اوایل مهاجرت هر روز که می‌گذشت احساس می‌کردم بزرگ شده‌ام. انقدر روحم روزانه قلپ قلپ اتفاقهای جدید را سر می‌کشید که هر لحظه احساس می‌کردم رشد می‌کنم، قوی می‌شوم، انگار تازه داشتم دنیا را می‌دیدم ، می‌فهمیدم. انگار از یک غلافی درآمده باشم. سربرآورده باشم در یک دنیای جدید.

سالهای اول سرعت رشد خودم در خودم خیلی زیاد بود. روحم قد می‌کشید،اطلاعات را می بلعید ، بزرگ می‌شد. از خودم بزرگتر می‌شدم حتی. بعدترش اوضاع آرام‌تر شد. انگار ایستاده بودم تا به خودم برسم. یک جایی که نفهمیدم کجا بود مساوی شدیم. نمی دانم چطور من را از من جدا کنم، ولی دوتا من وجود داشت، یک «من»ی بود که 22 ساله بود ، ایرانی بود، خیلی چیزها را نمی‌شناخت، تنها زندگی نکرده بود. «من» دوم انگار از مختصات صفر و صفر منِ اول شروع شده بود، ولی برای خودش مستقل بود، چیزها را سریع یاد می‌گرفت، هضم می‌کرد. فرهنگ‌ها را تطبیق می‌داد، زبانها را ، تنهایی از پس خودش بر‌می آمد. حتی خیلی ایرانی هم نبود. متعلق به هیچ جا نبود. تجربه می‌کرد، می دید، می‌شنید، یاد می گرفت. لحظه به لحظه از قبلی فاصله می‌گرفت. اولی برای خودش آرام آرام بزرگ می‌شد، شناسنامه ای، هویتی، ملی. دومی شتاب داشت ، برای ملیت داشتن وقت نداشت، عجول بود. حتی دنبال هویت جدید بود.

نمی‌دانم بعد از چند سال دوباره یک‌جایی به هم رسیدند. همدیگر را پیدا کردند ، مختصاتشان یکی شد. شدند «من «ِالان. حالا هر دو باهم بزرگ می‌شوند. شناسنامه‌ای، روزانه. حسش می‌کنم. اینروزها بیشتر هر وقت دیگری حسش می‌کنم. می‌بینم که با شش سال پیشم فرق کرده‌ام.

چه کسی بود که می‌گفت روزها و مناسبت‌ها که تکرار می‌شوند می‌فهمی در مملکتی جا افتاده‌ای ؟ می فهمی که از این به بعد یک چیزهایی تکرار می‌شوند که بلدی. می دانی چیستند. حالا زندگی که تکرار می‌شود، برای بقیه، برای خودم، اتفاقاتی که می‌افتند که قبلن هم می‌افتادند ، می فهمم که جا افتاده‌ام. می فهمم انقدر بزرگ شده‌ام که خیلی چیزها دائم تکرار شود.

وقتی کسی از مهاجرتش می‌نویسد، از حس روزهای اولش، سالهای اولش، از تجربیات تازه‌اش، کشف و شهودش؛  همه و همه‌اش برایم تکرار خاطرات است، وقتی خیلی‌هایش را تجربه کرده‌ام، وقتی «دقیقن » ،» من هم» ورد زبانم می‌شود سر هر پُستی، مکالمه‌ای؛ می‌بینم که چقدر جا افتاده‌ام در زندگانی، در مهاجرت. در خیلی چیزها

وقتی دائمن می خواهم به همه بگویم » welcome to the ‌club» آنوقت است که می بینم بزرگ شدنم را، آنوقت است که گفتن این جمله‌ هم تکراری می‌شود، بعد می‌نشینم کنار و آدمها را با تجربیات جدیدشان نگاه می‌کنم ،می‌بینم تفاوتهایم را با خودم، با قدیم‌ترهایم. یک جور احساس مجرب بودگی-طور در نوع خودم.

