You are currently browsing the monthly archive for ژانویه 2007.

ساعت چهار و نیم صبح است. خوابم نمی برد. مغزم گنجایش اینهمه فکر را با هم ندارد. نمی دانم چه خواهد شد. عکسها را نگاه میکنم و فکر می کنم. اشک در چشمانم جمع می شود. نمی توانم دیگر . از تصور چند ساعت آینده دیوانه می شوم. خوابم نمی برد. ساعت دارد ۵ می شود. نمی دانم چه خواهد شد. یعنی چه شکلی است ؟‌بعد از این همه مدت … ؟ در دلم همه چیز تکان می خورد. حالت تهوع دارم. حالم بد است. احساس می کنم باید همه پنجره ها را باز کنم. بعد سرد می شود. می لرزم. دست راستم می لرزد ٬ نمی توانم خوب بنویسم. چرا صبح نمی شود. چرا هوا روشن نمی شود؟ اشکالی ندارد. تا صبح چند باری بالا بیاورم حواسم پرت می شود و دیگر فکر نمی کنم. خوابم نمی برد.

ذهنم را خالی کرده ام و به هیچ چیز فکر نمی کنم. جز ساعت. ساعت دو و ده دقیقه بعد از ظهر است. پرواز نیم ساعت و پنج دقیقه تاخیر دارد. اینگونه می گویم چون می خواهم معیارش را نگه دارم. نیم ساعت . امیدوارم زود بگذرد… تمام دیشب را بیدار بودم. صحنه ای که ماه ها در ذهنم می پروراندم تا نیم ساعت دیگه جلوی چشمم پخش می شود. ولی الان نمی توانم به اش فکر کنم.رو به پنجره های بلند باند نشسته ام و هواپیماها را نگاه می کنم. کاش می توانستم با او صحبت کنم. کاش برایش می گفتم که از هجوم اینهمه فکر هنگ کرده ام. دیگر کاغذ ندارم. پشت بلیطهای قطار به سمت فرودگاه که در راه رفت خریدم می نویسم. دارد تمام می شود. کاری جز صبر کردن ندارم. یک صبر اجباری کشنده. کاش می دانستم چه حالی دارد. با وجود بیخوابی دیشب فکر می کنم قیافه ام خوب است. این دفعه چهارم است که خودم را در آینه دستشویی فرودگاه نگاه می کنم. یقه پهن کاپشنم را درست می کنم. زیر چشمانم را پاک می کنم و موهایم را باز و بسته می کنم. تمام مسیر را از باند تا دستشویی ها هزار بار رفته ام. نمی توانم بنشینم. این بلیط دیگر جای نوشتن ندارد.

یک بلیط دیگر پیدا کرده ام. پشتش به اندازه چند ثانیه فکر جا برای نوشتن دارد. باید اس ام اس های مبایلم را مرتب کنم. یا شماره تلفن ها را. می توانم کیف پولم را نیز خانه تکانی کنم. اصلن باید همه چیز را مرتب کنم. بازی های روی مبایلم بدرد نمی خورد. باید زمان بگذرد. بدون فکر. دیگر حالت تهوع ندارم. باید دوباره خودم را در آینه دستشویی چک کنم. از پشت پنجره های باند تا دستشویی رفتن و آمدن خودش کلی وقت می برد. ساعت دو و بیست و پنج دقیقه شده. نه! بیست دقیقه ٬ دروغ می گویم. کاش می شد بخوابم.  پرواز ساعت سه و پنج دقیقه می نشیند.دیگر جا برای نوشتن ندارم٬ این بلیط هم تمام شد!

Advertisements

نوت بوکم خراب شده. شوخی شوخی با دو قطره آب کیبوردش سوخت و سفارش کیبورد جدید و فرستادن آن تا آخر امتحانات طول می کشد. شاید توفیق اجباری است برای درس خواندن. چند روز اخیر همه چیز به سرعت عوض شد. مثل سرعت از دست دادن عزیزترین وسیله ارتباطی ام با دنیای خارج از این غار تنهایی. همیشه همه چیز با هم اتفاق می افتد و اکثرن در عجیب ترین زمان ممکن. تنهایی یکدفعه ای از رفتن مادرم و دیدار عجیب عزیز دیگری که بودنش مثل برق گذشت و نداشتن اینترنت و استرس امتحانات و دوباره همان زندگی سابق ٬ هضم همه اینها با هم طول می کشد. فعلن همه چیز را موقتن ته ذهنم چال کرده ام! وقت ندارم به اشان فکر کنم. باید سر فرصت چشمانم را ببندم٬ همه را بگذارم جلوی ذهنم پخش شود. بعد یکی یکی مزه مزه شان کنم. اتفاقات خوب را چند بار عقب و جلو کنم٬ و از اول پخششان کنم. اتفاقات بد نیز بعد از یکبار بازنگری «Delete» خواهند شد! زندگی همیشه هم به همین آسانی نیست. ولی فعلن چاره دیگری ندارم. همه اینها را گفتم که بگویم لپ تاپم خراب است و ارتباطم با دنیای دوست داشتنی مجازی کم شده. خیلی کم. همین.

