You are currently browsing the monthly archive for ژوئیه 2006.

احساس سبکی می کنم . احساس بی وزنی … احساس خلا . انگار که همه چیز مصنوعی است. نوشتنم نمی آید. این احساس موقت بودن نمی گذارد به اتاقم دل ببندم. نمی گذارد شبها ٬ من باشم و لپ تاپ عزیز و اینترنت . حوصله ام نمی آید .

دنیا به حد لج آوری کوچک است . همه چیز و همه کس به هم ربط پیدا می کند . همه از هر جای دنیا به هم یک جورایی مربوطند. همه در این دنیای کوچک می آیند و می روند. من هم می آیم و می روم. در این رفت و آمد ها٬ یک چیزهایی یک جاهایی جا می ماند. بعد باید برگردیم و برش داریم . بعد رفت و آمدها بیشتر می شود و آدمها بیشتر در هم گره می خورند و دنیا کوچکتر می شود .

کوه های آفتاب خورده روبروی پنجره احساس بی وزنی و بخار شدن به ام می دهد. احساس می کنم به هیچ جا تعلق ندارم . احساس معلق بودن بین زمین و هوا . نه حوصله هیاهو دارم ٬ نه سکوت . انگار که خالی شده ام . از همه چیز .

Advertisements

امشب شب بسیار آرامی است. نه صدایی از ساختمان نیمه کاره روبرو می آید٬ نه صدای بوق ماشین٬ نه صدای خداحافظی کردن مهمانهای همسایه ها برای بار صد-ام  در خیابان . صدای باد می آید که در کوه ها می پیچد و بس . من در یکی از بلند ترین نقاط تهران نشسته ام و به کوه ها از یک طرف و به شهر که فقط چراغهای سو سو زن است ٬ از طرف دیگر نگاه می کنم . فردا روز کار است . یکروز پر هیاهوی دیگر ٬ ترافیک و دوباره محل کار ٬ سر و کله زدنهای الکی و بی حوصله ٬ یک شنبه کش دار مثل همه شنبه ها .

باد به صورتم می خورد و مرا یاد دوچرخه سواری کنار رود دانوب می اندازد . امشب جمعه شب است ٬ مرکز شهر چه خبر است … برمودا درای و اوپر و دانوب … فردا روز استراحت است و خرید٬ شاید هم شنا و دراز کشیدن روی چمنها بین درختها . باید اعتراف کنم که دلم برای آنجا تنگ شده ولی هنوز از تهران اصلن سیر نشدم . تهران را با همه خوبی ها و بدیهایش می بلعم و نگه می دارم . همه چیز هنوز برایم خوشایند است ٬ حتی ترافیکش .

اینجا را انقدر می بلعم که سر دلم بایستد. که دیگر دلم نخواهد. که حالم از همه چیز بهم بخورد. انقدر دلم را از دود و بد وبیراه راننده ها ٬ بد رفتاری پلیس و ناصبوری مردم ٬ از آهنگ ایرانی و غذای ایرانی ٬ از ریش و پیشانی مهر خورده ٬ از رانندگی و همه چیزهایی دیگر پر می کنم که دلم نخواهد . که از همه اینها لبریز شوم و تا مدتها سر دلم بایستد و حالم بد باشد و اصلن دلم نخواهد .

خانه جایی است که دلت آنجا باشد . و اگر خودت جایی باشی و دلت جای دیگر بیشتر شبیه یک شتر مرغ مسخره می شوی ! یا خیلی دست بالا شبیه یک سانتور . اینها را در جواب کامنتهای ۳تا پست قبلی می نویسم . شاید ! اینجا خانه است و خانه می ماند٬ می توانی در ذهنت بارها مرورش کنی و با همه بدیها و خوبیهایش دوستش بداری ٬ ولی وقتی دلت را کندی٬ انقدر پرش کردی که بالا بیاورد و بریدیش از همه چیز٬ خانه جایی است که خودت می خواهی ٬ که همان جا می ایستی٬ کمی فکر میکنی و بار و بندیلت را می گذاری زمین . خشت و خار و خاشاک جمع می کنی و جایی را برای خوابیدن می سازی ٬ بعد هم بسطش می دهی تا می شود خانه ! بعد گاهی برای جای قبلی که دلت تنگ شد یک « آخی٬ یادش بخیر» می گویی و باز زندگیت را می کنی .من این دفعه آمده ام که دلم را هم ببرم .

اسمت چیست ؟!

– ب

– تو ؟

ولی اسمش س نیست ٬ و نبوده. در هیچ کجای اسم و فامیلش س وجود ندارد . ولی خودش را س معرفی می کند . س. یک شخصیت خیالی است. کسی که هیچ وقت نبوده ٬ کسی همیشه می خواسته باشد  . س پس ـ تمام آرزوها و سالهای از دست رفته است . س دختری است بر خواسته از پس ـ ذهنش ٬ از ایده آلهایی که زمانی به نظز دست یافتنی می رسید. س. کارهای عجیبی می کند . س. با او فرق می کند ٬ کارهایی را می کند که او نمی کند٬ س. گاهی مثل همه دختر هاست . مثل همه کارهای احمقانه می کند و نگران هیچ چیز نیست . س یک اعتراض است. یک اعتراض به سالهایی که گذشته٬ به خودسانسوری ذاتی …  

وقتی خودش را س معرفی می کند٬ همان آدم است٬ فقط تلافی می کند چیزهایی را که نام اصلیش به اش نداده … س. یک اسم خیلی معمول است٬ یک اسم بین المللی٬ س. هویت خاصی ندارد ٬ س. از هفت دولت آزاد است ٬ نگران هیچ چیز نیست . ولی وقتی خودش است ٬ در پس چشمانش یک نگرانی دائمی از هر چیز وجود دارد . ولی هیچ کس نگران آینده س نیست٬ س یک لحظه بوجود آمده و می شود در همان لحظه هم از بین برود .

