You are currently browsing the monthly archive for مارس 2012.

دو هفته دیگر سی سالم تمام می‌شود و وحشت کرده‌ام.

یکبار یکی بهم هشدار داد که از کلمه  «وحشت» زیاد استفاده می‌کنم و اصلن درست نیست. واقعیت این است که «ترس» برای من جدی‌تر از وحشت است، حقیقت  ِ بزرگتری است. معمولن وحشت بیشتر سراغم میاید. مثل همان روزی که برگشتم به خانه‌ی کودکیهایم و همه چیز کوچک شده بود. خانه‌ای که آخرین تصویرش در دوازده سالگی‌ام حک شده بود. هنوز اما بعد از تمام این سالها فضای همه‌ی خوابهایم همانجاست. امسال که برگشته بودم فکر کردم بابد بروم و خانه‌ی خوابهایم را یک بار دیگر هم که شده ببینم. رفتم.  تمام خیابانها، عرضشان، طولشان، همه‌اش بی‌نهایت کوچک شده بود. خانه‌مان، ساختمانش و حیاطش هم. درنظر من انقدر کوچک آمد که  من از کوچکی همه چیز وحشت کردم. من از وضوح اثر این هجده سال بر نقطه‌ی نگاهم وحشت کردم. از اینکه عرض کوچه‌ای که تمرینگاه دوچرخه بود برایم در واقع دو گام بیشتر نیست. از اینکه نقطه‌ای را در دنیا پیدا کرده باشم که محک بزرگ شدنم باشد. انقدر پررنگ. انقدر  مشخص.

این پست پر از کلمه ایست که از استفاده کردنش منع شده بودم. چون بزرگ است. شاید برای من حقیقتی که در مواجهه با طبیعی‌ترین های زندگی وجود دارد همین قدر بزرگ باشد. حتی مثل تولد سی سالگی.

Advertisements