و ديوارهای سفيدش توی ذوق می خورد ٬ تا چند روز پيش روی اين ديوارها جای خالی پيدا نمی شد ٬ و حالا ميخهای کوبيده شده بر سفيدی ديوار مانده و بس.

حالا بيشتر شبيه غار تنهايی شده٬ يک اتاق خالی ٬ يک لپ تاپ و يک کابل دی-اس-ال و يک تنگ ماهی خالی .

 

Advertisements

توي کثافت زندگی ميکند ! خودش و سگش باهم . سگش ماده است ! يک ريز هم مزخرف بار سگش می کند از صبح تا شب. انگار که با دختری دارد حرف می زند. جايش همان جايی است که بقيه شان هم هستند. همان محدوده را از صبح تا شب می رود و ميايد  ٬ ياد گرفته است فحش می دهد و به سگش چرت و پرت می گويد .  شب ها را همان جا می خوابند همه. توی پاساژ ٬ تابستان که خيالی نيست. ولی زمستان سگ لرز می زنند. خودش و سگش و بقيه ! مشکل زبان که ندارند. چهار ٬ پنج تا کلمه اصلی را که بلد باشند به اضافه چهار٬ پنج تا فحش کافی است. بعضی موقع ها انقدر زده اند که کثافت می زنند به سر تا پای خودشان و پاساژ . بوی گند می دهند همه شان. منفورند ٬ مثل خوک زندگی می کنند. پليس هم که فقط نگاه می کند. توی جيبت اندازه مصرف خودت داشته باشی ٬ جرم نيست. بعضی موقع ها همانطوری که راه می روند چت ( به کسر چ ) ميکنند. بعضی ها هم همينطوری می افتند زير چرخهای مترو و مثل يه گربه وسط جاده ٬ له می شوند… شايد هم بدتر. خمار ٬ بوی گند و کيسه خوابی کثيف و لباسهای پاره و دهن سياه و بوی گند و باز بوی گند و باز هم بوی گند .

***

جشن بود مثلن ! گند زده بودند به شهر و به رودخانه و به خيابان . آمبولانس بود که پشت آمبولانس می آمد. برای خودشان صبح آدم بودند. مثلن شيک کرده بودند بيایند جشن … ديگر وقتی ميگيرد ٬ بعدش از دستشان در می رود. به خودش که مياید ٬که گاهی هم نمياید٬ افتاده روی چمنها٬ آمبولانس بايد جمعش کند. خوش شانس باشد دوستهایش تنهايش نگذارند. دوست هم نداشته باشد يه مدتی توی چمنها و توی استفراغ خودش تنها می ماند تا آمبولانس جمعش کنند. بوی گند لباسهايش را می گيرد و هيچی نمی فهمد … تا فردا٬ پس فردا … جشن آمده بود مثلن. يکی دو تا هم که نيستند. گند می زنند به خيابان . آب رو باز می کنند ٬ گيجند از بس ; نمی بندند بعدش … آب راه می افتد روی چمنها بعدـ ۱ ساعت گلی به هم می زند که تا ساق پا مردم با صندل می روند توش٬ هوارشان در می آيد. عربده پشت عربده ٬ هر کاری دلشان می خواهد می کنند ٬ بعد هم آمبولانس است که وسط سيل جمعيت بايد جمعشان کند . هميشه همين است. پليس حواسش جمع است٬ جشن باشد يک جا٬ بيمارستانها آماده باش اند برای مسموميت با الکل ! کثافت می زنند به سر تا پای خودشان و بقيه! از لباس نو هم که مال جشن بود٬ مانده گل و استفراغ و لجن !

