You are currently browsing the monthly archive for مه 2008.

 

پ.ن.۱ : بعله خب. دقیقن دارم پز میدهم.

پ.ن.۲: آن Tag یعنی روز – البته که مشخص است. ۷ روز مانده تا حتی بدون تهدیدهای القاعده شهر منفجر شود. هرچند, حداقل نبودن انگلیس خودش کمی باعث امیدواری است . :)

Advertisements

– پاییز  ٧۴ است. اول دبیرستانم. چهارشنبه است. چهارشنبه نازنین. چهارشنبه ای که برایمان آخرین روز هفته بود. چهارشنبه ای که زنگ آخرش زنگی بود که آزاد بودیم در زندگی کردن. آزاد بودیم برای ٢ ساعت هم که شده بار سنگین نام مدرسه مان را از دوشمان برداریم, خودمان باشیم و علایقمان. یک چهارشنبه نازنین دیگر است. سر کلاس تئاتر هستیم. من به این کلاس عشق میورزم. به چیستا یثربی با آن عینک عجیبش هم. به بچه هایش . به اتودهایی که سر کلاس میزنیم. به خواب «شادی» که اجرایش کردیم در واقعیت. به «مرغ دریایی» که اجرای ایتالییش را بدون سانسور در مدرسه دیدیم. به اجرای تئاتر بی‌نظیرمان «ارتباط» که برایش خیلی جدی بودیم.بلیط فروختیم و جدی اجرایش کردیم. به همه ساعتهایی که در آمفی تئاتر بودیم و تمرین میکردیم. به همه-ی لحظه هایش.  

– زمستان  ٧۶ است.سوم دبیرستانم. آخرین سالی است که فعالیت غیر درسی داریم. بعد از بهمن ماه امسال کابوسی به نام کنکور در انتظارمان است. همه‌مان آخرین تلاشهایمان را میکنیم برای اینکه بهترین باشیم. من مسئولم , مسئول تئاتر امسالمان. از خانم یثربی به خاطر کوچک ِتازه واردش خبری نیست. از بجه های فارغ التحصیل کمک میگیریم. خودمان هستیم و خودمان. به یاد همه آن چهارشنبه های نازنین تمام تلاشمان را میکنیم. من با تمام توان میدوم. پشت صحنه آمفی تئاتر همه چیز را مرتب میکنیم. من و رعنا و لاله. مینشینم لبه اتاقک پشت صحنه . میدانم که این آخرین بار است. اتاقک را قورت میدهم در حافظه ام. بعد از اجرا بغضمان را روی شونه های یکدیگر خالی میکنیم. این آخرین باری بود که روی صحنه بودیم. همه-مان میدانیم.

– تابستان ٨۴ است. برگشته ام تهران. آفتاب بر مغز سرم می کوبد. مانتوی عرق کرده ام به تنم سنگینی میکند. روبروی تئاتر شهرم. منتظر باز شدن گیشه. دیوارهای تئاترشهر را نگاه میکنم و نقش و نگارش را. چند بار در همه-ی این سالها جلوی همین گیشه صف ایستاده بودم ؟ چند بار در تک تک این سالنها تئاتر دیدم و گیج و منگ آمدم بیرون ؟ چند بار از دانشکده-ی حافظ راهم را کج کردم و بین تالار وحدت و اینجا در نوسان بودم؟ دور تا دور سالن میچرخم. به طرف چهارسو میروم. سعی میکنم اینجا را نیز با حافظه ام ببلعم . با خودم میگویم خدا میداند بار بعدی کِی باشد …

-بهار ٨٧ است. وین. اجرای تئاتر «کوارتت«. با صحنه کمتر از یک متر فاصله دارم. بازیگران را میشناسم.حرف میزنند, به زبان من. مجبور نیستم هوا-نویسهای بالای سر بازیگران را بخوانم. سالن تاریک است. قرار است است اینجا تهران باشد و سالن مولوی. من اینجا چه میکنم ؟ اینجا را همان سالن مولوی میبینم. در ال-سی-دی های بالای سرم همه-ی کوارتت هایی که در مغزم موجود است رد میشوند.  غرق شده ام در میمیک صورتشان و بالا و پایین کردن صداشان. چراغها را روشن میکنند. دوباره خودم میشوم. اینجا , در شهر وین,  مهندسی میخوانم و گاهی دلم لک میزند برای چهارشنبه های نازنین. برای همان دو ساعتی که بار ِهیچ نامی را به دوش نمیکشیدیم و خودمان بودیم و علایقمان. تشویقهای تماشاگران بلند میشود. گلویم تنگ شده. دلم لک زده برای همان آفتاب ِانتظار ِپشت ِگیشه. برای در نوسان بودن بین سالنهای تئاتر شهر. به خودم قول میدهم برای این‌بار که برگشتم . ته دلم باز میگوید » اصلن میدانی اینجا چه میکنی؟ » بعد هم به من نهیب میزند که » خدا میداند بار بعدی کِی باشد » …  

*بعضی موقعها که بعضی آدمها خودشان را٬ یاد حداقل همین «رو»ای که از خودشان ساخته‌اند را میفرستند برای چند لحظه جای دیگری و یک خود ِدیگری – شاید اصلی تر – مینشیند جایشان٬ تازه می‌بینی که پشت همه‌ی آدمها هزارتا خود ِدیگر وجود دارد که چرا قایمش می‌کنند خود داستانیست. فقط همین که گاهی می‌آید رو می‌شود ٬می‌نشیند صاف سر جایی که باید٬ مزه میدهد.

