You are currently browsing the monthly archive for سپتامبر 2006.

حتمن بازی اتواستاپ آقای کوندرای نازنین را خوانده اید. من ٬ به گونه ای دیگر ( کاملن متفاوت ) وارد این بازی شدم.

قضیه از اینجا شروع شد که روزی با شیطنت فراوان٬ تصمیم گرفتم خودم را جای کسانی جا بزنم که نمی فهمیدمشان و برایم عجیب بودند. کسانی ٬ یا دقیقتر ٬ دخترکانی که در چهارچوب زندگی من جا نمی شدند.

بازی بسیار جالبی بود. خودم را جای آدمی جا می زدم که دلخوشیهایش بسیار ساده و مسائل بسیار مسخره برایش مهم بود. خودش را به سادگی می زد و در دلش ریز ریز به تلاش مردم برای سوءاستفاده از این سادگی می خندید. رعایت کردن مرزها یکی از قوانین مهم بازی بود. و هوشیاری لازمه دیگرش. بازی به قدری برایم جالب شده بود که می ترسیدم نتوانم تمامش کنم, ولی خیلی طول نکشید. تجربه پیش بینی کردن عکس العمل آدمها وقتی با فکر و از روی قصد رفتارهایت را انتخاب می کنی و زندگی روی سطح٬  تجربه بسیار جالبی بود. حالا در خواندن افکار دیگران و پیش بینی و درک حالاتشان پیشرفت زیادی کرده ام.

چهار چوب زندگی آدمها همیشه برایم جالب بوده . و اینکه خودم را در چهارچوب بقیه بگذارم جالب تر. قضیه وقتی پیچیده می شود که برخوردی با آدمهای آن قشر نداشته باشی. زندگی در خارج از ایران تا حدودی این مزیت را دارد که طیف آدمهای ایرانی و غیر ایرانی انقدر زیادند که آدم کم کم یاد میگیرد هر چیز عجیبی را که دید بجای نفی , رویش فکر کند. اولش بعضی چیزها غیر قابل هضمند. بعد از مدتی آدم توان رویاروییش با چیزهای غیر معمول به شدت افزایش می یابد و کم کم از همه چیز درک پیدا می کند. و این همان چیزی بود که به من قدرت نقش بازی کردن داد. نقشی که حتی ممکن بود اگر حواسم را جمع نمی کردم٬ خطرناک می شد.

بازی آقای کوندرا خیلی چیزها یادم داد. حالا دیگر باورم می شود که چه آدمهایی ممکن است وجود داشته باشند. حالا خیلی بهتر می توانم چهارچوب زندگیم را بدون اینکه حتی محدودم کند, تعیین کنم.

Advertisements

بعضی چیزها هستند. حقیقتند. مثل رنگ برگ درختها. حتی تو تاریکی شب. بدون اینکه ببینی اش می دانی که هست. همیشه.

دارم از این بالا همه چیز را نگاه می کنم. جسمم را هم می بینم. خوابیده. داشتم آخرین نوشته ام را تمام می کردم٬ نمی دانم چه شد از این بالا سر در آوردم.  چسبیده ام به سقف . همه چیز آن پایین به هم ریخته. همه چیز کثیف است. آخرین بار پشتم سمت چپ خیلی درد می کرد …

او هم مثل بقیه . راه میرود و نفس می کشد . سر کار می رود و باشگاه. نصفه شب هم گرسنه می شود غذا می خورد. من هم می گویم نصفه شب موقع غذا خوردن نیست. شکمت را ببین. می گوید این شکم مال یک چیز دیگر است. می خندد.  من از این جا دیگر او را نمی بینم. شاید هیچ وقت . ولی روی پیانو ام ( تنها داراییم است ) شرط می بندم که کاملن مطمئنم الان دارد چه می کند.

همچنان چسبیده ام به سقف. نوشته ام نیمه کاره مانده و همه چیز نامرتب است. تلفن پشت سرهم زنگ می خورد و فقط نگاهش می کنم. آن پایین خوابیده ام. شاید هنوز پشتم درد می کند. آن سر دنیا هوا تاریک است. آدمها هم خوابند. ولی من حالا دیگر همه را می بینم. همیشه !

یک چیزهایی غیر قابل تغییرند. من اصلن از چسبیدنم به سقف ناراحت نیستم. خیلی هم جالب است. بدیش فقط چیزهاییست که از دست داده ام . کم هم نیستند ولی مهم نیست. عوضش همه را می بینم. او را هم. می دانستم که دقیقن دارد چکار می کند. گفته بودم. همیشه ازم چیزی می خواست : چه باشم ٬ چه نباشم .

