You are currently browsing the monthly archive for دسامبر 2009.

دچار تناقض فضایی شده‌ام. تناقض تاریخی حتی. نمی دانم باید در کدامش زندگی کنم. در من دو جا وجود دارد که با هم متناقضند.

اینجا برف ِ آرامی می‌بارد. خیلی آرام. انگار دانه ‌ها را کسی با دقت و یکی‌یکی انتخاب میکند و می‌فرستد پایین. تنها صدایی که می‌آید صدای فن ِ بخاری و آب ِ آکواریوم است. سرم را در مانیتور که فرو می‌برم، صداها می‌پیچند، بلند می‌شوند، مردم دورو برم را می‌گیرند، زیادند، پر انرژیند، عزا دارند. سرم را که می‌کشم بیرون همه چیز آرام می‌شود، برف با دقت می‌بارد، مردم خوشحالند، جشن می‌گیرند ،همه جا قرمز است. فضای اینجا سفید است و قرمز. ،

حتی اینجا خیلی شب یلداست. شب یلدا خودش را دائم به آدم یادآوری میکند. درازیش را به رخ آدم میکشد، سرم را که در مانیتور فرو میبرم، حتی یلدا هم اهمیت ندارد. فضا سبز و مشکی است . آدمها هم. حرف میزنند. فریاد حتی. بزرگ مردی را بدرقه میکنند، با صدای بلند. از او می‌نویسند، از او می گویند. سرم را هر طرف که بچرخانم فقط مردمند، زیادند، صدایشان رسا است، یکی است. نوشته هایشان هم بلند است، فریاد است، از اوست. همه جا. آنجا تاریخ دارد رقم می خورد، دارد نوشته می‌شود لحظه به لحظه. سرم را که بر میدارم، اینجا تاریخ مدت هاست که ثابت مانده.

اینها فقط تاریخ کهنه را جشن میگیرند، آنها تاریخ تازه نفسی را مینویسند. همه‌شان، همه‌ی بیشمارشان با هم.

و من، فقط بین این فضاها چرخ میزنم و نه به تاریخ کهنه تعلق دارم برای جشن گرفتن، نه تاریخ امروز را سهیمم. احتمالن من از آن دسته راویان ِ تاریخم که بعد‌ها این فضای سبز و مشکی را بلدم، دیده‌ام. از بالا ، از دور، می‌نشینم روی صندلی ِ رنگ و رو رفته ای چیزی، و با صدای آهسته تاریخی که نوشتید را تعریف میکنم. و در تعاریفم از ضمیر «آنها» استفاده میکنم . صدایم گاهی می لرزد ، گاهی مفتخرانه قوی می شود، بعد تعریف میکنم که من نظاره‌گر همه‌ای بودم که تاریخ را می نوشتند. از دور ، از یک دریچه‌ی 15 اینچی .حتی تعریف میکنم که یادم می ‌آید که من در بین همه‌ی آنها، صاحب بلند‌ترین شب ِ موجود بودم. بعد تعریف میکنم از برف ِ با دقتی که آن روز می‌آمد و من که سرم را از دریچه‌ی 15 اینچی فرو کرده بودم و تمام شب را و شبهای قبل و بعدش را نظاره گر تاریخ نویسان ِسرزمینم بودم.

جای من هم شاید جاییست بین دو فضایی که رنگ‌هایش انقدر در تضادند؛ و سهمم روایت است. روایت از دریچه ای که این بین است و متعلق به هیچ کدام نیست. روایت با دستبند سبز ، زیر سفیدی ِ برف.

Advertisements

من همیشه فکر میکردم که آدم جزئیات نیستم. یعنی شاید همیشه حواسم بوده به نگاه‌های دزدیده شده,  خنده‌ها و تایید‌های بی‌دلیل .حواسم به مدل سلام کردن آدمها به هم و به خودم بوده, به نگاهشان, به حرکت چشمهایشان. حواسم بوده وقتی میگوید «نمیدانم «زمین را نگاه میکند یا با دسته ی کیفش ور میرود. حتی حواسم به بالا و پایین رفتن تن صدای آدمها پای تلفن هم بوده .حواسم بوده به طره‌ی موهایی که با دقت به هم فر داده شده اند و گوشواره‌ای که از میانشان بیرون آمده ، حواسم بوده که چقدر وقت صرف اینکار شده. حواسم به سر پایین انداختن‌ها ، رازها و دروغ‌های نگفته‌ی آدمها بوده انقدر که در نگاهشان موج می‌زند. و فهمیدنش فقط از جزئیات بر می‌آید. رابطه‌ها محتاجند به جزئیات و بعد می‌دیدم من این را بلدم.