شاید هم «من»ِ دوم را در دهه سوم فرستادم دنبال مختصات جدید، دنبال تجربه‌ی جدید. شاید

Advertisements

در فرهنگ ایرانی ترجیح بر این است که اگریک آرامش نسبی و لرزان وجود دارد، آرامشی که همیشگی و پایدار نیست ، به هر وسیله‌ای باید سعی شود این آرامش حفظ شود. ممکن است این آرامش با تلخی هایی هم همراه باشد، ولی این تلخی برای همه‌ی عمر یک آدم وجود دارد. فکر می کنم در فرهنگ دنیای مدرن امروز، می‌شود این تلخی را یک‌جا قطع کرد، هر چند با درد و سختی باشد.

-‏اصغر فرهادی

خانم یثربی را (ما همیشه اینگونه صدایش می‌کردیم) دوسال پیش بعد از 10-12 سال در وین دیدم. آمده بود برای سمیناری. از بچه‌ها پرسید، از تک تکشان. از خودم ، که چه می کنم، از خودش گفت، از دخترش ، که بزرگ شده ، که غر می‌زند. بعد دست کرد در کیفش که یکی از کتابهایش را به من بدهد. نداشت. گفت سمینار یک بخش کتاب فروشی دارد، با هم می‌رویم. با هم نرفتیم. خودم رفتم و تمام کتاب‌هایش را خریدم. مثل بچه‌ای که یک ظرف شکلاتهای رنگارنگ گذاشته باشی جلویش و بخواهد همه را امتحان کند، هول شده بودم . کتابها را می‌قاپیدم که تمام نشود، تعداد هر نسخه زیاد نبود. همه را بردم برایم نوشت. هیچ توضیح ندادم که همه را خریده‌ام، هیچ توضیح ندادم که انقدرها هم پر رو نیستم که همه را بگذارم به حساب هدیه . هیچ اصرارش نکردم که شهر را تا فردا ظهر که می‌ماند نشانش دهم. هیچ نگفتم که این شماره‌ام اگر کار داشتید … من، بعد از ده سال ، باز همان بچه مدرسه‌ای ِ بی اعتماد به نفسی بودم که معلمش را در خیابان می‌بیند، هول می‌کند . همان‌قدر ذوق شده بودم که آن موقع ، که هیچ نگفتم ، که برگشته بودم سر خانه‌ی اولم ، به ده سال پیش. به کلماتی که صد بار می‌آمدند سر زبانم و قورتشان می‌دادم . به «چرا نگفتم» ِآن موقع‌ها.

شده بودم همانی که با سر خودش را در کلاس‌های تئاتر پرتاب می‌کرد ، بعد با خجالتش می‌جنگید. کلاسی که خلاقیت از سر و روی خودش و معلمش می‌بارید. من خلاق نبودم. من حرفهای لازم را هم نمی‌زدم. من اوج خلاقیتم در یکی از کلاس‌هایش این بود که قرار بود واژه‌/جمله‌ای بگوییم که بشود تصویر سازیش کرد، یک جمله از واژه‌های مرکب مثلن. جمله‌ی من این بود : » زودپز، صفت فاعلی مرکب مرخم» . یادم نیست چطور بازی‌اش کردیم ولی یادم است انتخاب شد، تکه تکه‌اش کردیم، مثل پانتومیم. بعد از آن ، هیچ‌وقت هیچ ایده‌ای از خودم ندادم. هر بار همین زودپز به یادم می‌آمد و تمام ذهنم را به هم می‌ریخت. مثل آدمهایی که یک جُک را تمام عمرشان تعریف می‌کنند، جُکی که بار اول بامزه بوده. نوشته‌هایم هم همینند. از جمله‌ای که خوشم بیاید انقدر تکرارش می کنم که همه‌ی نوشته‌هایم شبیه هم می‌شوند.

