You are currently browsing the monthly archive for اوت 2007.

عکسی دیدم از یک سلول سرطانی که مثل جانوران عجیب فیلمهای ترسناک در داخل حفره ای نفوذ کرده بود. مثل یک جانور چند پا. از آن موقع تصویر مرد بزرگ متجاوزی در ذهنم حرکت می کند. از صبح. مرد بزرگ برهنه ای. تصویرش با تصویر سلول چند پا جایگزین می شود. حالت تهوع می گیرم. سرم را تکان می دهم. افکارم را از سرم می رانم. سرم که ثابت می شود٬ دوباره برمی گردند.

در آینه٬ خودم به من نگاه می کند. ابروهایم تا به تا شده. چشمهایم هم. در آینه دوباره همه چیز جان میگیرد. چند روز است اخبار عجیبی می شنوم. به غیر از آن همه چیز مثل سابق است. مهمان داریم و لبخندهای گنده گنده می زنیم. مهمانهایمان را بیرون می بریم و فکر می کنیم که چقدر خوشحالیم. خبرها هم ته ذهنم می ماند و از همان پشت یا خودش می افتد بیرون٬ یا فرار می کند. بعد انگار که به بومرنگی چیزی چسبیده باشد دوباره بر می گردد و مجبورم می کند تنها بیایم توی اتاق و به آینه نگاه کنم و سرم را تکان دهم که حداقل به مرد برهنه بزرگ که افتاده است روی سلول خاکستریِ دست و پا دار و همه جا را میگیرد ٬ فکر نکنم. بعد سعی می کنیم که باز خوشحال باشیم و دائمن برنامه های مفرح بچینیم تا مهمانهایمان از این همه شادی که در زندگی ما هست لذت ببرند. و اخبار عجیب و غریب را هم بهشان نمی گوییم.

همه چیز مثل سابق است. فقط همه ترسهای زندگیم دائم جلوی ذهنم هستند.

Advertisements

به یُمن مهمانهایمان راه افتاده ایم در سطح شهر و برای بار چندم در کلیساها و بناها سرک می کشیم و من برای بار هزارم متعجبم از آدمهایی که کلیسایشان برای شان به معنی بنایی است که با به به و چه چه دَرَش راه می روند و چرق چرق عکس می اندازند و نه ابهت سقف بلند و ارگهای عجیب غریبش را می بینند نه تمام فرشته هایی که به بلندای سقف چسبیده اند.  آدمهای تاپ پوش و کلاه به سری که بازتاب فلاش دوربینهایشان از تمام مجسمه های طلایی روی کلیسا پخش می شود … این عکس را من گرفته ام. بدون فلاش.سعی کردم آرام باشم٬ سعی کردم دور از همهمه-ی آدمها عکس آرامی بگیرم که یادم بماند بزرگترین کلیسای شهر٬ بدور از همه این آدمها می تواند یکی از آرامش بخش ترین نقاط زندگی من باشد.

بالای تپه سلطنتی ایستاده ام و به شیروانی های نارنجی و بنفش شهر نگاه می کنم. روزی که وارد این شهر شدم همه جا یکدست سفید بود و اولین صحنه ای که دیدم خرگوش خاکستری-ای بود که روی سفیدی برف باند فرودگاه می دوید… حالا شهر با تمام زیباییش زیر پای من است و می توانم هر روز تا همین بالا بدوم٬ روی چمنها دراز بکشم و به خرگوش خاکستری فکر کنم. احساس می کنم خیلی از آن زمان می گذرد… هرچه هست از همین بالا انگار همه زندگیم را در این مدت می بینم. از زمان همان خرگوش خاکستری.

با صدای بالهای مگسی که بین کرکره پنجره گیر کرده بود از خواب بیدار می شوم. هوا ابری و شرجی است. موهایم به گردنم چسبیده است. سرم منگ است ٬ کمی هم درد می کند. من کجا هستم ؟ تار می بینم. چشمهایم را و پیشانیم را می مالم٬ دوباره به اتاق نگاه می کنم٬ صدای آمبولانس می آید٬ یادم می آید. من در شهر آمبولانسها هستم. باد خنک خیسی به صورتم می خورد ٬ احساس می کنم از دوست داشتنی ترین بادهای دنیاست . رویم را می کنم به طرف پنجره و باد را می بلعم. کم کم تاری چشمانم بهتر می شود٬ یادم می آید دیروز را٬ من برگشته ام .

هواپیما که نشست ٬ موبایلم را روشن کردم و پیغامهایم را گوش کردم٬ زندگی از همان جا شروع شده بود٬ روسری ام جلوی چشم مهماندار سر خورد٬‌فکر کردم حالا که اینجا زندگی از توی هواپیما شروع شده٬ مهم نیست. خرطومی که تمام شد٬ احساس کردم من بالاخره رسیدم… انگار مدتها دور بودم. انگار این من نبودم که برای رفتن بی تاب شده بودم. انگار یک دروغ گوی بزرگم. دفعه اول با اشک رفتم ٬ با اشک آمدم. این بار بار پنجمی بود که وارد این فرودگاه می شدم٬ حالا رفتن و آمدن برایم مثل بلعیدن هوای خنک شرجی ِسر ِصبح ِ امروز است. حال آدم را جا می آورد.

از بی خوابیهای دو شب گذشته گیج و منگم. دنبال او راه افتاده ام در شهر. صدای ویلن می آید٬ جایی در شهر جشنی است. با صدای موسیقی میروم می چسبم به چوبهای ترق ترق کنان سالن ٬ بعد انگار بالاتر می روم ٬ می چسبم به نوک کلیسای قدیمی سیاه که در این مدت سفید شده است. یک لیوان شراب سفید می دهد دستم. مزه اش انگار حس آشنایی را  به یادم می آورد٬ از بالای کلیسا پرتاب می شوم پایین جلوی دخترکی که با لباس محلی ویلن می زند. سردم شده است٬ ژاکت را به تنم می چسبانم٬ سفیدی شراب انگار در بدنم پخش شده است. صدای ویلن قطع می شود٬ مردم دست می زنند. مردم را  نگاه می کنم. لبخند می زنم. من برگشته ام. باید برگردم در خانه کوچکم و بخوابم. باید برگردم تا صبح با صدای بالهای مگسی که هر روز بین کرکره پنجره گیر می کند  و صدای آمبولانسها بیدار شوم که بدانم زندگی باز شروع شده است.

– نیم ساعت از نیمه شب گذشته. تازه رسیده ام از سفرکی معمولی که برای من عجیب می نمود. شهری نه چندان کوچک با دیوارهای بلند دورتا دورش. حصارهای نامرئی. آدمها در شهرک زادگاهشان زندگی می کنند و سرشان را حتی چند درجه بالا نمی گیرند دنیا را کمی بزرگتر از آنچه می دیدند ببینند. این آدمها همه مرا یاد ترومن می اندازند…

– تازه برگشته ام از سفر چهار – پنج روزه ام و یک دنیا برنامه برای چند روز باقی مانده. دلم می خواهد چند قسمت شَوَم و یک قسمتم را حتمن بگذارم اینجا در خانه بماند در همین چند روز. به همین قسمتی که می ماند بگویم بنشیند فکرهایش را مرتب کند و آرامشان کند و اگر لازم شد نوازششان کند که مثل امشب گرفته نباشند.

– بچه که بودم مغازه های «مهر فوری» را مِهر (به کسر میم) می خواندم. فکر می کردم جایی است که خیلی فوری به ملت مهر و محبت می کنند که احساس کمبود نکنند … حالا فقط فکر میکنم کاش همین الان و به همین فوریت بیدار بودی…