***

گند زده به صورتش ! قشنگ بوده قبلن ٬ ما که قشنگی ای نمی بينيم. الان همه صورت سوراخ است! هر جايش را بلد بوده . نصف سرش هم تراشيده. به نصفه ديگرش چيزهای چندش آوری بافته مثل لانه پرنده هايی که پر کثافت باشد و تميزش نکرده باشند. همان هم صورتی کرده . يک تور مشکی پوشيده روی تاپ راه راه صورتی پاره … دامن جينی که معلوم است با قيچی پاره اش کرده ٬ کفشش يک زمانی آل-استار بوده ٬ انقدر پاره است که جوراب سوراخ سوراخش از تويش آمده بيرون . تابستان که مشکلی نيست… زمستان حتما می ميرد. کيفش مثل توبره است. همه چيز از تويش در می آيد. شل شل راه می رود. سياه سوار مترو می شود. پليس هم می داند. به اش گير نمی دهد. پول اگر داشته باشد می دهد از خماری در بيايد٬ به بليط نمی رسد که. پاتوقشان معلوم است٬ دوست رفقاشان هم. به مردم عادی هم  کاری ندارند. مردم عادی هم گاهی گند می زنند به سر و رو و زندگيشان. همه گاهی غير عادی می شوند. زندگی شان بوی گند می گيرد. کسی هم نمی فهمد. نگاه که می کنی دقيق٬ تازه می فهمی… بعضی جاها هميشه بوی گند می آيد. دماغت را می گيری و به ات حالت تهوع دست می دهد. با خودت فحش می دهی به همه شان . گند می زنند به همه چيز.

 

ساعت ۸:۳۰ شب ٬ اينجا وين ٬ يک شب فوق العاده گرم تابستانی … در ايستگاه قطار ایستاده ام و منتظر باز شدن درهای قطارم . کمی دل شوره و بيشتر هيجان دارم . قطار ساعت ۸:۴۵ راه می افتد. مقصد: فرانکفورت.

در کوپه هم قطارهايم ۳ تا پسر اهل جمهوری چک هستند. اصلن احتياج به دانستن زبانشان نيست تا بفهمم از لحظه وارد شدن دارند راجع به من حرف می زنند و مسخره بازی در می آورند .. دقيقن عکس العمل و ديالوگهايی که ۳تا پسر ايرانی دارند وقتی با يک دختر خارجی در يک کوپه هستند !‌ يکی شان خودش را معرفی می کند و می گويد که برای بازی چک و غنا  به آلمان می روند . من هم برايشان توضيح می دهم و برای هم آرزوی موفقيت می کنيم . از آن به بعد هر وقت با تلفن حرف می زنند کلمات ايران و فرانکفورت را از بين مکالماتشان تشخيص می دهم !

ساعت ۶ صبح به فرانکفورت می رسيم. به جرات می توانم بگويم تمام کسانی که در قطار بودند برای جام جهانی به آلمان آمده بودند… قطار بعد از فرانکفورت به سمت شهرهای شمال شرقی تا دورتموند بالا می رفت …

مرکز شهر فرانکفورت را در اين ۴-۵ ساعتی که تنها بودم تا به دوستانم بپيوندم را جويدم ! بايد اعتراف کنم که رود ماين بسيار از دانوب زيباتر است ( حداقل قسمتی از دانوب که در وين است )  ولی در نهايت وين زنده تر و زيبا تر است ! اولين برخوردم با يک آلمانی در يک کافه هنگام صبحانه خوردن بود که داشت بسيار جدی در مورد مردم و دولت ايران برای دوستش توضيح می داد و اطلاعاتش را به رخ دوست دختر بيچاره اش می کشيد. من هم خيلی جدی ايستاده بودم کنارشان و نگاهشان می کردم . بعد از ۱۰ دقيقه متوجه لباسم شد و گفت:» ای وای ! تو ايرانی هستی ؟!‌ همه حرفهای من رو شنيدی نه ؟!‌ » . و من برايش برای بار هزارم توضيح دادم چيزی که گيجش کرده بود را و فکر می کنم که در اين زمينه بسيار متبحر شدم در اين مدت !

خوبی فرانکفورت در اين مدت اين بود که هر کسی خوب می دانست که بايد با شخص مقابلش با چه زبانی حرف بزند ! همه مردم يک نشانی از کشورشان داشتند. يا لباسشان٬ يا پرچمشان يا بهشان آويزان بود ٬ يا روی صورتشان کشيده بودند و از جمله معروف : Deutsch or English ?! خبری نبود !  کم کم صدای شيپورها و سوتها به اوج خودش می رسيد ٬ کری خواندهای ايرانيها و پرتغاليها شروع شده بود و بازار سياه بليطهای بازی بسيار داغ بود !  از جماعت پرتغالی ٬ معقول تر فن نديده بودم ! تنها چيزی که ياد گرفته بودند وقتی به ايرانيها می رسيدند ازشان می خواستند تا با دخترهای ايرانی عکس بگيرند. ما هم می گفتيم به شرطی که گل نزنيد!!!

