You are currently browsing the monthly archive for ژوئن 2009.

به مادر و پدری فکر میکنم که فیلمی از مرگ فرزندشان دارند که میتواند هر لحظه عذابشان دهد. اشکهایم سرازیر میشود، چیزی دردناکتر از این هم در دنیا وجود دارد؟

Advertisements

صدای آن دخترکی که تنها با دوربینش روی پشت بام ایستاده را شنیده اید ؟ همان که صدایش با غم شروع میشود و بغضش در جمله هایش میشکند ؟ همان که بر بام شهر من ایستاده و صدای آدمهایی را پس ِصدای لرزان خودش ضبط میکند که خدا را فریاد می زنند ؟

من فیلم کشتارها را کامل نمیبینم. من طاقت دیدن مرگ آدمها را در سرزمینم ندارم. ولی صدای لرزان دخترکی که شهرش برایش عزیز و بیگانه شده را نمیتوانم از سرم بیرون کنم. صدایی که از سر تساصل و نا امیدی بود. صدایی که از شهری بلند میشد که بیمارستانهایش خائنند و تنها مامن زخم خوردگانش سفارت خانه هاست. 

من عکس خونهایی که بر زمین ریخته را نمی توانم از سرم بیرون کنم. صدای فریاد مردم سرزمینم را. تمام تصاویر کابوس مانند را.

کابوس واقعیت هر لحظه مثل پتک بر سرم فرود می آید. اخبار سیاهند. سیاه ِ سیاه. بغضم را دیگر فرو نمی خورم…

لطف کن و کابوس نبین! واقعیت از آن بدتر است….

 

این روزها پُرم از همه‌ی نهایت ها. نهایت تنفر و نهایت دوست داشتن. نهایت خواستن برای اینکه کاش بودم بین همه‌ی آنهایی که وصلند به یکدیگر با رنگی، فکری، هدفی…

اینروزها حتی کاش وین بودم. بین آدمهایی که می‌شناسمشان. بین همه‌ی کسانی که به یکباره بیش از پیش دوست‌داشتنی شده‌اند.

آدم است دیگر . باید هر از گاهی یادش بی‌افتد که به جایی چیزی وصل است. محکم‌تر از چیزی که فکرش را میکرد.

سهم من از اینروزهای کشورم پخش بی وقفه‌ی او و مردمش است. پخش آنها در هر رسانه‌ای که ممکن باشد. صفحه‌ی روبرویم مرا به وسط ایران پرتاب میکند و ایران را به وسط دنیا. اینروزها من همه چیز را فراموش کرده‌ام جز این صفحه‌ را.

پُرم از بغض. برای مردم . برای بزرگی‌شان. برای خودم. برای همه. همیشه هم از غم نیست. اکثرن نیست ….

اینروزها وسط تاریخ ایستاده‌ایم. همه‌مان. می دانم که یادمان می‌ماند …

ساعت ١٢ شب است. تازه غروب شده است. صندلی روی چمنها لق میزند و من پاهایم را رویش جمع کرده‌ام و آسمان را نگاه میکنم. افق هنوز روشن است. فکر می‌کنم به دوازده سال پیش همین موقع‌ها، فکر می‌کنم به آن لحظه کذایی که مینی‌بوس مدرسه از پیچ اتوبان مدرس می‌گذشت و ما همه جوگیر و خوشحال از انتخابات و ستادی که در مدرسه راه انداخته بودیم، در مینی‌بوس جیغ می‌زدیم. آن صحنه را در افقی که هیچگاه تاریک نمی‌شود برای خودم پخش می‌کنم. مینی‌بوس پیچ اتوبان را می‌پیچد، نگاهم روی درختهای جهان‌کودک حرکت می‌کند، حتی کاملن یادم است که آسمان پر بود از ابرهای پنبه ای فشرده. همان لحظه بود، همان جا بود که تصمیمی را برای تمام زندگی‌ام گرفتم که خیلی هم دوامی نداشت. اما باعثش همه‌ی خالی بودن آن زمانهایم بود که پر می‌شد با چیزهایی که دوست داشتنی بودند. نمی‌دانم بعدش پر شدم یا خالی بودم برای چیزهای جدیدتری . مثل این سرزمین، که تابستانش خالی است از ظلمات شب. که بعد از دوازده سال یاد آن دخترک پانزده ساله بیافتم که در پیچ اتوبان مدرس تصمیم گرفته بود هیچ‌گاه سرزمینش را ترک نکند. بعد لبخند کجی به آسمان بزنم و پاهایم را در بغلم بیشتر فشار دهم. ساعت ٣ شده است. خورشید دوباره دارد طلوع می‌کند.