به نظرم وودی آلن با «میدنایت این پاریس» درست زده بود به هدف!
دفعه اولی که رفتم پاریس به نظرم رسید پاریس باید یک چیز دیگر باشد، که نیست. به نظرم می‌رسید باید رویایی بودنش از سر و رویش بریزد، در عوضش شهری جلویم بود، شلوغ و یک وقتها بی نظم و پر از آدمهایی از نژادهای مختلف. نه که بد باشد، یا بگویم چرا اینها پاریس رو قرق کرده‌اند، نه. ولی تصور من از آدمها هم چیز دیگری بود. من دنبال یک چیزهایی می‌گشتم که از فیلمها و کتابها آمده بود. شاید دقیقن از همین «عصر طلایی» . پاریس 2008ِ ولی یک چیز دیگر بود. خب طبیعی هم هست. من زیادی دنبال رویا در واقعیت می‌گردم.

با همه‌ی اینها این رویای دوره‌ی طلایی پاریس همه جای شهر آدم را تعقیب میکند، حتی مجبورت میکند گاهی تضادها را نبینی و در دنیای خودت زندگی کنی. در تصوراتی که از پاریس برای خودت ساختی ، هر چه هم باشد شهر همان شهر است به هر حال. با همان خیابان‌ها و ساختمان‌ها و با همان زیبایی.

میدنایت این پاریس، حکایت مردی‌است که پاریس را آنطور می‌بیند که دوست دارد. همان‌طور که در رویایش بوده و هست. همانطور که همیشه شنیده و خوانده بودیم. فیلم دقیقن حسی بود که من از پاریس داشتم. حالا گیریم جزئیات رویایش کمی بیشتر با فانتزی‌های خودم آمیخته بود تا با واقعیت. ولی همان بود. خود خودش بود. بعد آدمهایی که انتخاب کرده بود… خلاصه فیلم انقد ذوق زده‌ام کرد که نمی‌دانید!
باز هم دست مریزاد وودی آلن عزیز

پ.ن : این را در گودر نوشته بودم. آوردمش اینجا.

Advertisements