من همیشه فکر میکردم که آدم جزئیات نیستم. یعنی شاید همیشه حواسم بوده به نگاه‌های دزدیده شده,  خنده‌ها و تایید‌های بی‌دلیل .حواسم به مدل سلام کردن آدمها به هم و به خودم بوده, به نگاهشان, به حرکت چشمهایشان. حواسم بوده وقتی میگوید «نمیدانم «زمین را نگاه میکند یا با دسته ی کیفش ور میرود. حتی حواسم به بالا و پایین رفتن تن صدای آدمها پای تلفن هم بوده .حواسم بوده به طره‌ی موهایی که با دقت به هم فر داده شده اند و گوشواره‌ای که از میانشان بیرون آمده ، حواسم بوده که چقدر وقت صرف اینکار شده. حواسم به سر پایین انداختن‌ها ، رازها و دروغ‌های نگفته‌ی آدمها بوده انقدر که در نگاهشان موج می‌زند. و فهمیدنش فقط از جزئیات بر می‌آید. رابطه‌ها محتاجند به جزئیات و بعد می‌دیدم من این را بلدم.

با این حال فکر می‌کردم آدم جزئیات نیستم . هیچ تاریخ و عددی که به هیچ رابطه‌ای متصل نباشد را یادم نمی ماند. هیچ اسمی، هیچ فامیلی. ولی می‌دانم فلان صورت ِ یک لحظه ای ِ در خیابان همانی بود که دستش را موقع حرف زدن زیاد تکان می داد، یا  رنگ قرمز زیاد می‌پوشید، ولی نام ؟ هرگز.

می دانم که کدام مبحث را کجای کدام کتاب نوشته بودم ولی سطرها را یادم نمی آید ، عدد ها را فرمول‌ها را. دوست نداشتن درسی، مبحثی، کتابی؛ برایم مساوی بوده با حذف جزئیات. حالا هم که هیچ تاریخی را یاد نمی‌گیرم، میدانم که من آدم ِ تاریخ هم نیستم .در مقابلش سکوت بین دیالوگها را بلدم. کلمات را تک به تک یادم می‌ماند تا با خودم تکرارشان کنم، تحیلیشان کنم، حتی تعریفشان کنم.

جزئیات مهم و گاهی عذاب آورند. موقعی که طرف ِ آدم نباشند، از سر و کول ِ آدم بالا میروند و راه نفس آدم را می بندند. وقتی ورِشان با ورِ آدم یکی باشد، میآیند آرام مینشینند روی شونه‌هایت و همراهیت میکنند. وقتی ورِشان یک ور دیگر باشد، سر و صدایشان گوشت را کر میکند، به هم ریخته و نامنظمند. جلوی چشمت شکلک در میاورند.نمی فهمیشان، سرشان داد میکشی، بدتر جیغ میکشند. عذابت میدهند. عذاب.

گاهی ولی مجبورم با جزئیات زبان‌نفهم همراه شوم. با آنها که ورِ من نیستند. مجبور می‌شوم متنی را دقیق بخوانم، حقظ کنم،یا کاری را دقیق انجام دهم. من هیچ وقت نمی‌توانم ورم را با ور ِاینها یکی کنم، هیچوقت آدم ِ اینها نخواهم بود. می دانم.

Advertisements