You are currently browsing the monthly archive for اوت 2008.

از وقتی برگشتم خیلی کلافه ام. کلافگی نبودن تو و فشار پایان نامه. پریشب کله ام را کردم توی بالش و تمام هق هقم را خالی کردم بین پنبه هایش. امروز بهترم. از صبح بلند شده ام خانه را تمیز میکنم. تازگیها روزی سه بار جارو میزنم. گردگیری میکنم. انگار میخواهم وجودم را به این خانه ثابت کنم. انگار می خواهم به یکی بگویم » هستم» و فقط خانه شماره ۴٨ خیابان بروی گاسه است که می داند هستم.
بعد می ایستم جلوی آینه خودم را دعوا میکنم که قرار همین بود و باید پایان نامه ات تمام بشود . هیچ راه دیگری نداری. گاهی هم خودم را تفهیم میکنم که :شکایت نمیکنم. اینها را میگویم برای اینکه یادم بماند وقتی از اینجا رفتم ,نروم بنشینم روبروی نوستالژیِ اینجا زانوهایم را بغل کنم یاد این خانه و این دانشگاه بیفتم. یادم بماند به همه‌ی لحظه هایی که تمام فکرم تمام شدن پایان نامه و رفتن بود. با خودم شرط میکنم که نروی آنجا که شبی پیدا شود که همین بساط را راه بیندازی به هوای دلتنگی. همیشه انگار جای دیگری هست که دلم برایش و آدمهای تویش تنگ شود.  حالا این خانه را هِی میسابم و برای خانه جدید نقشه میکشم. و بدیهایش را حفظ میکنم برای موقعی که در شبهای قطب شمال روی کاناپه جدیدمان ولو شده باشیم و من لیز خورده باشم طرفت و خانه مان را نگاه کنم و هیچ دلم برای تمام چهار سال زندگی وین تنگ نشود.
Advertisements

همه اش را در یک خلسه بودم. تمام این یک ماه را. آنروز را بیشتر. تا آرایشگاه و باغ و اینها را خوب یادم میاید. بعدش انگار مرا بلند کردند گفتند از بالا خودت را تماشا کن. من هم از بالا خودم را تماشا میکردم. انگار حضورم کامل نبود. نصفه بود. گاهی هم فکر میکردم این هم یکی دیگر از سری خوابهایی است که این مدت می دیدم. راستش تا چند روز بعدش هم فکر میکردم که من فقط خواب دیدم و هنوز چند روزی به روز عروسی مانده. بعد به عکس کوچک کنار آینه نگاه میکردم و فکر میکردم یعنی واقعن تمام شد ؟‌ چرا درست چیزی یادم نمی آید ؟‌

حواشی اش را خوب یادم است. باغ را , عکاسی را. اینکه دو بار در آنروز برق رفت و من کاملن از این موضوع استقبال کردم که میتوانستم کمی فرود بیایم ,خودم را نگاه کنم و او را. اینکه تا بحال ندیده بودم استرس و تب و تاب ده دوازده دختر سفید پوش را در یک آرایشگاه با هم. بقیه اش را گنگ و تک و توک یادم میآید. انگار صدای خودم را شنیدم که در سکوت چیزی گفت و سکوت را هم‌همه‌ی شادی شکست .چند صحنه هم یادم می آید که من بودم و  تاریکی و رقص نور و صدا و گرما و بقیه. همه. خیلی ها.

بقیه اش را در یک خلسه بودم. روزهای  بعدترش چندبار فکر کردم که کاش هنوز مانده بود. یا کاش یک جشن دیگر هم در کار بود تا اینبار همه-ی حواسم را به کار بگیرم که باشم . که تک تک آدمها را یادم باشد و تک تک لحظه ها را. حالا روزی هزار بار عکسها را اصلی نیستند و کَمَند و گاهی ناخوانا , نگاه میکنم و با خودم تکرار میکنم که این منم و این لباس سفیدم است و این اوست و این جشن عروسی ماست, تا به خودم بقبولانم که تمام شد. شاید هم روزی که در نقطه ای ثابت از این کره خاکی قاب بزرگمان را به دیوار خانه-مان زدیم از خلسه بیایم بیرون  که این دخترک سفید پوش که دستان او را گرفته و لبخند میزند خودِ منم.