با این حال فکر می‌کردم آدم جزئیات نیستم . هیچ تاریخ و عددی که به هیچ رابطه‌ای متصل نباشد را یادم نمی ماند. هیچ اسمی، هیچ فامیلی. ولی می‌دانم فلان صورت ِ یک لحظه ای ِ در خیابان همانی بود که دستش را موقع حرف زدن زیاد تکان می داد، یا  رنگ قرمز زیاد می‌پوشید، ولی نام ؟ هرگز.

می دانم که کدام مبحث را کجای کدام کتاب نوشته بودم ولی سطرها را یادم نمی آید ، عدد ها را فرمول‌ها را. دوست نداشتن درسی، مبحثی، کتابی؛ برایم مساوی بوده با حذف جزئیات. حالا هم که هیچ تاریخی را یاد نمی‌گیرم، میدانم که من آدم ِ تاریخ هم نیستم .در مقابلش سکوت بین دیالوگها را بلدم. کلمات را تک به تک یادم می‌ماند تا با خودم تکرارشان کنم، تحیلیشان کنم، حتی تعریفشان کنم.

جزئیات مهم و گاهی عذاب آورند. موقعی که طرف ِ آدم نباشند، از سر و کول ِ آدم بالا میروند و راه نفس آدم را می بندند. وقتی ورِشان با ورِ آدم یکی باشد، میآیند آرام مینشینند روی شونه‌هایت و همراهیت میکنند. وقتی ورِشان یک ور دیگر باشد، سر و صدایشان گوشت را کر میکند، به هم ریخته و نامنظمند. جلوی چشمت شکلک در میاورند.نمی فهمیشان، سرشان داد میکشی، بدتر جیغ میکشند. عذابت میدهند. عذاب.

گاهی ولی مجبورم با جزئیات زبان‌نفهم همراه شوم. با آنها که ورِ من نیستند. مجبور می‌شوم متنی را دقیق بخوانم، حقظ کنم،یا کاری را دقیق انجام دهم. من هیچ وقت نمی‌توانم ورم را با ور ِاینها یکی کنم، هیچوقت آدم ِ اینها نخواهم بود. می دانم.

بعضی موقع‌ها خودم هم باورم نمی شود که چقدر یک قسمت بزرگی از زندگیم به «نوتردام دو پاری(س) » وابسته و مدیون است.

گاهی خودم هم باورم نمی شود که تک تک سلول‌هایم برای تک تک آهنگ‌هایش سر ِ تعظیم فرو می‌آورد.که چقدر برایم محترم و حتی مقدس است، که شاید به خاطر تمام روزهایی که با هم داشتیم، به خاطر تمام لحظه‌هایی که مرا مجبور به فکر کردن به چیز هایی میکرد که لازم داشتم که آنی باشم که الان هستم، بهشان مدیونم.

حالا دیگر خوب می دانم با وجود ِ سرمای وحشتناک ِ آن سال و بیماری ِ رسوب کرده‌ی من ، اصرارم را برای در پاریس بودن ، برای قدم زدن مات و مبهوتم در نوتردام. برای فکر کردن به اینکه این آهنگ‌ها و تمام اثری که روی من داشتند چقدر عمیق و ابدی اند. حالا دیگر خوب میدانم که خودم را ،قسمتی از «من» را، به پاریس و نوتردامش و این آهنگ ها مدیونم.

وقتی نمی‌نویسم یعنی با تقریب خوبی زندگی را متوقف کرده‌ام. یعنی ثابتم و صامت. نشسته‌ام یا خوابیده‌ام نظاره‌گر. یعنی همه چیز در ثبات است. بی حرکت.

منتظرم زندگی از یک جایی شروع شود.  یک جور نقطه گذاری در زمان، که خودت را از وسطش بکشی کنار و بنشینی بی حرکت تا نقطه‌ها برسند. خب زندگی هم دست و پای آدم را میبندد گاهی. نقطه‌ها را پس و پیش می‌کند ، شروع نمی شود. به بازی‌ات پا نمی‌دهد.بعد مجبور می‌شوی یا نقطه‌ها را پس و پیش کنی ، یا زندگی را عقب بیاندازی و بنشینی ثابت و صامت.

خب من به طرز عجیبی استاد ِعقب انداختن زندگی‌ام…

پ.ن : از این به بعد اینجا می‌نویسم