You are currently browsing the monthly archive for مه 2007.

روی چمنها دراز کشیده ام. پشت به خورشید. آدمها را نگاه می کنم که توی آب می روند و بیرون می آیند. بچه هایی که جیغ می کشند و هر کاری که دلشان می خواهد می کنند. آدمهایی که در این یکشنبه داغ هیچ وظیفه ای جز لذت بردن از زندگیشان ندارند. آدمها را که نگاه می کنم آرام می شوم. انگار من هم موظفم که به چیزی فکر نکنم … 

دیشب خواب مادرم را دیدم ٬مرا بغل کرد و فشرد… صبح که بیدار شدم دلم برای آغوشش تنگ شده بود. از وقتی بلیط آبی رنگ را خریده ام و روی میزم است بیشتر دلم تنگ می شود. این بلیط آبی رنگ هر لحظه یاد آور بازگشت همیشگی ام است. یادآور حقیقتی که «رفت»ای وجود ندارد. همیشه از هر جا به هر جا که می روم در حال بازگشتم. رفتِ من فقط یکبار اتفاق افتاد … مورچه ها از سر و پایم بالا می روند و مرا از افکارم بیرون می اندازند. مورچه ها را می تکانم و باز به آدمها نگاه می کنم. به بچه هایی که آنقدر آزادند٬ برای بازی کردن٬ نگاه کردن… دلم برای کودک نداشته ام هم تنگ می شود. کودک کوچکی که همه آزادی های دنیا را برای او می خواهم. کودکی که نه ذهنش از مسائل عجیب و غریب پر باشد نه مجبور باشد محدودیتهای دنیای بزرگترها را بدوش بکشد. آزادی های کوچک اینجا انقدر در زیر این آفتاب داغ محسوس است که دلم می خواست کودک نداشته ام را داشتم و بازی کردنش را جلوی چشمانم می دیدم و فکر می کردم که خوشحالم از بودنش … بازی کردن بچه ها آرامم می کند. مورچه ها را باز می تکانم٬ چشمانم را می بندم و به بلیط آبی رنگ فکر می کنم. به اینکه هنوز خیلی مانده و به بازگشتی که این بار طولانی نخواهد بود. به تنها گذاشتن برادر کوچکم اینجا و به آن خانه که این بار من هستم و او نیست…

آفتاب از پشت پلک هایم رد می شود. باد ملایمی می آید. به اوپرای نوتردام دو پاریس گوش می کنم و صدای بازی کردن بچه ها در آب. من آرامم. خیلی آرام …

Advertisements

با کیسه های خرید خودم را پرتاب می کنم توی خانه و در را با پشت پایم می بندم. کسی خانه نیست. غذایم برای خودش روی شعله ملایم می پزد. کف آشپزخانه پهن می شوم و خرید ها را در یخچال جا می دهم. بعد همان جا می نشینم و به جلز جلز غذا در قابلمه گوش می کنم. دیشب تا نصفه شب پرده های جدید را کوتاه می کردم و بندک هایش را نصب می کردم. چه بر سر من آمده ؟! چرا انقدر بزرگ شده ام ؟! مگر من همانی نبودم که یا خانه نبود یا خانه پای کامپیوتر می نشست ؟!… تمام این چهار روز تعطیلی به کارهای خانه ام می رسیدم. داداشک برای خودش رفته کنار دانوب. من چرا نرفتم ؟ چون حوصله نداشتم ٬ چون … همه جوابها مرا بیشتر از خودم می ترساند. یاد آن دخترک شانزده ساله ای می افتم که برایم کامنت داده بود و گفته بود که دبیرستانی است و هم مدرسه ای من است. باز یاد مدرسه می افتم و بچه هایش و آن حیاط دراز بی قواره و آن آمفی تاتر دوست داشتنی و … دلم برای خودم تنگ شده. خیلی زیاد.

یادت می آید آن طره مویم را که از روی صورتم زدی کنار برای اولین بار ؟ من یادم است. توی ایستگاه مترو بودیم. تو تازه آمده بودی و من از خوشحالی و ترس و هیجان نمی دانستم چگونه باید نگاهت کنم. طره مویم را که زدی کنار نفس راحتی کشیدم. در حرکت ناخوداگاه دستت همه آنچه باید آرامم می کرد را پیدا کردم. بعد متوجه حرکت دستت شدی و به من گفتی که شکل علی بابا شده ام. و من هربار که توی آینه خودم را نگاه می کنم  و موهای جلوی صورتم را که روی چشمم افتاده ٬ یاد تو می افتم که عاشقانه ترین حرکت ناخوداگاهت را چگونه توجیه کردی و می خندم و دلم برایت به اندازه اینجا تا آنجا تنگ می شود. شاید هم خیلی زیادتر.

 صدای جلز جلز غذا از افکارم پرتابم می کند باز کف آشپزخانه. زیر غذا را خاموش می کنم و سعی می کنم متمرکز شوم به کارهایی که باید بکنم. بادی که از بیرون می آید دوری در افکارم می زند و مرا مجبور می کند که بدون فکر کردن به همه چیزهای جدی ٬ بروم بیرون و قدم بزنم٬ دلم برای تو و خودم و همه چیز تنگ شود و بعد برگردم که روی مبل جلوی کامپیوتر دراز شوم و هیچ کاری نکنم. گاهی فکر می کنم اینگونه بیشتر خود منم!