* درسی دارم به نام مهندسی نرم افزار پیشرفته که موضوعش تِست سیستم و نرم‌افزار است. روز اول فلسفه‌ی درس را برایمان اینگونه بر دیوار انداختند : «اثبات عدم وجود ِچیزی آنقدر دشوار است که انجامش هنر و استعداد خاص و زیادی میخواهد. اینکه ثابت کنیم چیزی وجود ندارد آنقدر سخت است که گاهی اصلن ممکن نیست! »
به هر حال درسهای ما هم میتوانند جالب باشند٬ والبته مایوس کننده.

* همه‌ی اعترافات پست پایین یعنی چیزی برای گفتن/نوشتن ندارم. حداقل فعلن ندارم. یعنی تا موقعی که چیزی برای گفتن نداشته باشم٬ ندارم. 

 * عنوان پست را می‌شناسید؟ اگر نمی‌شناسید حروف اول کلمات را به هم بچسبانید می‌شود همان چیزی که شبانه روز را از بنده گرفته است. به هر حال طنزی که در این نام وجود دارد آنرا به اندازه لوگویش دوست داشتنی میکند. ولی فعلن فقط در حد نام و لوگو دوست داشتنی است. مرا مجبور کرده فنجان‌های قهوه را جلوی خودم ردیف کنم و سعی کنم با او کنار بیایم.

می نویسم پاک میکنم. دست خودم نیست. مینویسم ٬ بعد می خوانم به خودم لعنت میفرستم پاک میکنم. از چه بنویسم ؟ از روزهایی که دیگر از دستشان خسته شده‌ام ؟ ‌یا از روزهایی که قرار است بیایند٬ قرار است خوب باشند و میترسم ازشان ؟
از چه بنویسم ؟ از ترس پنهانم ؟ همین ها که مینویسم٬ همین اعترافات که میخورد روحم را هم پاک خواهم کرد. سرم را کرده‌ام در لاک خودم و انقدر فرو رفته ام که دیگر میترسم از دنیای اطراف. از همه‌ی خوشی ها و ناخوشی ها! زندگی‌ام هم شده است مثل همین باران نامرئی که گاهی ردی بر شیشه‌ام میگذارد ٬ دیدنی نیست فقط خیس میکند سر تا پای آدم را. حالا مجبورم میکنند برای اتفاقات مهم برنامه ریزی کنم. اتفاقاتی که نامرئی اند. مگر نه اینکه زندگی ام شده پایان نامه مهمی که سخت است و نفس مرا گرفته است ؟‌مگر نه اینکه زندگی ام شده زندگی مداوم با کامپیوترم و مبایلی که هر از گاهی صدای او را برایم میاورد که بدانم او هست و منتظر من است ؟‌پس برای چه از من میخواهید برای جشنی که نمی‌بینمش برنامه ریزی کنم ؟‌ برای یک سری تعاریفی که مبهمند تصمیم بگیرم ؟ چگونه برایتان نظر بدهم که کدام رنگ قشنگ تر است منی که تا گردن در مانیتورم فرو رفته ام ؟‌ بعد نگاه میکنم به افکارم که خالی اند. و به زندگی ام که ثابت شده است و هیچ تصویری را نمی تواند به متن بکشد.
حقیقتش این است که هیچ تصویری از خودم ندارم. من از بی تصویر بودن زندگی ام میترسم. من از تصور کردن خودم در زندگی جدید هم میترسم. من از رفتن از اینجا٬ از دوباره شروع کردن بین غریبه ها میترسم. من خودم را در چهارچوب اتاق کوچکتر آپارتمان کوچکمان حبس کرده ام  و انقدر مانده‌ام که نه حرفی برای گفتن دارم نه چیزی برای نوشتن.
من از این همه تنها ماندن بی حس شده‌ام. من نه شادی پدر و مادرم را از پشت خطوط بی احساس تلفن حس میکنم نه تلاششان را برای جشنمان میبینم. تنها چیزی که می بینم دختری است که در مانیتورش و کتابهایش فرو رفته است. که حتی نمی تواند خودش را در هیچ شرایط دیگری غیر از این تصور کند.
اینها را مینویسم چون دیگر جایشان را در مغزم نداشتم. شاید که دوباره پاکشان کنم. شاید هم بماند برای روزهایی که این روزها گذشته باشد. برای روزهایی که فعلن سفیدند و بی تصویر.

 

خواب می‌بینم. خواب او را. خواب لباس سفیدم را. خواب زندگی جدیدم را. خواب گذشته را. خواب آینده را. معلقم بین تصاویر واقعی و خیالی. معلقم بین خوشیها و ناخوشیها. داد میزنم. میخندم . گریه میکنم. میرقصم. همه سالهای زندگیم دوباره اتفاق می‌افتند. با سرعت. میرسد به حال. خودم را میبینم که خوابیده‌ام. ملافه سبز آبی ـ پتویم را میبینم و چشمهای بسته ام را. از خودم رد می‌شوم. وارد آینده شده‌ام. همه چیز دوبار اتفاق می افتد. به دو مدل متفاوت. نمیفهمم کدامش واقعی تر است. خوابم را در دست میگیرم و همانطور می بینم که می خواستم. صفحه خالی می‌شود از آینده و من تنها می‌مانم با تصاویر مبهم. عرق کرده ام . به ملافه سبز آبی ام چنگ میزنم. بیدار می‌شوم .چشمانم را باز نمیکنم. در  تاریکی ِچشمانم دستانم را در هوا حرکت میدهم. با خودم جمله ای را تکرار میکنم. جمله در نفسهایم فِید می‌شود. دوباره می‌خوابم. صبح همه چیز عادی است. ملافه سبز آبی را عقب میزنم. چشمانم را باز میکنم. جمله را به خاطر می آورم. « مرا اینجا فراموش کرده‌اید » . هنوز دلیلش را نمی دانم .