پ.ن-بی ربط : اگر این را نگویم می ترکم. هدیه فوق العاده ای دریافت کردم از یک آدم فوق العاده و آن اشتراک مجله فیلم بود ٬ آن هم اینجا . بعد از دو سال دوباره صفحات مجله را ورق زدن و مطالبش باعث شد دقیقه ای در سکوت چشمانم بلرزد. دوم بهمن بود که شماره دی و بهمن به دستم رسید. حس همیشگی اول ماه منتظر مجله بودنِ گذشته ها هجوم آورد و لحظه ای خودم را در خانه قدیممان حس کردم  با صندوق فلزی اش که درش جیر جیر صدا می کرد و اگر روزی چِکَش نمی کردم روزم روز نمی شد هر چند اکثرن خالی بود٬ چک کردن صندوق پستی اینجا یک اجبار است٬ بدون هیجان. و دیدن این مجله فارسی عزیز در صندوق بی احساس ِمن پر بود از نوستالژی و خاطره و احساس.  وقتی صفحاتش را ورق می زدم احساس کردم چقدر دورم از سینمای ایران و چقدر به سینمای جهان نزدیک تر. چقدر فرق داشت خواندش در اینجا.  ساعتها فقط ورقش می زدم. بالا پایینش می کردم و اسامی آدمها را می خواندم . انگار بعد مدتها کسی را پیدا کرده بودم. شاید هیچ چیز دیگر انقدر خوشحالم نمی کرد. «واقعن ممنونم».

سعی میکنم بحث را عوض کنم. سعی می کنم به چیزی فکر نکنم. نفس عمیق بکشم و چشمهایم را ببندم و سپس باز کنم. سعی می کنم بعد از باز کردم چشمهایم فکر کنم که می توانم بهتر همه جا را ببینم. سعی ام بیهوده است. جواب نمی دهد. باید بگذرد٬ زمان … خودش می آید و خودش هم می رود. مثل همیشه.

پدرم فردا برمی گردد به آن شهر دوست داشتنی که ظاهرن خیلی هم مریض است و اصلن هم دوست داشتنی نیست. برمی گردد به همان زندگی وارونه که وقتی بودیم تمام تلاشش ساختن چیزی بود که اکنون بدون ما مالکش است. روی بالکن می نشیند و کتابش را رو به شهر کثیف با پشت بامهای ناهمگون و کولرهای آبی بی نظم و ترتیب باز می کند و فکر می کند که همه اینها را تنها نمی خواهد.  که از اروپای بهاری این روزها بر می گردد به تهران برفی که حتی باید نگران پرواز فردایش باشد٬ که یادش نرود این روزها همه چیز وارونه است. همه چیز.نمی دانم هوای گرم و بهاری این روزها نشانه خوبیست یا بد. هر چه هست وارونه است.

پدرم در این مدت پیر شده است. این را خوب حس می کردم. گذشت زمان را نه روی صورتش٬ بلکه روی رفتارش می دیدم و این همان چیزی بود که همیشه ازش می ترسیدم. وقتی بدون فکر و شمارش شمعهای روی کیک تولد مادرم را می چیدم ٬ وقتی مادرم زمان را با هیجان تمام برایمان میشمرد و سالها را پشت سر هم لیست می کرد٬ دلم لرزید. وقتی از تمام سالهایی می گفت که گذشته بود و بزرگ شده بودیم ٬ فکر کردم که می خواهم باشند تا مواظبشان باشم٬ هر چند هنوز به مواظبت احتیاج دارم. هر چند در این مدت همان دختر کوچکی بودم که خودش را در زیر همه توجه ها پنهان کرده بود. حس تمام دوران کودکی ام را داشتم که دغدغه هایم فقط مال خودم بود و همه چیز به عهده آنها بود. برای همین مدت کوتاه از زندگی پرسر و صدای گذشته فاصله گرفته بودم و خودم را رها کرده بودم از همه چیز. از دنیای گذشته دور شده بودم و همه چیز را باز ریخته بودم سرشان. با وجود همه قابلیتهایی که برای بازی کردن نقش همان دختر کوچک سابق دارم٬ دوست دارم باشند تا مواظبشان باشم. تا یکدفعه دیدن گذشت زمان شوکه ام نکند. تا به آن سرزمین بیمار برنگردند. می گویند سرزمینم بدجوری بیمار شده٬ دوست ندارم بازگردند. نگرانم. برای سرزمینم و برای همه کسانی که آنجا-اند. برای زمانی که می دود و برای زندگی که دوباره پر سر و صدا دارد بر می گردد.