-آدمهای این محله همه بو می دهند . همه شان معتادند و دهانشان از چیز جوهر-مانندی سیاه است. اینکه دهانشان سیاه است هیچ ارتباطی به چیزی که می کِشند ندارد٬ ظاهرن تجویز دکتر است. بوی تعفن می دهند و من دماغم را از تو کیپ می کنم و رد می شوم. امروز یکیشان ایستاده بود و چرت می زد٬ زانوهایش تا می شد و قبل از اینکه بیافتد بیدار می شد. وقتی بعد از چند ساعت باز از آنجا رد شدم٬ هنوز همانجا بود و درگیر افتادن و بلند شدن. انگار در یک دور بی پایان افتاده باشد٬ انگار بدبختی هایش هر لحظه تکرار می شوند. به همین رقت انگیزی.

– احساس پوچی بعد از امتحان٬ یکجور آرامش الکی ولی خوشایند است. هوا به طرز عجیب غریبی گرم شده. مدتها تنها در مرکز شهر قدم می زدم و آدمهای عجیب غریبی را که از تمام دنیا بین ساختمانهای قدیمی پخش شده بودند را نگاه می کردم. چند روز بود بیرون نیامده بودم ؟ چند روز بود به آدمها نگاه نکرده بودم ؟ زندگی یکجورهایی در این خیابان قل میزند٬ و من تمام مدت را محبوس بودم.

– این آقای ر.ق عزیز که گذارشان به وبلاگ آدم می افتد چه حس خوبی است. حس خوانده شدن بهم دست می دهد و اینکه ای-وای از اینکه سرش را تکان دهد و آن ایکس قرمز بالای صفحه را فشار دهد و بعد سعی کنم که بهتر بنویسم. بعضی موقع ها نمی شود خب. اینجا ترم تابستان آدم را می بلعد٬ به خودت که میایی سرمای قبل عید تمام شده و همه تاپ پوش این طرف و آن طرف شهر آفتاب میگیرند و دو ساعت بعدش چنان بارانی می آید که تا دو روز نشود روی چمنها خوابید٬ بعد ترم تمام می شود وتابستان یقه آدم را میگیرد و پرت می کند آن سر دنیا تا آن شهردوست داشتنی کثیف را با اتوبانهای دوست داشتنی-ترش با ماشینی که یک سال سوارش نشدی بالا و پایین کنی و هر لحظه بگویی من اینجا هستم٬ من برگشتم. ترکیب روزمرگی‌ ِ بهار ِ اینجا و درس خواندن٬ آدم را از همه چیز دور می کند. مخصوصن از نوشتن و خواندن.

مصاحبه بهرام رادان را در شب شیشه ای ببینید. لذتی بردم از همه آنچه اینگونه گفت و بجا گفت. مصاحبه بهروز صفاریان را هم ببینید. برای مصاحبه اش٬ استعدادش و برای موسیقی در ایران دلم می سوزد. این یکی مرا یاد آن یکی انداخت که آه از نهادم بلند شده بود… خلاصه اش ببینید تا کمی دلتان خنک شود.

در حیاط خانه با برادرم بازی می کردیم. نمی دانم چند سالم بود. خانه ٬ همان خانه ای بود که در آن بدنیا آمده بودم و بزرگ شده بودم. از کوچه صداهایی آمد. همه جا یکدفعه تاریک شد. تیره-ی تیره. داد می زدم و پدر و مادرم را صدا می کردم. برادرم یکدفعه بزرگ شده بود. انگار که من هم. چسبیدم به او. صداها اوج می گرفت. پدر و مادرم از در سراسیمه وارد شدند. گفتند جمع کنید برای همیشه می رویم. از روی بالکن به کوچه نگاهی انداختم٬ با خاک یکسان شده بود….

هر چه به فکرم می رسید بر می داشتم. مادرم فریاد می زد که عجله کن٬ دلم نمی آمد همه چیز را بگذارم . آدمهای عجیب غریبی وارد خانه شدند. انگار ما را نمی دیدند. در همه جای خانه پخش شدند. مادرم گفت شهر مال اینهاست. عجیب بودند. مثل کولی ها. انگار زبان ما را هم بلد نبودند. گریه می کردم که من وسایلم را می خواهم. مادرم گفت خدا را چه دیدی٬ شاید روزی برگشتیم. می دانستم هیچ وقت برنمی گردیم. مملکتم ویران شده بود. با خاک یکسان شده بود و ما فقط باید فرار می کردیم …

 ***
 
از صبح تصاویر خوابم در سرم می چرخد و چشمانم خیس می شود٬ تصاویر باز کمرنگ می شوند و دوباره جان می گیرند. نمی دانم چرا این خواب را دیدم. شاید به خاطر مادرم بود که گفت خوشحال است که ما اینجا نیستیم. خوشحال است که با هر یک بار بیرون رفتن ما از در خانه نباید نگران باشد. او از اینکه ما به کل از در آن خانه بیرون رفته ایم خیالش راحت تر است!
 من امیدوارم همه چیز به تیرگی خواب من نباشد. به من بگویید که همه چیز به این تیرگی هم نیست…
شاید هم واقعن همه چیز عوض شده, شاید ما برای همیشه از در آن خانه بیرون رفته ایم. شاید آدمهای عجیب غریبی بر شهر حاکم شده اند. شاید آنها واقعن زبان ما را نمی فهمند. شاید خواب من مدتهاست که تعبیر شده …