تمام هفت سال گذشته ، این موقع سال که می‌شد یک خوشی ِ سبکبالی در وجودم می‌پیچید. از گرما بود و از مردم که خوشحال بودند و از چمدان گوشه اتاق. همیشه نصفه شب می‌رسیدم. اتاقم همان بود که بود ، فقط خلوت و خالی ، صبح صدا می‌آمد ، صدای تلفن، صدای آدمهای بیرون،‌ ماشینها ، همیشه یک خانه‌ای بود که مشغول بنایی باشد. گرم بود، از بیرون آتش می‌بارید، باد خنک کولر می خورد به دست و پایم. بلند می‌شدم می‌رفتم روی بالکن، کوچه را برانداز می‌کردم. که لابد مطمئن باشم همه چیز همان است که بود. که آدمها را ببینم. خودم را. خود ِسابقم را. کارگرهای همسایه که زل میزدند بهم، می‌آمدم تو. بعد آرام به اتاقم می‌گفتم من برگشتم، طوری که بفهمد در آغوشش گرفته‌ام. طوری که دلش تنگم نباشد شاید. تنگش نباشم

امسال نه از گرما خبری است نه از آدمهای خوشحال نه از چمدان. امسال هر روز رو به باران بغض میکنم. دلم برای آن آتشی که از آسفالت خیابان به صورت آدم میزند تنگ شده. برای باد گرمی که روی صورت آدم می‌نشیند. برای اتاقم که دلش تنگ من است. و برای هر سال همین موقع، تابستان‌های تهران. هر چقدر هم که آتش‌باران  و کثیف و شلوغ. دلم برای تابستان‌های شهرم تنگ شده، و این جمله‌ایست که صبح به صبح می‌آید می‌نشیند روی ذهنم و بلند نمی‌شود…

Advertisements