کتاب‌ها را بردم خانه ، با عذاب وجدانی که چرا نگفتم پرت کردم روی تخت و ذوق زده افتادم رویشان. همه‌ی داستانهایش را دوست ندارم، ولی خلاقیتشان را تحسین می‌کنم. از آن به بعد ، هر بار نوشته ای از خانم یثربی جایی می‌بینم باز یاد آن دختر بچه‌یی می‌افتم که حرفهایش را نمی‌زند و هنوز بعد از ده سال همان است که بود. بعد همان موقع که در اوج عصبانیتم از خودم باز یاد ایده‌ی زودپزم می‌افتم. بعدش ملغمه ای می‌شوم از عصبانیت و خنده . و این داستان هر بار تکرار می‌شود. مثل همه‌ی داستان‌های من.

پ.ن : بهانه‌اش نوشته‌ی چیستا یثربی بود در نافه‌ی 2  (پز مستتر، می‌دانم) . بخوانیدش. دوستش داشتم، نوشته‌اش دقیقن خودش است

پنج روز در سفر اینترنت نداشتم ،همه چیز آرام و خوشحال و سالگردانه و رمانتیک بود. وقتی برگشتم خیلی چیزها عوض شده بود. انگار زندگی‌مان را در نبودمان از روی این ریل ، بردارند بگذارند روی یک ریل دیگر، ریل دومی کمی تند تر حرکت می‌کند.

موهایم را تیره کرده‌ام. تیره‌ی تیره. چشمهایم یک رنگ دیگر شده. پوست صورتم هم. اصلن یک آدم دیگر شده‌ام. قبل از سفر فکر می‌کردم باید برای خودم نگران باشم. بعد از سفر دیدم باید برای یک نفر دیگر نگران باشم. چشم به راه ایمیلش نشسته‌ام که بنویسد هیچ چیز نبود، هیچ چیز نیست، دکترها اشتباه کرده بودند. صفحه‌ی مانیتور یادم می‌اندازد، بغض می‌کنم.

پنج روز نبودم، وقتی برگشتم یک فصل دیگر از زندگی شروع شده بود. موهایم مشکی شده بود، «آ» مریض بود. من، منتظر هیچ کس نبودم. زندگی سریع شده بود، انگار گودر و بند و بساطش هم با سرعت ریل دوم پرتاب شده بود بیرون. «نیو ایرا» بود؟ همان.

نشسته‌ام برای دخترم اسم انتخاب می‌کنم. خب نه بچه‌ای درکار است نه قرار است باشد فعلن. آدم است دیگر، گاهی دوست دارد بجای هر چیزی برای بچه‌های نداشته‌اش اسم انتخاب کند، گاهی کارهای آسان‌تری از زندگی در واقعیت بلد است. خیلی آسان‌تر

سرم را تکیه داده بودم عقب به صندلی هواپیما و هدفون به گوش برای خودم آهنگ‌ گوش می‌کردم و فکر می‌کردم به زندگی، به زندگی‌ها ، به همه. آرام با گوشه‌ی دستمال اشکهای ریز ریز ِ گوشه‌ی چشمم را پاک می‌کردم و فکر می‌کردم که مسافران ِ کناریم چه فکر می‌کنند با خودشان از آهنگ گوش کردن و  اشک ریختن من. رسیده بود به :» به راستي صلت کدام قصيده اي اي غزل «… خانم مسن صندلی ِ کناری دستمال جلویش را برداشت و روی جفت چشمهایش فشار داد. بعد از خیسی ِ دستمالش دیدم که خیلی بی صدا و بی حرکت اشک می‌ریزد. بعد خب فکرم رفت پی ِ بی‌صدا اشک ریختن، بدون آهنگ تو هواپیما اشک ریختن. پی ِ هر کسی به نوعی.

