You are currently browsing the monthly archive for نوامبر 2006.

نمی دانم که اسمش را گذاشت نوستالژیهای بی اساس.  نمی دانم کی گذشت و چگونه گذشت ولی بی اساس بودنش را قبول ندارم . نوستالژیها را ازمان بگیرند مگر چه می ماند ؟‌ وقتی اینجا بارها و بارها خودمان را و کشورمان را با همان جملات ثابت توضیح می دهیم٬ ته دلمان همه این نوستالژیها بالا و پایین میپرد٬ جلوی چشممان می آید٬ با حرکت سر می زنیمش کنار و ادامه می دهیم. می رود می نشیند آن گوشه و کنارها ته دلمان ٬ به خودت که می آیی میبینی دلت گرفته. نمی دانی چرا. اصلن اگر همه شان بی اساس بودند چه معیاری برای بزرگ شدمان داشتیم ؟ چه معیاری برای این همه تغییر داشتیم. همه مان که ۲ سال و ۳ سال است اینجاییم ٬  دائم زمان را می شمریم. کدامتان که در ایرانید انقدر حساب زمان را دارید ؟‌ یک چیزهایی همیشه ته دل آدم می ماند٬ گاهی مثل یک آه ابراز وجود می کند٬ هر چقدر هم همه چیز را پشت سرت قایم کنی باز هم چیزی آن ته می ماند که بر می گردد به همه خیابانها ٬ مردم٬ به آن همه کودکی ٬ به آن همه خاطره .

یک موقع هایی آمفی تاتر مدرسه می آید جلوی چشمم ٬ با آن اتاقک پشتش و پیانوی کوک در رفته اش. سال آخر که بودم روی آن سن برای آخرین بار ایستادم و گریه کردم٬ می دانستم تمام هفت سال خاطره ام در این آمفی تاتر دوست داشتنی برای همیشه رفت که به گذشته ها بپیوندد. حالا هم گاهی می آید دلم را فشار می دهد می رود. گاهی هم می گویم اگر اینها را نداشتم چیزی از من نمی ماند. وقتی بارها و بارها خودمان و کشورمان را با همان جملات ثابت  توضیح می دهیم همان نوستالژیها اند که میایند ته ذهنمان و فکر می کنی که او هیچ وقت نمی فهمد همه حرفهایمان را. کودکیهایمان که با جنگ و انقلاب و همه حس هایش بین همه مان مشترک است را . بزرگ شدنهایمان را با همه اتفاقات مشترک ریز و درشتش را. به نظر من هیچ کدامشان بی اساس نیستند فقط خود ما هستند.سیب من همچنان دارد چرخ می خورد. در مسیرش همه اینها را جا می گذارد تا یکشنبه ای مثل امروز یاد رخوت جمعه ها و همه آن گذشته ها بیفتم. یاد چرخهایش و ته دلم خوشحال باشم که همه این نوستالژیها به هم وصلمان می کند .

Advertisements

۱- بهمن قبادی دیروز اینجا بود. با اکران فیلم نیوه مانگ در فستیوال فیلم وین. نام فیلم کردی و به معنای ماه نیمه می باشد. تمام فیلم در کردستان فیلم برداری شده بود . مرز عراق. مثل مستی اسبها٬ مثل آوازهای سرزمین مادری. ولی نیوه مانگ را دوست داشتم. نیوه مانگ خیلی صاف و تر و تمیز نبود٬ ولی دوست داشتنی بود. نیوه مانگ بر محور موسیقی می چرخد. موسیقی کردی٬ سنتی. بهمن قبادی قبل از شروع فیلم آن را تقدیم کرد به صدمین سال تولد موزارت.

۲- در فیلم شهر سمبلیکی وجود داشت که تبعید گاه آواز زنان بود. ۱۳۳۰ زن خواننده که محبوس بودند. دف می زدند و آواز می خواندند. مجرم بودند و جرمشان خوانندگی بود. حدس میزنم ۱۰ دقیقه سانسور شده فیلم مربوط به این شهر باشد… ظاهرن با این وجود باز هم اکران فیلم در ایران ممنوع است.