ورزشگاه فرانکفورت بسيار بزرگ و ديدنی بود . قابل توجه طرفداران حقوق زنان ٬ بعد از ۲۴ سال و اندی زندگی اين اولين بار بود که برای مسابقه فوتبال به ورزشگاه می رفتم ! . ايرانيها با خلاقيت فراوان شعار اختراع می کردند و جيغ می زدند و خيلی هم به نتيجه بازی فکر نمی کردند!‌ پرچم هايی هم که در هوا تکان می دادند به قدری با هم اختلاف داشت که ديدنی بود . ۷۰ درصد ورزشگاه ايرانی بود و پرتغاليها هم خيلی جدی ٬ طوری که انگار برای ديدن بازار بورس يا ديدن سخنرانی جايی جمع شده اند دست می زدند. هر از گاهی اسم کشورشان را می گفتند و فقط هنگام موج مکزيکی خيلی ذوق می کردند !  از آنجايی که بيلط بازی را از اينترنت و از يک پرتغالی خريده بودم ٬ با ۴-۵ تا ايرانی ديگر ٬ وسط پرتغالی ها نشسته بوديم که به نظرم هيجانش خيلی بيشتر بود !

۲ ساعت بعد از بازی شهر در دست پرتغالی ها بود و ايرانيها کمی ( دقت کنيد فقط کمی ) بی حال و حوصله شده بودند . بعد از دو ساعت اين جماعت ايرانی تا نصفه شب در شهر می رقصيدند و هم چنان شعار می دادند ! خارجيهايی که بازی را نديده بودند با خوشحالی می پرسيدند : برديد ؟!‌چند تا گل زديد ؟! و ما فقط هر هر کنان می گفتيم که نه ! ۲ تا خورديم ٬ تازه سر سومی هم شانس آورديم و حتما با خودشان می گفتند : خدايا ٬ توبه !!!

شب کنار رود ماين هر کشوری برای خودش يک غرفه داشت که از آن صدای موسيقی آن کشور و بوی غذاهايشان بلند می شد . مردم همچنان برای ما ( که هنوز نقش پرچم روی صورتهايمان بود ) ابراز احساسات می کردند و ما هم برای کشور آنها !  حتی غناييها که باور نمی کردند برده باشند هم به اندازه ايرانيهای بازنده نمی رقصيدند! و به ما می گفتند شما باحال ترين فن های دنياييد و فکر کنم منظورشان خل ترين بود !

هنگام برگشت٬ در ايستگاه يک پسر سياه پوست از من پرسيد که به کجا می روم . وقتی برايش توضيح دادم با تعجب پرسيد ؟!‌ تنهايی و گفتم که همين الان از دوستانم جدا شده ام که برگردم وين . و با تعجب فراوانتر گفت که تو خيلی شجاعی ! وقتی ازش پرسيدم مال کجاست خنده ام گرفت : می دانی ترينيداد و توباگو کجاست ؟! و من هم اطلاعاتم را به رخش کشيدم و نگفتم که اگر تيمت توی بازی نبود هرگز نمی دانستم اين کشور کجاست و تازگيها در موردش خواندم !  

قطار برگشت تا نورمبرگ پر از ژاپنيهايی بود که برای بازی با کرواسی می رفتند و جای ايستادن هم توی قطار نبود ٬ چه برسد به نشستن ! و ۲ ساعت و نيم تا نورمبرگ  منتظر پياده شدن ژاپنيها بودم و با يک پسر انگليسی گپ می زدم که دور تا دور آلمان را می چرخيد و بازی ها را نگاه می کرد و وقتی به اش گفتم که از تيمت خوشم می آيد گفت : هه ! به خاطر بکام٬ نه ؟!‌ می دونم خوش قيافه است ! و من خنديدم که نه بابا و نگفتم که به نظرم ايتاليايی ها خوش قيافه ترند !

چمن زارهای وسط راه با سرعت از جلوی چشمم می گذشتند و احساس می کردم که از خستگی حرف هم نمی توانم بزنم … پاهايم ذق ذق می کرد و چشمانم روی هم می رفت و هر از گاهی بازشان می کردم و به دهکده های وسط راه نگاه می کردم که بين تپه ها ساخته شده اند ٬ با سقف های شيروانی قرمز وسط اين همه سر سبزی ٬ و دلم برای شمال خودمان تنگ شد…. وين ٬ ترمينال غربی … چقدر خسته ام ! ولی شايد يکی از بهترين سفرهايی بود که در زندگی ام رفته بودم . دلم نيامد ننويسمش ٬ حالا وسط اين پيشانی و اينها شايد بی ربط بود . به خودم قول داده ام دو روز بخوابم !!!

