You are currently browsing the monthly archive for دسامبر 2006.

صدایشان از آنطرف خط که می آمد هیجان داشت. در خانه همه از اینطرف به آنطرف می دویدند. این را از صدایشان حس می کردم.حس خاص سفر مخصوصن وقتی بخواهی بچه هایت را ببینی. صدایی از آنطرف جیغ کشید که سلام مرا برسانید. خوب می دانستم در آن خانه چه خبر است. صدایشان می خندید. اشک در چشمانم جمع شد. برای خوشحالیشان.

وقتی به دنیا آمد نفهمیدم چگونه خودم را به بیمارستان رساندم. دو سال پیش بود. کوچک بود و پر مو٬ با چشمهای درشت. مادرش حکم خواهر نداشته ام بود٬ پدرش حکم برادر بزرگتر مهربان. سر اسم با ثبت احوال به توافق نمی رسیدند. مادرش بچه را بغل میکرد ٬نگاهش می کرد و اسامی مختلف را رو به بچه صدا میزد. آخرش بغض آلود و نا امید می گفت هیچ کدام به اش نمی آید. نا امید روی مبل ولو می شد. بچه خواب بود. کوچک بود و هنوز قرمز و ورم کرده. کتاب اسم را برداشتم و آنقدر این طرف و آن طرف کردم تا نامی را مشابه نامی که ثبت احوال قبول نمی کرد پیدا کردم . مادرش لبخند محوی زد٬ پدرش پرید بیرون. نامش را من پیدا کرده بودم. تا روزی که بروم بچه هر روز در بغلم بود. به روزهای آخر که نزدیک می شدم بغلش می کردم و اشکم سرازیر می شد٬ می دانستم بزرگ شدنش را نمی بینم. و حالا دو سال گذشت. پای تلفن حرف می زند و من باورم نمی شود که نیستم تا جشن تولد دو سالگیش را ببینم.

در خانه مان جو سفر را حس می کردم. مادرم خوراکی های دنیا را بار می کرد و می پرسید که دیگر چه می خواهید. پدرم سفارشات لازم را به این و آن می کرد و مادربزرگم پله ها را بالا و پایین می کرد و دائمن خبر می گرفت که چیزی کم نباشد. گفتند خودشان را برای تولد امشب آماده می کنند ٬ آنجا از همه خداحافظی می کنند و چشم بر هم بزنیم اینجایند. دیگر نشنیدم چه گفتند. صدایشان در سرم می پیچید… می آیند خانه من. خانه ای که مال من است و خودم جمع و جورش کردم٬ خودم چیدمش. مادرم می آید تا برای اولین بار خانه ام را ببیند…

هوا تاریک شده بود . روی کاناپه چهار زانو نشسته بودم و به تلویزیون خاموش خیره شده بودم. همه امشب دور هم بودند. تولد پسرکی بود که نامش را من پیدا کرده بودم. پسرکی که عکس مرا نشان می دهد و نامم را می گوید ولی چیزی از کسی که برایش وجود خارجی ندارد یادش نیست. برایش فقط یک عکسم. نهایتن یادش می دهند که این اسباب بازی را من برایش خریده ام و او هم مثل همه-ی طوطی وارهای دیگرش حفظ می کند. ساعت را نگاه کردم و تصورشان کردم که خوشحالند دور هم. خندیدم برای خوشحالیشان. بعد اشکم سرازیر شد. تلفن را برداشتم و بین همه ی همهمه های تولد شنیدم که فریاد زدند جایت اینجا خالیست. گوشی تلفن خیس شد و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. پسرک پای تلفن بلبل زبانی  میکرد و من صدایم در بغضم گیر کرده بود. تا قطره آخر اشکهایم را ریختم و بعد بلند شدم و به خانه ای فکر کردم که باید در اولین نگاه مرتب باشد و به پدر و مادری که خوشحالند و به همه کارهایی که باید تا قبل آمدنشان انجام می دادم. به این دو سالی که انقدر سریع گذشت و به تصویر خودم در یک قاب روی میز خانه پسرکی که نامش را من انتخاب کرده بودم.

Advertisements

دست خانم شین گلمان درد نکند که من را به بازی شب یلدا دعوت کردند. کم کم داشتم فکر می کردم محو و نامرئی ام. مرسی.

شرح بازی را اینجا  از وبلاگ آقای سلمان ببینید. و حالا باید ۵ نکته که بقیه نمی دانند را بگویم.

