You are currently browsing the monthly archive for مارس 2008.

۱ـ هفته اول سال ٬ مثل یک موج آمد و رَد شد و رفت و همه‌ی تعطیلات با  هم یکدفعه تمام شدند.او را که بدرقه کردم٬ سَرم را کردم توی بالش و خودم و دلتنگی‌ام را که یکدفعه با سکوت خانه بر سرم هوار شده بود ٬ پناه دادم زیر پتو که باور نکنم از فردا همه چیز دوباره مثل سابق است.

۲ـ اینجا هنوز برف می آید. می‌نشینم لعنت میفرستم به این زمستان بیمزه‌ی طولانی و فکر میکنم چگونه می خواهم سال آینده شمال این کره زمین زندگی کنم.

۳ ـ ۲۶ سال به همین سرعت تمام شد. هنوز آن تولدهای عیدهای شمال را یادم نمیرود. همانهایی که کیک نداشتیم و شمع های بی ربط و نا همگون را در کلوچه های شمالی میچپاندیم. هنوز یادم نمیرود تولد ۱۵ و ۲۰ و ۲۵ سالگیم را که برایم به مناسبت عددشان مهم بودند. حالا امسال با چشمهای بسته آرزو میکردم و عدد شش را خاموش میکردم و فکر میکردم تا مدتی دیگر هیچ عددی برایم مهم نخواهد بود. شاید از اثرات نیمه دوم قرن است که همه چیز تعدیل می شود در یک لبخند ملایم ِعمیق. لبخندی که مداوم تر است و هیجانش نیز کمتر.

۴ـ در این خاکی که از همان روزهای اول هم از آنِ ما نبود داریم رشد میکنیم. ریشه ندوانده ایم هنوز که همه مان معتقدیم اینجا جای ریشه دواندن نیست. ولی عید امسال خانواده‌مان در این سرزمین به ده نفر رسیده بود. عید امسال ما غریبه نبودیم. هیچ کداممان.  عید امسال مثل آنروزهای مادرم صبح بین درها و اتاقها با سرعت راه میرفتم و صدایشان میکردم و هردویشان به اضطرابم می‌خندیدند. عید امسال آرام آمد و همه‌ی ما ده نفر رشد کردنمان را می‌دیدیم و به هم می‌بالیدیم.

۵- نمی دانم امسال همه چیز دارد سریع می گذرد یا من سرعت گرفته ام. دیگر زمان برایم کِش نمی آید. شاید خاصیت همان شمع کذایی باشد که فکر میکنم این کِش آمدن روزها و ساعت ها یکی از مشخصه‌های کودکی است. تنها چیزی که این روزها کش می آید و روح آدم را در این شتابِ روزها خسته تر میکند٬ سرما است … بهار-لازم شده ایم….

Advertisements

اینجا هنوز بهار نیامده.  هیچ وقت به زور عید را هل ندادم توی خانه. بخواهد خودش می آید. سه سال است که عید با بوی وایتکس و خانه ای که یکروز پرده ندارد ارتباطی ندارد. سه سال است که عید در یک لحظه خاص٬ لحظه ای که نمی شود از قبل پیش بینی اش کرد ٬ خودش می آید و مینشیند روی مبل خاکستری اتاقمان و نگاهمان می کند که سین ها را با تلاش چطوری پیدا میکنیم و کانالهای آنلاین را میگردیم برای شنیدن صدای شیپور کذایی بعد از سال تحویل.

امسال سال چهارم است. چهارمین عیدی که هیچ چیزش بوی عادت نمی دهد. هیچ کجایش بوی تکراریهای نوی سال جدید را نمی دهد. همه چیز در یک بیگانگی خاص اتفاق می افتد. در یک حس کمرنگ. انگار حسهای قدیمی را بکشیم بیرون ٬ گرد و غبارش را بتکانیم٬ جا بدهیمش در جایی از روحمان و ببینیم که از سه سال پیش تا بحال بزرگتر و تازه تر نشده . ببینیم که به کهنگی همان سه سال پیش است و این همان چیزی است که اینجا گریبانگیر همه-مان است٬ حسی که نو نمی شود. ساعتش٬ جایی از زمان می ایستد و عقربه هایش ثابت میشوند. عقریه های من روی عید ۸۳ گیر کرده اند.
اینجا هنوز نه عید آمده نه بهار. فکر میکنم منتظر نشسته تا بغض هایم یکی یکی بترکند و بریزند و خالی شوند تا جایی باشد برای آمدنش. بهانه ها٬‌می خواهد بهاریه ای  باشد٬ می خواهد آهنگی سیاه و سفید٬ می خواهد واقعیتی تلخ؛ می آیند می نشینند روی گلویم و چشمهایم و روحم را خالی میکنند برای حس ۲۳ ساله ای که قرار است همین روزها بیاید…شاید.