این چند روزی که برگشته بودم وین هر جور بلد بودم خودم را اذیت کردم.  شده بودم مثل وقتهایی که فکر می‌کنم دیر است. فکر می‌کنم وقتم دارد تمام می‌شود. مثل همان وقتهایی که پیش مامان نشسته‌ام روی کاناپه‌ی سفید خانه و حرف می‌زنیم و حتی کاری هم نداریم بکنیم ولی من هولم که از تمام لحظاتم استفاده کنم که فردا دارم می‌روم، بعد می‌بینم بلد نیستم بیشتر از این از لحظه استفاده کنم. یعنی بیشتر از اینی که بنشینیم روی کاناپه سفیده و چایی جلویمان یخ کند و حرف بزنیم، را بلد نیستم. بلد نیستم زیاد باشم، چند نفر باشم ، همه جا باشم. بجایش فکرم چند تیکه می‌شود. تیکه‌هایش جا می‌ماند این‌ور آن‌ور. بعد این می‌شود که شماره می‌گیرم یادم می‌رود حرف بزنم. یا از ایستگاه جا می‌مانم و پیاده نمی‌شوم یا حتی یادم می‌رود غذا بخورم. بعدترش این می‌شود که موقع خداحافظی هم گریه نمی‌کنم چون افکارم هنوز جا مانده‌اند ازم. بعد با یک بغض گنده برمی‌گردم خانه. توی بغل او یک دل سیر گریه می‌کنم . همه‌ی جا ماندگیهام بر می گردد سر جایش.

چهار سال پیش همچین روزهایی بود. یک‌هفته -ده روزی مانده بود به جام جهانی فوتبال. با لپ‌تاپم توی تخت اتاق ِ کوچکم در خوابگاه فرو رفته بودیم و من از گرمای هوا بی حال ، یک دستی اینترنت گردی می کردم. بعد با همان حال بی تفاوت بازیهای تیم ملی خودمان را چک می‌کردم  و با خودم تاریخ‌ها را بررسی می‌کردم که قبل و بعد ِ کدامش امتحان دارم. افکارم برای خودشان هِی رفتند و آمدند و چرخ زدند و چشمهایم چرخیدند روی صفحه‌ی مونیتور ، بعد بلند شدم نشستم، چشمهایم برق زدند. با خودم گفتم شاید این آخرین بار باشد. چه می‌دانی چهار سال آینده کجای این دنیایی. چهار سال بعدترش هم. چه می‌دانی چه بر سر تیم ملی‌ات می آید. چه می‌دانی آن سیبی که فرستادندش هوا چقدر چرخ باید بخورد تا سالهای آینده…حتی بگو چهار سال.

خلاصه‌اش این شد که برای بازی ِدوم من در ورزشگاه بودم. با صورت رنگ کرده و پر از امید و هیجان و جیغ و بی‌خوابی . بهترین سفر ِ تنهای عمرم.

امسال همان چهار سال آینده است. امسال همان چه می دانی‌هاست. با همه‌ی چه میدانی هایی که بار ِ خودم کردم ، هیچ فکرش را نمی‌کردم چهارسال بعدترش نشسته باشم درحیاط کوچک خانه‌ام و فکر کنم که نه تنها بر سر تیم ملی، بلکه بر سر کشورم هم چه آمد. فکر کنم بر سر آن همه امیدی که داشتم. یا بر عکسش حتی از آن حجم تنهایی آن روزها چیزی نمانده باشد و خوب که نگاه می‌کنم ببینم زندگی هِی زورش را بر سرمان هوار می‌کند، هِی از آن گوشه‌هایی که می‌شود سرک کشید برایش زبان درازی می‌کنیم.

خب آن موقع که ولو شده بودم در اتاقک خوابگاه و به خودم می قبولاندم که آینده را هیچ برایت تضمین نمیکنم هم فکر نمی‌کردم این همه تغییر را شاهد باشم.  هیچ فکر نمی‌کردم که چهار سال انقدر زیاد باشد، تا آن موقع چهار سال زیاد نبود. انقدر پر اتفاق نبود. انقدر زیر و رو کننده، عجیب. حساب که می‌کنم می‌بینم وزنش می چربد به خیلی از سالهای گذشته. که اصلن برای خودش وزنه‌اش خیلی سنگین است.