بعضی موقعها راه رفتن در کوچه پس کوچه های سنگ فرشی با ساختمانهای چهار٬ پنج طبقه قديمی٬ عالمی دارد … وقتی آفتاب داغ پوست را می سوزاند و بين اين کوچه های تنگ باد خنک می زند روی پوست آدم و می رود لای موها و از گردن رد می شود و آن لحظه فقط  افکار آرامش بخش اند که می آيند در ذهن آدم می نشينند…

در يکی از همين کوچه پس کوچه ها داشت راه می رفت … فکر می کرد و از اينکه باد موهايش را از روی گردنش کنار می زد احساس سبکی می کرد … سنگ فرشها جلوی پايش بی نظم و با نظم راه می رفتند ٬ کفشها نيز همين طور… ولی يکی از اين کفشها روی سنگ فرشهای جلوی پايش ايستادند.  مردی با دستار مشکی و عبای هندی  … سرش را که بالا آورد٬ هندی پيشانيش را خواند و خواند ! پيشانی هم برای خودش عالمی دارد ٬ هندی معتقد بود پيشانی به کف دست ربط دارد … اگر می گفت به کف پا قبولش راحت تر بود ! کف دستش را که ديد با لهجه عجيب غريبش شروع کرد به ربط دادن پيشانی و کف دست !

خنده اش گرفته بود و با هندی شوخی می کرد ٬ هندی اصلن شوخی نداشت ! پيشانی او محل درآمد بود برايش … اصلن چرا بايد پيشانيش برای کسی محل درآمد باشد ؟!‌ چرا بايد خطوط دستش مهم باشند ؟! تا لحظاتی قبل مهمترين خطوط ٬ خطوط بين سنگفرشها بودند … بچه که بود ٬ خطوط کاشی های حياط برايش مهم بود ٬ می دانست اين خطوط ٬ خيابان مورچه ها هستند ٬ می دانست برای مورچه های حياط اين خطوط حياتی اند …

عصرهای تابستان٬ آب که می ريختند کف حياط به فکر مورچه ها بود… آب می ريخت روی درخت خرزهره ٬ آب را می بست و صدای قطره هايی که از اين برگ به آن برگ می ريختند را گوش می کرد و حواسش به مورچه ها بود . کوچه پس کوچه های تهران کجا ٬ اينجا کجا … اينجا مورچه ندارد ٬ يک نوع کنه دارد که اگر برود توی پوستت ٬ کمتر از يک روز ٬ تمام ! هندی می گويد : خيلی زندگی می کنی و يک مرگ کاملا طبيعی داری . همين ؟!‌ آمده است  بگويد که خطوط دستهايش به پيشانيش ربط دارند و به او می گويد که انقدر زندگی ميکند که مرگ تمام عزيزانش را ببيند و آخرش هم بخوابد و بيدار نشود… ؟

هندی می گويد که گذشته اش کف دستش نوشته شده . باد می زند زير چمنهای خيس پشت سرشان و بوی هندوانه بلند می شود … شبهای تابستان روی همان خطوط حياط می نشستند و آخر سر روی تاب کنار حياط خوابش می برد … بوی نم و هندوانه و حياط آب پاشی شده توی سرش و روی پوست پيشانی اش می نشست صدای ممتد کولر طبقه اول فيد ميشد در صدای قژقژ زنجيرهای کهنه تاب …

هندی هيچ چيزی از هندوانه و حياط بچه گيهايش نمی داند ٬ حتی از تفاوت کوچه پس کوچه های تهران و شهرهای قديمی اروپا نيز نمی داند … هندی فقط به اش می گويد که با اينکه می خندی ٬ ولی چيزی درونت هست که نمی خندد …

