You are currently browsing the monthly archive for ژوئیه 2007.

*فکر می کنم که اینترنت اینجا توی ذوقم زده ٬ یا آنجا بد عادت شده بودم. اینکه هر سایتی را باز می کنم فیلتر است ٬ حتی انگیزه ای برای شنیدن صدای خاطره انگیز کانکشن مودمها هم نگذاشته است.

*مثل هر شب زیر باد کولر بیدارم به کتاب خواندن٬ فکر کردن٬  گوش کردن به صداهای مرموز شب و مثل هر شب فکر می کنم به خانه کوچکم و آدمهایی که اینجا دیده ام و هنوز ندیده ام و …

*خیلی ارتباطی ندارد ولی فصل آخر کتاب هری پاتر مرا یاد دیدار ۲سال پیش ۷۸ ایهایمان انداخت بعد از ۶ سال. از دیدن همه آنهایی که کودکی و نوجوانی مان را با هم شریک بودیم٬ همه آنهایی که دوست داشتم و دوست نداشتم آنچنان به وجد آمده بودم که احساس می کردم به سالها قبل بازگشته ام٬ همان زمانی که روی آمفی تاتر مدرسه بالا و پایین می پریدم و جیغ جیغ کنان همه را راهنمایی می کردم ٬ مثل همان موقع ها پر انرژی شده بودم. مثل تمام ۷ سالی که در آن مدرسه گذشت. اثر همه این ۷ سال را هنوز می بینم در تمام زندگیم. خوب یا بد٬ گاهی آنچنان مثل هم می شویم همه مان که باور نمی کنم. حالا چرا از این کتاب به همه این افکار رسیدم خودم هم نمی دانم. آنچه می دانم این است که تمام سرنوشت من از آن مدرسه می آید و آن آجرهای نارنجی و آن حیاط بی قواره دوست داشتنی …

*هنوز خیلی ها را ندیده ام. انگار لیست نانوشته ایست که حتی با دیدن آدمها هم خط نمی خورد٬ انگار باید همه را بارها ببینم تا خیالم راحت شود که همه چیز همان طور است که باید باشد…

* بعضی موقعها مهربانی ِ آدمها بغض می شود گیر می کند در گلویم. نه پایین می رود٬ نه اشک می شود. شاید باید نگهش دارم ٬ باید کم کم هضمشان کنم . مثل یک هجوم گرم می ماند که هنوز هم مانده باشد بین راه …  

Advertisements

نمی دانم چرا انقدر دل نازک شده ام… کنار خیابان توی ماشین منتظرم. دخترک کوچکی از شیشه ماشین آویزان می شود. قدش به زور به پنجره می رسد. ظریف است و کوچک. بادبزن میفروشد. در نگاهش نوعی التماس است. سنش را می پرسم میگوید هفت . میگویم کمتری ٬ تو خیلی کوچکی . می گوید این صورتی-ه را بدهم ؟ ازش میگیرم. هزارتومنی را کف دستش میگذارم و لبخند میزند. غمگین نگاهم می کند٬ لبخند میزند و به پولش نگاه می کند و دور میشود. اشک روی گونه هایم میلغزد … با خودم می گویم دل نازک شده ای. اینها که همیشه بودند٬ به همین کوچکی …

هنوز منتظرم. دو دقیقه نمی شود که پسرک فالگیری با طوطی زردش از طرف دیگر پنجره ماشین آویزان میشود. طوطی اش را در دستم می گیرم. نرم است و کوچک . بغض گلویم را میفشارد. طوطی را نوازش می کنم. آرامتر می شوم. کاغذ فال را از پسرک می گیرم و هزار تومنی دیگری کف دستش می گذارم. چشمهایش گرد می شود. نمی توانم منطقی باشم. کوچک است. می رود و اشک چشمانم را به زور جمع می کنم…