الان هم نشسته‌ام در آستانه‌ی یک ِ چه می‌دانی ِ دیگر .پایم را می‌کِشم روی سایه‌ی گل‌های حیاط، نقش ریز ریز ِ گل‌ها می افتد روی پایم ، مثل طرح حنا. همزمان برای خودم خط و نشان می‌کشم که چهار‌سال آینده هم همین‌قدر سنگین خواهد بود که این آخری. بعد باز از همان گوشه‌ای که باز بود، برای زندگی زبان درازی می‌کنم . کسی چه می‌داند، شاید دفعه‌ی آینده که یک‌هفته مانده بود به جام جهانی بیایم همین جا برایتان دست تکان بدهم در آستانه‌ی بعدی.

الان دقیقن نشستم اینجا که در عکس است و دارم وب‌گردی میکنم. این منظره‌ی سمت راستم است. از سمت چپم هم صدای همهمه‌ی بازی ِ فوتبال می آید که اگر بلند شوم و خودم را روی نوک پنجه‌ی پا بِکِشم می توانم ببینمشان. فعلن روی صندلی حصیری کش آمده ام و از اینکه دست و پایم را در معرض طبیعت قرار داده‌ام احساس خوبی دارم.  یکسری خواندنی و کشیدنی و گوش کردنی هم بغل دستم ردیف کرده‌ام که عوض همه‌ی اینها نشسته‌ام خاک وبلاگم را می‌گیرم ( سلام مکین ) . هوا یک جور خوبی خوب است. یک جوری که ازش بوی منت کشی می آید. مگر نه اینکه چند روز پیش سر ِ یونیورس داد میزدم که «قرارمان این نبود» ؟ بعد هوا به طرز غیر منتظره‌ای شروع به همکاری کرد. حالا لابد باید بروم داد بزنم که راجع به هوا حرف نمیزدم و چیزهای مهمتری هم در زندگی هست ، که اصلن این گره‌هایی که خورده زندگیمان با هوا باز نمی‌شود که رشوه میدهی. ولی آفتاب یک‌جوری ولو می شود روی پاهایم که حرف‌هایم را می خورم. بعد می‌بینم همین الانم شده مصداق همان شعر بالا. نگاه میکنم به پروانه‌ی خوشحالی که یک ساعت است جلوی من بالا و پایین می‌پرد . بعد غرهایم را نگاه میدارم برای یک روز ِ ابری که باز بلند شوم داد بزنم » قرارمان این نبود» بعد ببینم جناب یونیورس این‌بار با چه چیزی سر مرا گرم می‌کند. غرهایم باشد برای بعدن. برای فردا مثلن.

خواب دیدم از یک هواپیمایی پیاده شدیم به بهانه‌ی بمب. حواسم به خیلی‌ها بود. انگار مواظبشان بودم. داداشکم هم بود. بیرون یک اتاقی .صدایش نکردم، با دوستهایش بود. بعد اتاق راه افتاد. گفتند این اتاق سیار است، شما را دور میکند از ناحیه‌ی بمب. اتاق دور شد، دلم هری ریخت پایین . داداشک توی اتاق نبود. جایش گذاشته بودم. انقدر حواسم به بقیه و خودم بود که جا ماند. منفجر شدن هواپیما را ندیدم. اتاقک را دیدم که دور می‌شود و من در این فکر بودم که جایش گذاشتم. اینجور مواقع آدم با یک عرق سردی روی صورتش بیدار می‌شود…

آفتاب از روی من و تخت رد شده بود و کش آمده بود تا دم در اتاق. مات و مبهوت خودم را روی کمرم بالا کشیدم تکیه دادم به تخت. جایش گذاشتم. نه ؟