بعد از رفتن هندی به چيزی فکر می کرد که هميشه هست … روی پيشانيش و حتی کف دستش . به تفاوت سنگ فرشها و حتی مورچه ها ٬ به اينکه راه رفتن در اين کوچه پس کوچه ها هم عالمی دارد ٫ به اينکه شبهايی که روی تاب گوشه حياط خوابش می برد و هنوز قد و قواره اش اندازه تشکچه تاب بود ٬ روی پيشانيش داستان سنگ فرشها و ساختمانهای قديمی جلوی چشمش را کسی خوانده بوده يا نه …

باد دوباره ميزد زير موهايش و از گردنش رد می شد… روی چمنها دراز کشيده بود و علفهای خيس پاها و بازوهايش را قلقلک می دادند. به خطوط کف دستش خيره شده بود … تنها چيزی که می ديد دختری بود که روی چمنها دراز کشيده و از هوا و آفتاب و باد و بافت قديمی مرکز شهر لذت می برد و لبخند می زند … هندی تنها چيزی را که نمی ديد ٬ همين بود !

 تصاوير بيرون قطار از قاب پنجره جلويشان عبور می کرد و به قاب بعدی می رسيد و در نهايت از حصار قابها خارج می شد و دوباره به طبيعت می پيوست … ها. روی چمدانی که روی صندلی بينشان گذاشته بودند تکيه داده بود و با دستبندش بازی می کرد. تی. سرش را روی شيشه پنجره گذاشته بود و او را نگاه می کرد … صدای قطار که شايد ممتد ترين صدايی بود که تا بحال شنيده بودند٬ سکوت بينشان را پر کرده بود.

– می دانی به چه فکر می کنم ؟!

برای شکستن ناگهانی سکوت ٬ سوال خوبی است. حتی اگر با شانه هايش هم جواب بدهد باز هم می شود سکوت را شکست .

– نه! به چه ؟!

– به اينکه چرا من انقدر به همه چيز فکر ميکنم !

چه می توانست بگويد ؟!‌ فقط لبخند زد … قطعن ادامه دارد …

– الان داشتم به سفرم فکر می کردم و اينکه چه شد سر از اينجا دراوردم و به برگشتن ٬ و مهم تر از همه تمام تصاوير را ۱۰۰ بار در ذهنم مرور می کنم که حک شود و … می دانی به تمام جزئيات آنچه ديدم دقت کردم ٬ مثلن …

صدايش در صدای قطار فيد شد ٬ شايد او بود که نمی شنيد… او هم داشت به همه اين چيزها به اضافه خيلی چيزهای مهم تر فکر می کرد . به شباهت حرفهای تی. به بقيه ٬ به اينکه انگار همه چيز را قبلن يکبار ديگر ديده بوده ٬ اين قطار را٬ اين فضا را و اين حرفها را قبلن شنيده بوده ٬ انگار همه چيز تکراری بود .

– می دانی تو برای من مثل چی می مانی ؟!‌

می دانست . شايد هم نه … چرا حتما می دانست ٬ زيرا قبلن همه اين ديالوگها را شنيده بود. نمی دانست چه موقع …

تمام مدت که تی. حرف می زد ٬ ها. فکر می کرد … به همه چيز ٬ به همه حرفهای تی. و به همه شباهتهايش با خيلی چيزها …

تصاوير محصور در قاب پنجره قطار ايستادند. تی. همچنان حرف می زد … موقع خداحافظی ايستاد رويرويش . ها. نگاهش کرد ٬ مثل کسی که چيز مهمی را می خواهد بشنود … ولی در اصل ترجيح می داد هيچ چيز مهمی نشنود …

– تو نمی خواهی جواب هيچ کدام از حرفهای مرا بدهی ؟!

– مگر تو مهلت هم می دهی ؟

خنديد . ولی جواب حرفهايش را نگرفت … فقط خداحافظی کرد. موقع خداحافظی فقط گفت که وقتی برسد چه کار می کند و او هم بهتر است که در اين مدت چه کارهايی بکند. ها. فقط نگاهش می کرد . آخرين لحظه از دور به جای دست تکان دادن ٬ زبانش را درآورد… همين !

تصاوير دوباره با قابها بازيشان گرفته بود … ها. سرش را به شيشه پنجره قطار تکيه داده بود . هدفونهايش را در گوشش گذاشته بود و صدا را تا جايی که می توانست بلند کرده بود و به همه آن چيزهايی که در ذهنش چرخ می زدند فکر می کرد …

***

صدای تی. از پشت تلفن می آمد که :

– می دانی تمام راه را تا برسم به چه فکر می کردم ؟!