۵ ماه است که اینجاست. منتظر یک ویزای لعنتی. ۵ ماه است که زندگیش را کرده توی یک چمدان و آمده. به امید آمریکا . تمام آن زندگی را٬ آن خانه را ٬ خیابان ها را٬ دوستانش را همه را کرده خاطرات و ریخته توی ۲ تا چمدان سی کیلویی و آمده. و حالا همه رفته اند و او مانده. خسته و کلافه و به هم ریخته . حالش از این خانه موقت و شهر موقت و سفارت موقت به هم می خورد. نه حوصله جشنهای درون شهر را دارد نه آدمهای جدید را. صبح تا شب توی اتاق ۲۰ متری سیگار دود می کند و چشم به تلویزیونی که حتی زبانش را نمی فهمد. هر روز منتظر جواب .منتظر یک پاسپورت جلد زرشکی با یک ویزای عکس دار از آن سر دنیا . سالها منتظر بود ولی غریب نه . سالها در فکر همان ویزای عکس دار بود ولی نه انقدر کلافه و داغون . انگار دیگر هیچ کجای دنیا خانه ندارد. حرف هیچ کجا را نمی فهمد. مال هیچ کجا نیست . مال این اتاق کوچک و این شهر بیگانه و این برنامه های بیگانه تر نیز نیست. مال دنیایی پر از سیاهی و تاریکی است. مال نا امیدی ٬ مال انتظار …

سیگار دیگری آتش می کند و یاد سازش می کند  . یاد آنروزهایی که در مملکت خودش یکه تازی می کرد. یاد آنروزهایی که کسی یکه تازیش را تحویل نگرفت و آرزو کرد برود. برود جایی که خودش و هنرش را با هم به جایی برساند. و حالا از آن آرزوی همیشگی مانده ۲ چمدان و انتظار و ترسی غیر قابل توصیف.

نگاهش می کنم. بعضی موقعها واژه ها از معانی خالی می شوند. نمی توانم چیزی بگویم. چیزی که از این همه اضطراب و ترس پنهانش بکاهد. ترس از معلق ماندن در دنیای بی تعلقی به هیچ جا تا ابد. ترس از انتظار ٬ برای همیشه. تا روزی که حتی یادش برود چرا اینجاست و اینجا کجاست و این خاطرات مال کجا هستند. چه می توانم بگویم ؟! فقط نگاهش می کنم . با چشمانی که شاید بتواند حرفی بزنند. نگاهم می کند و نگاهش را می دزدد.

وقتی می رود دوباره به همان بیگانه ترین ۲۰ متری دنیا ٬ فقط دعا می کنم. من تلخی انتظار را خوب بلدم . واژه ها به هیچ درد نمی خورند. چشمانم را می بندم و فقط دعا می کنم.

پنجره مردی را دو تکه کرده است.  این جمله وقتی از ذهنم گذشت که برای بار هزارم  کامیونی با سر و صدای فراوان از پایین پنجره ام رد شد. شاید تمام کامیونها و اتوبوسهای شهر امروز قرار است از زیر پنجره خانه من رد شوند ! شاید می خواهند مرا دو – سه تکه کنند. این جمله تصویری که برای من ایجاد می کند مردی است که تا کمر از پنجره خم شده! خیلی هم سوررئال نیست! و مرا یاد یک چیز دیگر نیز می اندازد ! شبکه پیام !!! وقتی قرار بود برای خودم آیدی انتخاب کنم یاد آندره بروتون و این جمله اش افتادم … من هم که عشق سوررئالیسم … ولی نمی دانم چه شد که هایدن شدم. آیدی که در آن سالها بدجوری با سرنوشت من گره خورد … کنکور موسیقی و …. سر انجام سر در آوردن از زادگاه هایدن ! من در آزمون عملی کنکور موسیقی قبول نشدم و اینجا نیز موسیقی نمی خوانم. ولی انتخاب این نام در سالهای دبیرستان ٬ سرنوشت مرا با خودش برد تا آنجایی که الان هستم !