روزی که آمد پیشم را خوب یادم است. از قبل تاکید کرده بود برایش پک ِ آبجو بخرم بگذارم در یخچال. از یک هفته قبلش مشغول سر هم کردن تخت و کمدش بودم. تختش تا روز آخری که آنجا بودم قیژ قیژ آرامی میکرد چون زورم بیشتر از این به سفت کردن پیچ‌ها نمی رسید. آبجوها را در یخچال که دید خوشحال شد. مثل تمام لحظات بعدش در این چند سال که بودم، قبل از اینکه بخواهد یا بعدش. در هر حال بودم.

من که رفتم تمام وسایلی را قیژ قیژ می‌کرد و نمی‌کرد را فروخت ، همان‌هایی که پیچ‌هایشان را خودم بسته بودم، خانه را عوض کرد. حواس من هم رفت پی مهاجرت دوم. پی ِ خودم. پی ِ خیلی چیزهای دیگر. مواظب خیلی چیزها بودم ، غیر از داداشکم شاید. او هم بود ، با دوستهایش ، با درسهایش . بعد یک روز صبح بیدار شدم ، دیدم جا گذاشتمش. دیدم خبر از یخچالش ندارم. از امتحانهایش، از پروژه هایش. از دوستهایش حتی. بعد عرق سردی نشست روی صورتم. خودم را روی کمرم کشیدم بالا ، تکیه دادم به تخت. اشکهایم ریخت روی ملافه ‌ها. جایش گذاشتم. می دانم…

من خواهر ندارم. دوست صمیمی هم مدتهاست دیگر دم ِ دست ندارم. بعد گاهی دلم بدجوری آدمیزاد ِ مونث ِ نزدیکی می خواهد برای حرفها و کارهای دخترانه. حتی فکر که میکنم می‌بینم خیلی از مراحل زندگیم که باید یک دوست نزدیک ور ِ دلم می‌بود ، خیلی جاهای مهم، جاهایی که احساساتشان باریک است، نبود.

حتی فکر می‌کنم شاید من جزو معدود دخترهایی باشم که خودش تنهایی برای خودش لباس عروس و تور و فلان و بهمان خرید، لباسش را که امتحان می‌کرد، جلوی آینه می ایستاد و از خودش می پرسید چطور است ؟ بعد با خودش مشورت میکرد و دست آخر که لباسش را تحویل گرفت ، بسته‌ی بزرگ لباس عروس را دنبال خودش در مترو کشید تا رسید خانه. بعد لباس را از در اتاق آویزان کرد، نشست روی تخت و نگاهش کرد و فکرکرد که حتمن الان کسی را لازم دارد که تمام افکار حجیم مغزش را بریزد بیرون و نظر بخواهد و حتی فحش بشنود ،بخندد و خوشحال باشد که دوستی ، خواهری ، چیزی دارد که هست، در لحظات باریک هست، جاهای مهم، حرفهای مهم.  نبود،  نیست.  خیلی وقت است که نیست. .. بعد آدمهای دور و بر آدم هم نمی‌شوند آنکه باید باشند. بزرگ نشده‌ایم باهم ، غصه نخوردیم ، حتی زیاد نخندیدیم. کمی مشترکیم. همین. نیستیم ، از یک جنس و یک فکر حتی.

بعد چه کسی بود می‌پرسید بیست و هفت سالگی سن مهاجرت هست یا نیست از این لحاظ‌ها ؟ من میگویم باید شانس بیاوری. برای من نبوده، من همانهایی هم که در مهاجرت بیست و دو سالگی پیدا کرده بودم دوباره گذاشتم و رفتم. بعد گاهی حرفهایم آنچنان در گلویم می ماند، گاهی آنچنان من می مانم و در و دیوار ، برای وقتهایی که یک گوش دخترانه احتیاج دارم که … این جمله ته ندارد. این پست ته ندارد. تهش را دوست ندارم …