۳- یادم می آید سازهایم برایم همیشه ارزشمندترین داراییم بودند. صحنه ای که پلیس تمام سازهای اعضای کنسرت را می شکند برایم عذاب عجیبی بود. آن صحنه را دوست داشتم چون درد داشت. خیلی زیاد.

۴- نیوه مانگ مثل بقیه فیلمهایش به طور مشخص روح آدم را فشار نمی داد. یک جورایی با پنبه سر می برید.  نیوه مانگ را دوست داشتم. اگر آقای قبادی انگلیسی بلد بود٬ جلسه پرسش  پاسخ خوبی بعدش از کار در می آمد. ولی ….  

معده ام دارد از حلقم می زند بیرون. احساس می کنم درونم همه چیز به هم پیچیده . آب دهانم را به سختی قورت می دهم . کلمات کتاب جلوی چشمانم رژه می روند٬ در هم می آمیزند و باز پخش می شوند. معده ام گاهی سر و صدایی راه می اندازد. با دست محکم می گیرمش٬ صدا به هر حال پخش می شود.سرم را بلند میکنم و با نگرانی نگاهی به اطرافم می اندازم. فریادهای معده ام را کسی نشنیده. میز جلویی دختر و پسری یکدیگر را می بوسند. به نظرم احمقانه می آید٬اینجا کتابخانه است. بعد به نظرم می رسد که اگر من بودم هم شاید همین کار را می کردم٬ چه اهمیتی دارد که اینجا کتابخانه است ؟ معده ام دوباره فریاد می زند٬ به آستامینوفن کدئین هایی که خورده ام فکر می کنم ٬ دنبالشان میکنم و با ذهنم درونم پخششان می کنم. معده  آرامتر می شود. نگاهی به کلمات کتاب می اندازم و سعی میکنم متمرکز شوم. بیشتر از آنکه به لغات فکر کنم به تمام کردن کتاب فکر میکنم. پیش نمی رود. معده ام باز جیغ می زند. می دانم قرصها که اثر کند تمام است. بهشان فکر میکنم و دو دستم را روی گوشم می گذارم . نه صدای معده ام را می شنوم نه دختر وپسر روبرو را. کتابم را نگاه می کنم٬ کلمه ها غریبه اند. یاری نمی کنند٬ نمی توانم. رژ لبم را چند بار محکم روی لبم می کشم ٬ قیافه رنگ و رو پریده ام جان می گیرد. معده دیگر صدایی از خودش در نمی آورد٬ دارد آرام تر میشود… قرصها اثر کرده ٬ فشارم به شدت پایین آمده و سرم گیج میرود. مقاومت می کنم ٬ کلمات مثل جوهر در تمام صفحه پخش می شود٬ همه جا سیاه می شود. سرم روی کتاب می افتد. دیگر چیزی یادم نمی آید.

.