۱. من الان در بوداپست هستم و جای همه بسیار خالیست!‌

۲. همیشه قرار بود در آمریکا ادامه تحصیل بدهم که سر از اتریش درآوردم . از این سر در آوردن بسیار راضی ام همیشه دعا می کنم راضیتر هم باشم.

۳. بزرگترین آرزویم همیشه نواختن در ارکستر سمفونیک بوده که هیچ وقت عملی نشد  و سر از تکنیک  و الکترونیک درآوردم ولی حداقل اش این است که برای دل خودم خوب پیانو می زنم.

۴. بزرگترین ترسم پیر شدن و از دست دادن زیباییم است. از آن بیشتر البته از ازدست دادن عزیزانم می ترسم. یک بار برای موی سفید پدر و مادرم و عینک جدید مادرم تا جایی که جا داشتم اشک ریختم !!

۵. وقتی پستی می نویسم که کامنت ندارد فکر می کنم انقدر بد بوده که باید پاکش کنم. یکبار هم این کار را کردم ولی باز گذاشتمش سر جایش. کلن خیلی ناراحتم می کند این مسئله.من هم که حساس ! نظر بقیه برایم مهم است.

این هم ۵ نفر پیشنهادی من:

کوروش خان شب زنده داریوتای عزیزخیلی خیلی دور جاندیسکانکتد جوتینگآقای هزار ساله

همین مقداری که از شب گذشته بود ٬ مانده بود تا صبح. در تاریکی و نگرانی دست و پا می زد. پتو را تا چانه اش بالا کشید ٬ سرش را در بالش فرو برد. خوابش نمی برد. نور ماشینها روی سقف می افتادند و از کمد پایین می رفتند و محو می شدند. صدای همه را در گوشش می شنید. صدای همه چیز را . بدون اینکه چراغ را روشن کند روبروی کتابخانه ایستاد. کتابهایش را در تاریکی نیز می شناخت. کتابی که نتوان در تاریکی تشخیص داد را نمی توان خواند. دستش را روی قطر کتابها کشید و به چیزی که می خواست رسید. یی چینگ را با سه سکه پول خردهای اضافی روی سر کتابخانه برداشت و روی تخت چهارزانو نشست. چراغ مطالعه را روشن کرد و روی کتاب انداخت. چوب خط ها را آهسته می کشید و در دلش دعا میکرد. نگران زندگیش بود و فردا. شب یلدا برایش بدترین شب زندگیش بوده. نمی خواست به کسی بگوید٬ حالا که بلندترین شب سال نزدیک شده بود٬حالا که او در همین شب یلدا مسافرت کوچکی رفته بود ٬ می ترسید. از همه شبهای دنیا. از همه ی زندگیش. نمی خواست به کسی بگوید که حاضر است همه چیز را بدهد و از روی این شب دراز بپرد. که فکر می کرد این شب به اندازه همه شبهای دنیا با خودش نگرانی دارد. حاضر بود تا فردا بیدار بماند و بعدش دو روز بخوابد و این شب را نبیند. می ترسید ٬ از همه تاریکیها و نگرانیهایی که آهسته صدایش می کردند. چوب خطها را با دستهای لرزان زیر نور کمرنگ چراغ مطالعه می کشید و نفسش را حبس می کرد. یی چینگ را باز کرد و آهسته ورق زد. شماره ۵۵. سعادت بسیار. شماره ۳۲. بقا … بقا ؟‌ آن هم در بدخاطره ترین شب دنیا ؟ بغضش روی چوب خطهایی که کشیده بود ترکید ٬ چوب خطها روی کاغذ پخش شدند و کلفت شدند . تمام نگرانیهایش را دو کلمه جواب داده بود: سعادت بسیار. چشمهایش را پاک کرد و ادامه اش را خواند : او باید درخشندگی خود را وادارد تا بر هر آنچه زیر آسمان است پرتو افشانی کند. وقتی آفتاب به مسقط الراس خود رسید ٬ شروع به افول می کند. وقتی ماه کامل شد٬ از بدر به هلال می رسد… اشکهایش روی لبخند کمرنگش غلت خوردند و دهانش شور شد. خودش اضافه کرد که از این شب به بعد تاریکی ها کمتر می شوند و لبخند کجی زد. نور چرخان ماشین پلیس روی سقف چرخ می زد. نور قرمز رنگِ چرخان. یی چینگ و چوب خطها را چند بار بالا و پایین کرد و خواند و خواند تا چشمهایش خمار شدند. پتو را تا دماغش بالا کشید. فردا نگران کننده ترین شب دنیا بود و او بجایش امشب از تاریکی و نگرانی بالا رفته بود. با وجود دو کلمه اهدایی یی چینگ  باز هم حاضر بود فردا بی سر و صدا بیاید و برود. انقدر بی سر وصدا که حتی خودش هم نفهمد خاطراتش چگونه زیر و رو شدند. پس از آن ماه از بدر به هلال می رسد. بقا. پیشرفتی موفق و بدون خطا. فقط سعی کرد فکر کند یی چینگ اشتباه نمی کند. سعی کرد فکر کند فردا شب با بقیه شبها هیچ فرقی نمی کند. سعی کرد فقط آرام از رویش عبور کند. سعی کرد خاطراتش را از اول بسازد. فردا شبی بود مثل بقیه شبها. نه اسم داشت٬ نه طولانی تر بود. شبی بود مثل بقیه شبها. نور ماشینها و چراغ چرخان پلیس روی سقف حرکت می کردند ٬ مثل بقیه شبها. مثل هر شب.