– نه ! به چه ؟!

– به اينکه من چرا انقدر به همه چيز فکر می کنم …!

ها. نمی دانست تی. لبخندش را از پای تلفن می بيند يا نه … تی. تمام چيزهايی را که به اشان فکر کرده بود تعريف می کرد و ها. هيچ چيز نمی گفت … لبخند ميزد و اميدوار بود او لبخندش را از پای تلفن ببيند. تی. همه چيز را می گفت و ها. فقط فکر می کرد … به همه چيز !

من از همين تريبون به همه اعلام می کنم که نوشته های اين وبلاگ همه ساخته و بافته تخيل من است و هر گونه شباهت شخصيتها با اشخاص حقيقی و حقوقی ٬ تصادفی می باشد !

از تمام افراد نگران و تجويز هايشان متشکرم . انتقادات نثری و نوشتاری را با کمال ميل پذيرا هستم  و  اجازه می خواهم روان درمانی شخصيتها را به عهده اينجانب گذاشته ٬بلکه شکل بگيرد.

با  تشکر فراوان ٬

فرنايس.

آفتاب مستقيم از پنجره روی صورتش افتاده و نمی گذارد بخوابد . چشمهايش را باز می کند ٬ يادش می افتد که ديشب هر چه تهران را می گرفت هيچ کس گوشی  را بر نمی داشت … صدايش را چند بار صاف می کند و برای خودش بلند الو الو می کند ٫ انقدر که مطمئن شود صدايش خواب آلود نيست … مبايلش را از بالای سرش بر می دارد و شماره می گيرد … بوقها را می شمرد …۱ ٬ ۲ …۱۰ …کسی بر نمی دارد … نا اميدانه قطع می کند و از تخت پايين می آيد . ليوانهای شب قبل کثيفند ٬ نصف لباسها به مرور از توی کمد بيرون آمده اند و روی صندلی انبار شده اند . حوصله مرتب کردن يا چايی خوردن را ندارد. فکر می کند که چه بپوشد که در روز گرمش نشود و عصر به بعد سرد … با خودش ناسزايی به هوای غير عادی شهر می دهد و برای خودش رنگ و وارنگ روی هم می پوشد … باز يادش به بوقهای بی ثمر تلفن می افتد و در دلش چيزی چنگ می زند . اين دفعه بعد از هر بوق صفحه مبايل را هم نگاه می کند که شماره را درست گرفته باشد … نا اميد تر از دفعه قبل ٬ قطع می کند .

کفشهايش را هم پوشيده  و بند کيفش بين بازوهايش ٬ روی تخت ولو شده است . به طور کاملا عصبی تمام صفحه های اينترنت اکسپلورر را ريفرش می کند … پشت سر هم … بوق … بوق … هيچ کس گوشی را بر نمی دارد ٬ هر چه شماره بلد است می گيرد ٬ دو صفر نود و هشت جلوی چشمانش کج و راست می شوند ٬ هر چه فکر می کند نمی تواند از خانه برود بيرون ٬حاضر است تمام قرار هايش را کنسل کند ولی به جای بوق يک صدای آشنا بشنود …

حدودا  سه ساعت به همين صورت نشسته ٬ ديگر شماره نمی گيرد … صفحه ها را پشت هم ريفرش می کند و ديگر نمی داند که بايد چه کار کند ٬ حالت تهوع دارد ٬ احساس می کند داغ شده و به هيچ چيز جز يک صدا نمی تواند فکر کند … با خودش می گويد بار آخر است ٬ ولی در طول اين سه ساعت اين صدمين بار است که اين را می گويد ٬ بار آخر است وگرنه … ؟!‌ وگرنه چه ؟! وگرنه يک بار ديگر هم امتحان می کند ! چاره ای ندارد ٬ حالت تهوع اش شديد شده و دستانش می لرزد … با خودش می گويدکه اصلا ضعيف نيست و به ياد نمی آورد در طول مدت زندگی در خارج از کشور دلش شور زده باشد … اين دفعه فرق می کند . خودش هم نمی داند چه فرقی . با خودش می گويد که از اين آدمهای عشق دلشوره نيست ٬ خودش هم می داند … نمی داند چه مرگش شده ٬ سعی می کند خودش را راضی کند که فقط خل شده ! اين از هر اتفاقی بهتر است . دوباره گوشی را بر می دارد و شماره می گيرد ٬ يادش به يک شماره ديگر می افتد. از آن طرف خط فقط به اش ميگويند که تلفن خراب است و همه چيز امن و امان است … به روی خودش نمی آورد که چقدر دلش شور می زده ٬ صدا می گويد نگران نباش . دستانش هنوز می لرزند … تلفن را که قطع می کند با تمام وجود می زند زير گريه .

