همیشه یک قسمت از روز هست که در همهمه‌ی ذهنم ، در شلوغی‌‌های زندگی، همین‌طور غرق برای خودم از مترو پیاده می‌شوم، می‌رسم یه جایی از ایستگاه، توی راهروهایش یا دم ِ پله برقی، کنار دیوار، که نوازنده‌ی دوره‌گردی هست که دارد ساز می‌زند. یک وقت‌ها گیتار، یه وقت‌ها آکاردئون،‌ شده ارگ هم باشد. بعد یک‌دفعه لایه لایه از افکارم پرت می‌شوم بیرون با هر نتش، می‌رسم به سطح، به ایستگاه، به آدمها. موسیقی‌اش جادو می‌کند، یک‌دفعه آدمها را می‌بینم که در شلوغی ِ ذهنشان راه می‌روند، با هم حرف می زنند، عجله دارند. موسیقی می‌شود بک گراند راه رفتنشان، زندگیشان. انگار صحنه‌‌ای از فیلمی باشند. انگار یکی چیده‌ باشتشان آنجا.  تازه آنجاست که آدمها پررنگ می‌شوند، جون میگیرند،‌ انگار می‌بینمشان. رنگ لباس‌هایشان به چشمم می‌آید، صورت‌هایشان، هفتاد ملیت بودنشان. بعدترش، همان‌طور که دور می‌شوم ، صدا فید می‌شود، آدمها دور می‌شوند روی فید شدن موسیقی ، آهسته می‌شوند، دوباره لایه لایه برمیگردم به افکارِ درهم ِ سابق.
این قسمت از روز را خیلی دوست دارم. این قسمت از روز انگار پیاده می‌شوم ، خودم را بالا نگاهکی میکنم و آدمها را دید می‌زنم، بعد دوباره فرو می‌روم همان‌جایی که جایم است.
Advertisements