You are currently browsing the monthly archive for ژوئیه 2011.

تمام هفت سال گذشته ، این موقع سال که می‌شد یک خوشی ِ سبکبالی در وجودم می‌پیچید. از گرما بود و از مردم که خوشحال بودند و از چمدان گوشه اتاق. همیشه نصفه شب می‌رسیدم. اتاقم همان بود که بود ، فقط خلوت و خالی ، صبح صدا می‌آمد ، صدای تلفن، صدای آدمهای بیرون،‌ ماشینها ، همیشه یک خانه‌ای بود که مشغول بنایی باشد. گرم بود، از بیرون آتش می‌بارید، باد خنک کولر می خورد به دست و پایم. بلند می‌شدم می‌رفتم روی بالکن، کوچه را برانداز می‌کردم. که لابد مطمئن باشم همه چیز همان است که بود. که آدمها را ببینم. خودم را. خود ِسابقم را. کارگرهای همسایه که زل میزدند بهم، می‌آمدم تو. بعد آرام به اتاقم می‌گفتم من برگشتم، طوری که بفهمد در آغوشش گرفته‌ام. طوری که دلش تنگم نباشد شاید. تنگش نباشم

امسال نه از گرما خبری است نه از آدمهای خوشحال نه از چمدان. امسال هر روز رو به باران بغض میکنم. دلم برای آن آتشی که از آسفالت خیابان به صورت آدم میزند تنگ شده. برای باد گرمی که روی صورت آدم می‌نشیند. برای اتاقم که دلش تنگ من است. و برای هر سال همین موقع، تابستان‌های تهران. هر چقدر هم که آتش‌باران  و کثیف و شلوغ. دلم برای تابستان‌های شهرم تنگ شده، و این جمله‌ایست که صبح به صبح می‌آید می‌نشیند روی ذهنم و بلند نمی‌شود…

Advertisements

به نظرم وودی آلن با «میدنایت این پاریس» درست زده بود به هدف!
دفعه اولی که رفتم پاریس به نظرم رسید پاریس باید یک چیز دیگر باشد، که نیست. به نظرم می‌رسید باید رویایی بودنش از سر و رویش بریزد، در عوضش شهری جلویم بود، شلوغ و یک وقتها بی نظم و پر از آدمهایی از نژادهای مختلف. نه که بد باشد، یا بگویم چرا اینها پاریس رو قرق کرده‌اند، نه. ولی تصور من از آدمها هم چیز دیگری بود. من دنبال یک چیزهایی می‌گشتم که از فیلمها و کتابها آمده بود. شاید دقیقن از همین «عصر طلایی» . پاریس 2008ِ ولی یک چیز دیگر بود. خب طبیعی هم هست. من زیادی دنبال رویا در واقعیت می‌گردم.

با همه‌ی اینها این رویای دوره‌ی طلایی پاریس همه جای شهر آدم را تعقیب میکند، حتی مجبورت میکند گاهی تضادها را نبینی و در دنیای خودت زندگی کنی. در تصوراتی که از پاریس برای خودت ساختی ، هر چه هم باشد شهر همان شهر است به هر حال. با همان خیابان‌ها و ساختمان‌ها و با همان زیبایی.

میدنایت این پاریس، حکایت مردی‌است که پاریس را آنطور می‌بیند که دوست دارد. همان‌طور که در رویایش بوده و هست. همانطور که همیشه شنیده و خوانده بودیم. فیلم دقیقن حسی بود که من از پاریس داشتم. حالا گیریم جزئیات رویایش کمی بیشتر با فانتزی‌های خودم آمیخته بود تا با واقعیت. ولی همان بود. خود خودش بود. بعد آدمهایی که انتخاب کرده بود… خلاصه فیلم انقد ذوق زده‌ام کرد که نمی‌دانید!
باز هم دست مریزاد وودی آلن عزیز

پ.ن : این را در گودر نوشته بودم. آوردمش اینجا.