در ماشين را می بندد و به سمت خانه به راه می افتد. ساعت از ۱ شب گذشته … بعد از شرکت رفته بود که بازی کند … بازيش خيلی خوب است … دور قبلی مسابقات فقط بد شانسی آورد … بازيها يک حذفی بود … فردای بازی همان حريف را با اختلاف زیاد شکست داده بود… فقط بد شانسی بود … دور بعد می برد .. اگر روی مود باشد … تازگيها اصلا روی مود نيست…

***

با خودش فکر می کند که الان آنجا ساعت چند است ؟! حساب می کند … بايد به مغزش فشار بی آورد که امروز چند شنبه است … چه اهميتی دارد برايش ؟ همه روزها مثل هم می گذرند … با خودش فکر می کند که او حتما هنوز خانه نيامده … از مترو پياده می شود … هنوز دو ايستگاه بايد با ترموا برود … «پياده می روم» … در بين راه فکر می کند … هميشه همين کار را می کند … به اين که از اين مسير خاطره دارد … خيلی … از مسير خانه اش … مسيری که هر شب از آن می گذرد .. يعنی می شود خيابانها را پاک کرد ؟! فکر می کند که او امشب بازيش را برده يا باخته ؟! و در دلش فقط آرزو می کند که ببرد … اگر روی مود بوده باشد … در خانه را که باز می کند کامپيوتر را روشن می کند … ويندوز که بالا می آيد کفشهايش را در می آورد …ساعت را حساب می کند … صورتک ياهو مسنجر می خندد …

***

در خانه را باز می کند … همه خوابند . خسته است چوبهايش را با احتياط روی زمين می گذارد …يک ليوان گرنتس با يخ شايد حالش را جا بياورد … حوصله فکر کردن به چيزی را هم ندارد … حوصله فکر کردن به خودش را هم ندارد … بی حوصله می نشيند پای کامپيوتر … فکر همه چيز در مغزش با هم دور می زنند … برنامه های فردای شرکت … بازی امروز … حتی اينکه چه کسی ممکن است منتظرش باشد …  لبخند صورتک ياهو مسنجر را نمی بيند …تنها چيزی که می بيند خودش است که می نويسد : من بروم بخوابم … خسته ام …  

۱. اين چند روز به مناسبت هوا همه چيز دارد تعطيل می شود … ديشب اجرای ارکستر فيلارمونيک وين به رهبری Plácido Domingo در باغ بزرگترين کاخ وين کنسل شد … و ظاهرا آقای Domingo  تا سال جديد ميلادی وقت ندارند ! تمام هزينه های دکور و صدا و تجهيزات هم که بماند !  اين کنسرت پارسال ۹۰۰۰۰ بيننده live داشت … اواسط برنامه باران شروع شد و بايد می ديديد چند نفری چگونه زير بارانی هايی که بين جمعيت پخش می کردند رفته بوديم و تيليک تيليک برنامه را نگاه می کرديم … امسال باران حال همه را اساسی گرفت و اجازه نداد حتی به آنجا برسد .

۲. می گويند به دو چيز اتريشيها نمی شود اصلن اطمينان کرد چون ثبات ندارد و غير قابل پيش بينی است به کل . يکی زنهای اتريشی و ديگر هوايش !‌ :)

۳. يک چيزی در فيلم داوينچی کد فکرم را مشغول کرده و آن اصولن مطرح کردن فرضيه هايی است که با مسائل اعتقادی ٬ سياسی سر و کار دارد … شايد مقايسه با شرايط ايران باعثش شده … نمی دانم … شايد چيزی است که بايد مدت بيشتری بگذرد تا درکش کنم …

۴. ياد گرفتن يک زبان جديد عجب آدم را شارژ می کند ها !

۵. حال و هوای ايران عجيب دارد به ذهنم حمله می کند … اين ذهن من هم خوب حواسش جمع است که چه وقت ٬ چه چيزی را بگذارد اول صف !