سالهای آخر دبیرستان بودم که عضو پیام شدیم. از مدرسه کانکت می شدیم و جیغ می کشیدیم. صبح به صبح در مدرسه برای هم چیزهای تعریف کردنی زیادی داشتیم … از آن سالها خیلی می گذرد … همه مان ٬ همه جای دنیا پخش شده ایم. تر مینیت ۵ سالهاست که یا پاک شده٬ یا خاک می خورد… ولی هنوز بهترین دوستانم را از پیام دارم. هنوز وقتی وبلاگی را می خوانم می دانم که او ٬ همان فلان آیدی ـ پیام است . و من هنوز هایدنم. برایم عجیب است که این نام حتی در سرنوشت من هم دخیل بوده و سرود ملی کشوری که در آن زندگی می کنم  هر لحظه مرا یاد خودم می اندازد…

شاید اگر بروتون می شدم همه چیز فرق می کرد. دیگر بعد از ۱۰ سال هنوز اسمم روی مبایل دوستان هایدن نبود و در زادگاه هایدن روی مبل خانه ام ننشسته بودم و  تمام کامیونهای شهر از زیر پنجره من رد نمی شدند ! دلم برای همه آن موقعها که هنوز با همه مان پیوند دارد٬ تنگ شده.

اینجا خانه جدید من است. در واقع اولین خانه خودم . خانه ای که وسایلش را خودم خریدم و با چکش و پیچ گوشتی به جان چوب و تخته های جدید افتادم و سر_  همشان کردم . همه جایش را تنها چیدم و حالا نیز تنها نشسته ام  کنار پنجره  و سی دی Vivaldi for Relaxation  را که یک آقای عزیز و خانم عزیزترشان به ام داده اند را گوش می دهم . توی جا شمعی هایی که آقا و خانم م. بسیار دوست داشتنی به ام دادند شمع روشن کرده ام و عکس جوجویشان روی سر کتابخانه ام است .بقیه عکسها نیز بالای تمام کتابها به دیوار است. کتابهایی که خیلی هایش مرا یاد شهر کتاب نیاوران و آن خیابان و خانه مان می اندازد…

اینجا اولین خانه خود من است . من همه جای خانه هستم و تمام آدمهای زندگیم هم یکجورایی گوشه کنار خانه. خوشحالم که همه را اینجا با هم دارم .

از وقتی برگشته ام امشب اولین باران وین می بارد وآمیخته شدن صدایش با ویلن آقای ویوالدی بدجوری فاز می دهد.

در خوابگاه که بودم کافی بود که در اتاق را باز کنم و به آشپزخانه بروم . سیلی از بچه ها  در هر ساعتی می آمدند و می رفتند. می توانستی با کسی حرف بزنی و هر آنچه در ذهنت هست را فراموش کنی. اینجا از آن همهمه و جشنهای شبانه خبری نیست . ساعت 12 به بعد دور از چشم مسئول خوابگاه از نردبان بالا می رفتیم و روی خرپشته شراب سفید می خوردیم و تیلیک تیلیک می لرزیدیم و ریز ریز می خندیدیم و فردایش همه مان کله صبح کلاس داشتیم. عوضش اینجا مال خودم است ! اولین خانه ای که روی زنگش اسم مرا نوشته ! تنهایی پرش کردم و تنهایی بهش رنگ خانه دادم . خانه جدید هنوز اینترنت ندارد و امشب هر که را که می شناختم از وین خارج شده . گاهی درس می خوانم , گاهی دو خط می نویسم و گاهی برای بار هزارم قسمتهایی از سریال  Friends  را نگاه می کنم و بلند بلند می خندم . راستش را بخواهید خانه ام را با همه تنهاییش دوست دارم .

شب اولی که آمدم٬ روی همین تخت نشسته بودم و از همین پنجره کوه ها را می دیدم و چراغ خانه ها را . باد می آمد٬ مثل الان٬ و دائمن به خودم می گفتم که من برگشته ام . حالا همه چیز تمام شد و دوباره باید برگردم ! این برگشتنهای پیاپی تمامی ندارد … همیشه در حال برگشتنم٬ عجیب نیست؟!

این دو ماه به اندازه چندین ماه گذشت٬ امواج زندگی یک طور عجیبی پشت سر هم می آمدند و می رفتند٬ بی وقفه! اتفاق پشت اتفاق٬ آدمها دائمن عوض می شدند و من رو به یک اسکرین بزرگ ایستاده بودم و این ها را میکس شده در هم نگاه می کردم .

تهران عزیز خداحافظ ! با تمام محتویات ! از تمام آدمهای مهربان و غیر مهربانش گرفته تا خیابانها و اتوبانها و حتی ترافیکش !

وقتی برگردم ٬ باز روزی بر می گردم !