نقاشيهای غمگين يک نقاش خوشحال…   

میگویند نوشته هایت غمگین است. روزی سایتی دیدم با این عنوان :‌نقاشیهای غمگین یک نقاش خوشحال.

دو هفته به اولین سال نو مانده*. شهر دوست داشتنی وین پر از نور شده و فعلن از برف خبری نیست. خودم را آماده می کنم برای امتحانات فشنگی بعد از سال که تا فوریه تیر بارانم می کند. خودم را آماده می کنم برای دیدن پدر و مادرم که دو هفته دیگر اینجایند. خودم را آماده می کنم برای چیزی که دیگر ثانیه ها را نیز برایش می شمرم. اینگونه نوشتن را نمی دانم از کجا آورده ام. روزی که آمدم به این شهر ٬ هوا همین رنگی بود. طوسی ِ طوسی. تمام پرواز را اشکریزان آمده بودم برای دوری از تمام چیزهایی که از دستشان دادم. دفعه اول بعد از چهار ماه برگشتم. این چهار ماه برایم طولانی گذشت ولی یاد گرفتم که گاهی همه چیز انقدر هم بزرگ و سخت نیست که من فکرش را می کنم. پس از آن اینجا را با همه دلتنگیهاش دوست دارم. گاهی چیزهایی دل آدم را فشار می دهد. گاهی یک تلنگر کوچک که می خورم به خودم می گویم من اینجا چکار می کنم؟ پس بقیه کجا هستند ؟ گاهی فکرم در آن خانه که اکنون خالی از ماست دور می زند. ولی اینها باید باشد. باید باشد تا گاهی اینجا وقتی بین درختهای بین سه موزه بزرگ مرکز شهر ٬ زیر مجسمه ماریا ترزا که راه می روم. روی علفها که دراز می کشم و نمشان از زیر لباسم کمرم را قلقلک می دهد و دور تا دورم  ساختمانهای قدیمی  است با مجسمه های بالایش ٬ وقتی در کتابخانه نشسته ام و نور از ستونهای ساختمان روبرویش هر شب بالا می رود و هر شب محو تماشای ستونهای رومی قدیمی اش می شوم با نور پردازی زیبایش٬ پیستهای پاتیناژ روبروی شهرداری زمستانها با سنفونیهای موتزارت و شوبرت و هایدن ٬ یاد اتاقکم بیفتم و کوه های روبرویش و تهران و خیابانهایش و همه ی چیزی که آنجا جا گذاشته ام. وین را با همه دلتنگیش دوست دارم هر چقدر هم که تهران شهر من باشد. من غمگین نیستم. اینگونه نوشتن را دوست دارم. اینها نوشته های من است.

* داشتن دو سال نو در سال خیلی هیجان انگیزتر از یک سال نو است!‌!!!

هوا آرام آرام تاریک میشود٬ سایه دستم روی کتاب می افتد. نور از ستونهای قدیمی ساختمان روبرو بالا می رود. هر شب همین منظره. همین کتاب٬ همین آدمها. همین ساعت. کتاب را محکم می بندم… سوز توی صورتم میزند ٬ از در ورودی مترو بوی آب جو و ماریجوانا بالا می زند. حالت تهوع می گیرم ٬ قدمهایم را سریعتر می کنم… مثل هر شب. میرسم خانه و در را پشت سرم می بندم. دم در به بهانه در آوردن چکمه ها ولو می شوم. یک قدم بیشتر بردارم همه کارها منتظرمند. هر شب. هر روز. کاش می شد همین جا دم در بمانم. یک قدم بیشتر بردارم کم کم خودم را هم فراموش می کنم. روزها مثل هم می گذرند و وقت فکر کردن به خودم را هم دیگر ندارم. خسته ام. افکارم پراکنده است ٬ جمع نمی شود. هزار بار متن را می نویسم و پاک می کنم.