راه که می افتیم ساکتم. فکر می کنم چرا انقدر حساس شده ام ؟ به آدمها ٬به بچه ها. اشکهایم زود توی چشمهایم می دوند. روی همه چیز حساس و دقیق شده ام. کوچکترین تغییرات را در آدمها می بینم. در شهر٬ در خیابانها. نمی دانم دقیقن چه اتفاقی برای احساساتم افتاده است که انقدر رقیق شده است. شاید تمام قدرتی را که برای بدوش کشیدن زندگی خود و برادر کوچکم بکار می بردم را آنجا گذاشته ام و آمده ام. اینجا هیچ تلاشی برای انجام هیچ کاری نمی کنم. فکرم را خالی می کنم و ساعتها در اتاقکم دراز می کشم و کتاب می خوانم. وقتی بازگردم آنقدر موضوع برای فکر کردن وجود دارد و منتظرم است که فکر می کنم حتی تمام افکارم را نیز آنجا جا گذاشته ام. اینجا خودم را سپرده ام به نگاه های مهربان اطرافیانم. انگار زیر سقفی پنهان شده ام. انگار همه چیز را گذاشته ام و فقط آمده ام که باشم. نه فکر کنم نه تصمیمی بگیرم. همین است که انقدر لغزان شده ام که اشکهایم راحت سُر میخورد …

یاد آن دخترک کوچک بادبزن فروش می افتم. انقدر کوچک بود که نمی دانم هیچ گاه می تواند جایی را برای خودش بیابد که زندگی را برای مدتی کوتاه هم که شده دنبال خودش نکشد ؟

۱.روبروی پنجره هایم به جای کوه های همیشگی و چراغهای همیشگی ٬ ساختمان نیمه کاره ای میبینم با کارگران آدم-ندیده-ی عجیب غریبی ! دیگر هیچ گاه دلم برای منظره پنجره اتاقم تنگ نخواهد شد. منظره ای وجود ندارد. چه باشم٬ چه نباشم !‌

۲.پشت چراغ قرمز نشسته ام و آدمها را نگاه می کنم. بازار میوه تره باری در همین نزدیکی است. زندگی با آدمهایی با کیسه های میوه٬ از کنار ماشین من رد می شود.توی ماشین سرک می کشد و بعد راهش را می کشد میرود. انگار همه حسی را که نگاه من به آدمها دارد را گرفته است. آنها را با روزمرگیشان و مرا با نگاهی که همه صحنه ها را ضبط می کند به حال خودمان می گذارد. همه چیز مثل دفعه پیش است. در عین آشنایی ٬ خیلی غریبه است. 

۳.نگاهی به عقربه-ی بنزینم می اندازم و نگاهی به اتوبان. تصمیمم را می گیرم و گاز می دهم و وارد اتوبان می شوم. این یعنی مسیر اضافی. یعنی بلعیدن خیابانها زیر چرخهای لاستیک٬ یعنی همان سر خوردن در خیابانهایی که برایشان نقشه کشیده بودم. هیچ چیز حتی این عقربه لرزان نمی تواند مرا بازدارد از ذخیره نکردن رانندگی در این اتوبانها.

۴. هنوز گیج و منگم. حتی دیدن «او» در اینجا هم برایم غریب است. مرا در روسری می بیند و میخندد و می گوید حتی با روسری هم شکل علی بابا شده ام. فکر می کنم کمی طول می کشد تا خودم را کامل از آن سر دنیا به اینطرف منتقل کنم …

فردا این موقع از اتاقکی با پنجره های رو به کوه خواهم نوشت. فردا این موقع در اتاقکی خواهم بود که دیگر خیلی هم مطمئن از تعلقش به خودم نیستم. اتاقکی که هنوز بسیار دوست داشتنی است. فردا این موقع روی تختم دراز خواهم کشید و چراغهای شهر را خواهم شمرد. به سر خوردن در خیابانهای زیر همان چراغها فکر خواهم کرد ٬ عروسکهای بچگی ام را در آغوش خواهم گرفت و بیدار خواهم ماند تا شاید گرگ و میش هوا .

صبح ناباورانه در خانه راه خواهم رفت٬ نقاشیهایم را به دیوار نگاه خواهم کرد و لبخند خواهم زد از عبور زمان از روی تاریخ زیر نقاشیها. فردا این موقع خواهم نوشت که من ٬ هرچند برای مدتی کوتاه ٬ برگشته ام.