به نظر من توماس و یوسرا هیچ وقت برای چیزی فکر نکرده اند. هر کدام به طریقی . اعتقاداتشان صفر و یک است. یوسرا به جبر مطلق معتقد است. بعد از هر جمله انشاءالله می گوید و صد در صد مذهبی است. توماس دبستان مذهبی می رفته٬ از دعا کردن متنفر است٬ از کلیسا نیز. به اختیار مطلق اعتقاد دارد و در ۱۴ سالگی انتخاب کرده که متعلق به هیچ مذهب و اعتقادی نباشد. فقط انتخاب کرده و به هیچ چیز دیگر فکر نمی کند. بحث می کنند  و نگاهشان می کنم. معتقدم که این چیزها صفر و یک نیستند. توماس نمی داند چرا به هیچ چیز اعتقاد ندارد٬ فقط ندارد. فقط می داند که نباید داشته باشد٬‌چون انتخاب کرده. یوسرا همه چیز را حفظ کرده و تحویل می دهد. توماس نیز. هیچ کدام دلیلی برای حرفهایشان ندارند. برای یکی صرفن انتخاب است و برای دیگری یک میراث. از کودکی آموخته و جز این در ذهنش نمی گنجد. برای من٬ حقیقت دردناکی است . برای من یادآور همه چیزهاییست که از دست داده ام. در بحثشان شرکت نمی کنم. هیچگاه به هیچ فلسفه ای فکر نکرده اند. هیچ گاه این میراث و تصمیم هایشان گریبانشان را نگرفته. حتی وقتی مهمترین موضوع برای افتادن آدمها به جان همدیگر باشد.  هر کدام به طریقی در چهار چوب ذهنی شان می مانند ٬ می دانم که نمی شود چیزی را بریشان عوض کرد. ساکت می مانم و فکر می کنم. آنها نیز مرا نادیده می گیرند. در هیچ تعریفی برایشان نمی گنجم. می توانم برایشان در بازه صفر و یک٬اعداد حقیقی را بشمرم٬ ولی نمی توانم وارد چهار چوب ذهنی کسی شوم که فرهنگش با من اینقدر متفاوت است و همه چیز برایش قرن هاست که ثابت است . من فقط معتقدم آنها هیچ وقت به این چیزها فکر نکرده اند.

سرم را از روی میز بلند می کنم. دهان استاد تکان می خورد. صدایش نمی آید. یوسرا نگاهم می کند. با تعجب نگاهش می کنم. چرا مقنعه سرش نیست؟ چرا موهایم را دورم ریخته ام؟ پس نازلی و تامیلا چه شدند ؟ به یوسرا می گویم اینجا کجاست؟ طوری مرا نگاه می کند که انگار مرده ام٬ با وحشت. آلمانی جواب می دهد چرا فارسی حرف می زنی. پس به چه زبانی حرف بزنم. چرا مقنعه سرم نیست ؟ احساس نا امنی می کنم. دلم می خواهد موهایم را بپوشانم. ممکن است اخراج شوم . پسرک پشت سرم ضربه ای روی میز می زند. استاد حرفش را قطع می کند سوال پسرک را جواب دهد. هیچ کس نمی گوید : ببخشید استاد …  هیچ دختری برای استاد خودش را لوس نمی کند. اصلن دختری نیست. منم و یوسرا. حرف مرا نمی فهمد.

جزوه ام را نگاه می کنم. فلیپ فلاپ ار-اس است. الان باید طبقه دوم باشیم٬ کلاس بغلی گروه. نازلی دارد مرتب و رنگی جزوه بر می دارد. با خودم فکر میکنم از رویش می نویسم بعدن. تامیلا زیر میز با موبایل حرف می زند. اذیتش می کنم و می خندم. مقنعه ام را کمی عقب می کشم٬ ر‌‌ژ لبم کمرنگ شده٬‌ترمیمش می کنم.  یکی از بچه ها می گوید خسته نباشید استاد. کلاس تمام می شود ٬ همه توی راهرو جمعند. پسرها مسخره بازی در می آورند٬‌می خندیم. حواسمان به حراست هست. قرار است برویم ۴۶۹ .

پسرک پشت سرم دوباره ضربه ای به میز می زند. اینجا کجاست یوسرا ؟ چرا جزوه نمی نویسی؟ موهای مشکی اش را دورش ریخته. در جزوه اش به عربی می نویسد. نمی توانم چیزی از رویش بنویسم. کاپشنم را می پوشم. احساس می کنم باید خودم را بپوشانم. سرد نیست. نا امن است.  کسی به استاد خسته نباشید نمی گوید. هر کس حوصله اش سر رفت از کلاس می رود بیرون. استاد می گوید آخر هفته خوبی داشته باشید٬ همه با هم به میز ضربه می زنند. کلاس تمام می شود. همه از کلاس بیرون می روند. خیلی بزرگ است٬ تخته ها برقی بالا و پایین می روند٬ بیرون راهرو هیچ کس منتظرمان نیست. یوسرا می گوید بلند شو برویم. نگاهش می کنم. اینجا کجاست یوسرا ؟! من چرا مقنعه سرم نیست؟