نمی‌دانم چرا عید‌ انقدر برایم مهم است. اصلن نمی‌دانم از کِی عید برایم شد همان نقطه از سالی که همه چیز انگار دوباره صفر می‌شود. نمی دانم از زمستان‌های اروپا بود که حوالی عید کم کم صدای نفس کشیدن زمین را می‌شنیدم، یا از «آه از غربت » و از این داستان‌هایش بود. شاید هم ارثیه‌ی خانوادگی‌است و دارم جواب خلف‌بودگی‌هایم را می‌دهم. هر چه هست ، عید برای من انقدر مهم است که از چند هفته قبل در رویای سنبل خریدن باشم و با عدس‌های خیسانده مهربانی کنم که زودتر دربیایند و لبخند‌های گنده بزنم که: پیش‌میرویم …

امسال اما، نه می‌دانم دقیقن عید کجا هستم، نه می‌خواهم بدانم. امسال اما، معلقم.  احساس می‌کنم یک نفر روی شانه‌هایم نشسته می‌گوید بدو، بعد چون طرف سنگین است نمی‌توانم بدوم. فرو می‌روم حتی. احساس می‌کنم وقتم دارد تمام می‌شود، وقت ِ چی را نمی‌دانم. در خواب دلم برای کو تنگ می‌شود. بلند می‌شوم دستش را می‌گیرم. بیدار می‌شود نگاهم می‌کند، می‌گویم دلم برایت تنگ شده. مرا سُر میدهد رو بازویش که احتمالن یعنی بگیر بخواب جانم، من که اینجام.  دوست ندارم بخوابم. انگار یک چیزی دیر می‌شود. دقیقن نمی‌دانم چی.

آنچه که می‌دانم آن است که زیر سر ِ عید امسال است. زیر سر تعلیقی است که برایم ساخته. اینکه عید امسال را در خانه‌ام نخواهم بود، اینکه هیچ تصوری از سالی که در پیش است ندارم، اینکه یک نفر روی شانه‌هایم نشسته می‌گوید بدو، اینکه فرو می‌روم، فرو می‌روم ، فرو می‌روم …

Advertisements