س. بزرگترین هدیه ایست که خودش به خودش هدیه داده…

دور موتور ماشين از ۴ بالاتر است . صدای موتور درامده ٬ با خودش می گويد الان موتور پياده می شود . ولی دنده را عوض نمی کند. دنده را که عوض کند ٬ نه که سر بالاييست ٬ سرعتش می آيد پايين. نمی تواند سبقت بگيرد٬ بعد مجبور می شود باز دنده معکوس بدهد٬ همين می شود خب. بين يک کاميون و يک پژو لايی می کشد و لبخند رضايت می زند.  ضبط ماشين خراب است و فقط صدای موتور ماشين است و گاهی سر پيچها صدای لاستيک . ساعت ماشين را هر ۵ ثانيه يکبار چک می کند و خوشحال است که تکان نمی خورد. گفته است که قبل از فوتبال خودش را می رساند. ولی چند دقيقه ايست که فوتبال شروع شده . گاهی ماشينهای جلويی هيچ عجله ای برای حرکت ندارند. لجش گرفته ٬ از دست ماشينها و راننده ها و ساعتها و فوتبالها و همه چيز. اصلن چرا بايد قبل فوتبال برسد ؟! خب می تواند نرسد! اصلن نيمه اول که مهم نيست . می تواند هم از رانندگی اش لذت ببرد ٬ هم از خيابان های خلوت آن موقع شب٬ هم به راننده های روبرو در دلش فحش ندهد و سر نيمه دوم برسد . ولی نمی تواند. گاز می دهد و صدای موتور بيشتر در می آيد. به نظرش همه زيادی آهسته رانندگی می کنند. صدای بوق سرعت ماشين در می آيد. به طور پيوسته برای ماشين جلويی چراغ می دهد که ترمز نگيرد صدای موتور و صدای بوق سرعت و حالا راهنما در هم آميخته . هيچ صدای ديگری نمی آيد.

اصلن نتيجه بازی که از قبل معلوم است. نيمه اول هم که مهم نيست . مهم آن ساعت کذايی است که جلوی چشمش است. يک ساعت ديجيتالی سبز. آن هم نباشد٬ ساعت مچ دستش٬ ساعت مبايلش ٬ ساعت ديواری خانه ها ! اصلن از همه ساعتها بدش می آيد . با خودش می گويد که ضبط ماشين را درست می کند و يکروز که هيچ ساعتی مهم نبود اين اتوبان را صد بار دور می زند. ولی اين روز هيچ وقت نمی آيد .

حالا به خيابان رسيده و با همان سرعت فرعی ها را دور می زند. همچنان ساعت را چک می کند و حساب می کند که از بازی چقدر گذشته . هر چند خيلی هم اهميتی ندارد. موقع پارک کردن و بستن در ماشين ٬ همه کارها را پارالل انجام می دهد. در آپارتمان که باز می شود ٬ اولين چيزی که جلوی چشمش است٬ يک ساعت ديواری بزرگ است .

اينجا همه چيزش فرق می کند …

ساعت ۲.۵ نصفه شب است . صدای تسمه های کولر و صدای خالی کردن تير آهنهای ساختمان در دست احداث همسايه در هم آميخته . پنجره اتاق است و کوه و  ساختمانهايی با ارتفاع نابرابر  ٬ تير آهنهای بالا رفته و گاهی پشت بامهای کوتاه با يک خرپشته و چند عدد ديش و چند کولر پوشالی آبی رنگ .

در طول روز گرما بيداد می کند و فقط صدای بوق است و هجوم ماشينها . تاکسی٬ مسافر کش ٬ پيکان ٬ موی مشکی٬ ريش٬ پيکانها و بنزهای سفيد و سبز ٬ چادر ٬ روسری٬ مانتوهای چين دار٬ کاکل ٬ رستورانها و فست فود های مدل به مدل ٬ و باز هم صدای بوق و گرما و ترافيک …

اينجا برای حرف زدن احتياج به فکر کردن نيست . اينجا پشت شيشه ماشين٬ از حرکت لبهای راننده ماشين رويرو می شود فهميد به ماشين بغليش چه فحشی می دهد ٬ اينجا حرف بقيه را می فهمی و نمی فهمی . بقيه هم همينطور. اينجا همه چيز آشناست ولی همه چيز فرق می کند. گاهی انگار که نه فقط شمال٬ بلکه دور تا دور شهر را کوه فرا گرفته ٬ انگار که محصوری…

اينجا ٬ اگر ترافيک نباشد جان می دهد برای رانندگی ٬ با هر سرعتی که بخواهی می روی٬هر کار که دلت بخواهد می کنی ٬ ماشين زير پای توست٬ نه اينکه تو توی ماشين باشی .

اينجا تهران است. مثل هميشه شلوغ و پر های و هو . هميشه چيزی اتفاق می افتد . همه چيزش را هم می فهمی هم نمی فهمی . همه جايش حس نوستالژيک وار کودکی و جوانی چسبيده و هر لحظه يادآور اينده است. آينده ای که با اين شهر خيلی غريبه است .

اينجا همه چيزش آشناست . اينجا همه چيزش غريب است .