 

من یک آدم مهمم. از وقتی کلید انستیتو را گرفتم یک آدم مهم شدم. از وقتی موضوع پایان نامه ام قلقلکم می دهد و استادم نگاهی به سر تا پایم می اندازد و می گوید بعد از «رُزی» تو تنها دختری هستی که اینجا می بینم٬ من یک آدم مهمم. وقتی «اندی» در می آید که چقدر آلمانیت خوب شده است و سر کلاس فرانسه داستان فیلم پرسپولیس را دست و پا شکسته برای کلاس تعریف میکنم٬ آدم مهمی هستم .

از وقتی سبزه ام جوانه زده و می خواهم به مناسبت بودن تو هفت سین زیبایی بچینم ٬ از وقتی میدانم تو ٬فضاهای تنهایی ِخانه مان را پر می کنی و اولین عید مشترکمان را با همیم و تولدم را با هم جشن می گیریم ٬ یک آدم مهمم.
حتی گرمای هوا هم روی مهم بودن من تاثیر می گذارد. چون می توانم از زیر لایه لایه هایی که تمام این مدت می پوشیدیم بیرون بیایم و کفشهای سبکتری بپوشم که برعکس آن چکمه های بلند که پاهای مرا انگار که به زنجیر بسته باشند روی زمین دنبال من می کشید٬ احساس کنم به فاصله کمی از زمین پرواز می کنم.

از وقتی فکر میکنم به همه آنچه قرار است در آینده نزدیک اتفاق بیفتد ٬ آدم مهمی هستم. گیرم که روزهایم پر باشد از تنش ترم آخر و پایان نامه و استرسهای جور کردن برنامه های تابستان. گیرم که دلم عیدهای ایران را بخواهد. گیرم که خسته باشم از فشار همه کارهایی که باید تنهایی از پسشان بر بیآیم. گیرم که بودن «تو» فقط همان مدت عید اصلن کافی نباشد و تابستان به اندازه سالها دور به نظر برسد… به هر حال من یک آدم مهمم و این مهم بودن مهمترین کاری است که اینروزها بر عهده دارم.

 

پ.ن : اصطلاح فوق هیچ ارتباطی به ش.ک ندارد!

شنبه٬ نصفه شب است و خیابانها مانند روز شلوغ. در اتوبوس شب می نشینم و نگاه می کنم آدمها را که پیاده و سوار می شوند و دنیایشان را که همراه خودشان برای لحظه ای وارد اتوبوس می کنند. دنیای آدمها با هم قاتی می شود و سر و صدایش اتوبوس را برمی دارد .من پیاده می شوم.
به «او» زنگ میزنم . آنجا هم دنیای آدمها با هم قاتی شده است و سر و صدای عجیبی در گوشیِ من می پیچد. بعد صدای خنده می آید و من ٬ که با لبخندی قطع می کنم. فکر می کنم به حکایت تمام تکیلا ساین شاین ها و مارگرت سترابری-هایی که امشب به سمع و نظر و نوشِ این جماعت بی خواب رسیده. فکر می کنم که خوشحالم از اینکه صدای خنده در گوشی ام پیچیده بود٬‌آنقدر که صدا نمی آمد و فکر می کنم که زندگیِ آدمهایی که در اتوبوس شب می نشینند برای همان لحظه فقط پُر است از تمام سر خوشی های لحظه ای دنیا که گهگاهی با اصرار صاحبانش طولانی تر هم می شود. انگار روح عمیقی از زندگی را در آن ساعت شب دمیده باشند در خیابان و آدمهایش. و من روی همین روح سُر می خورم تا خانه ٬ خودم را جلوی آینه آسانسور ورانداز می کنم ٬ تمام طول راهرو را پر می کنم با تق تق کفشهایم و پرتاب میشوم درون آرامش خانه. روح کذایی آنقدر با من می ماند تا خوابم ببرد. فکر می کنم وقتی بین دیوارهای چرخان اتاق خوابم ببرد٬‌ میرود سراغ بقیه. تا خودِ صبح کم کم همه چیز مثل سابق است. مثل هر روز.