کم کم همه جا تمیز می شود. هوا کاملن تاریک است و خانه ام زیر نور بی حال خانه سایه روشن می شود نگاهش که می کنم دوست داشتنی است. مثل همیشه ٬ با وجود همه دردسرهایش. خواب از سر و کولم بالا می رود. می نشینم پای کامپیوتر. در صفحات روبرویم غرق می شوم. خسته و دلتنگ. مثل هر شب. روزها وشب ها پشت هم تکرار می شوند و فرصتی برای چیزی نمی گذارند. شاید خاصیت تمام سال های نو است که قبلش تمام انرژی آدم را می گیرند. نوشتنم نمی آید. منتظر سال نو ام . با تمام اتفاقهای نویش. همین.

من شمارش شده ام. من بدون آنکه شمارش شدنی باشم شمارش شده ام. بدون اینکه باشم در سرشماری سرزمینم شمارش شده ام. رقم من در برابر همه شمارش شده ها هیچ است. ولی من برای من یک «یکِ» بزرگ است. من اینجا هستم و وجودم آنجا شمارش شده. خودم را معلق احساس می کنم. بین آسمانها. جایی روی هوا. مثل نقشه هوایی پرواز اینجا تا آنجا. من همیشه در حال برگشتم. رفتنی وجود ندارد. من٬ هستم که او خواب نگرانیهایم را ببیند. هستم تا دوست عراقیم خودش و من را به کمی قبول کند و بگوید که ما بدون وجود مردان نمی توانیم زندگی کنیم. که نگاهش کنم و اطرافم را خالی ببینم . چشمانم از خشم و تعجب قرمز شود و احساس کنم من و سرزمینم را چقدر کم می بیند. بعد به سرزمینی که بدون من ٬ با من شمارش شده بیندیشم. چه اهمیت دارد ؟ لحظه به لحظه معلق تر و دور تر می شوم. تا آنجا که فقط یک عدد از من باقی بماند. یک «یک»!

من اینجا هستم تا میم عزیز را ببینم و به من بگوید که نوشته های مرا خوانده و مرا جور دیگری تصور می کرده. به من بگوید که ترجیح می دهد پشت وبلاگش پنهان شود تا اینکه روباز بازی کند. تا مرا وادار کند به همه بازیهای زندگی بیندیشم. به نوشتن پستی برای او که هیچ وقت پست نشد. خودش خواند و احساسات لرزانش را از آنطرف دنیا برایم فرستاد. به اینکه گاهی من هم خودم را پشت همه چیز قایم می کنم. پشت این سرزمین دوست داشتنی که نه متعلق به من است و نه من متعلق به او. من جای دیگری شمارش شده ام. جایی که دارد دور می شود٬ من. متعلق به هیچ کجا نیستم. چشمانم را می بندم و به روحم اجازه می دهم هرکجا می خواهد برود. او هم بین زمین و هوا در این دنیا می چرخد. وقتی پدرم گفت که خانواده دو نفریِ اینروزها را همچنان چهار نفر گزارش کرده٬ اتاقکم با پنجره های رو به کوهش جلوی چشمانم جان گرفت. اتاقکی که دیگر کسی روی تختش نمی نشیند و پستی از تهران نمی فرستد. اتاقکی که چراغش دیگر به ندرت روشن می شود. چه چیزی را شمرده اید ؟‌ یک خاطره را ؟‌ بدون انکه شمارش شدنی باشم مثل بقیه شمارش شده ام. احساس دوگانه ای دارم از وصل شدن و معلق بودن. از زیر چراغانی کریسمس مرکز شهر رد می شوم و  دلم برای تمام آن چراغهایی که از نیاوران تا پایین از زیرشان رد میشدم تنگ می شود. من اینجا هستم و آنجا شمارش می شوم تا همه اینها با هم از جلوی چشمانم رد شوند و به پدرم حق بدهم. من شمارش می شوم ٬ پس نیستم.