من دقیقن نمی دانم نشانه های این بیماری ( اگر اسمش را بشود گذاشت بیماری ) چیست. ولی خوب میدانم که در بدن من دارد چه اتفاقی می افتد.
صفحه های تقویمم پُرَند از تمام کارهایی که باید انجام بدهم. صفحه های تقویمم/روزهایش و ساعتهایش کم آورده اند. منطقی‌اش این است که ۲۴ ساعت جواب همه‌ی هندوانه‌ها را با هم نمیدهد. دقیقن در لحظه ای که ایمان آورده‌ام  به همه‌ی کارها با هم نمیرسم٬ دقیقن لحظه ای که این سندروم کذایی برن اوت دارد اتفاق می افتد٬ سوت زنان وبلاگستان را میجورم. لیوان چایی را میگذارم جلویم با مقدار متنابهی شکلات٬ می نشینم عقب و هیچ کاری نمیکنم. دقیقن و تحقیقن تمام روز را به «هیچ کاری» کردن میگذرانم. گاهی فوران این سندروم عزیز باعث میشود که این وبلاگ ناتنی را هم آپدیت کنم٬ آدرسش را هم بگذارم اینجا که در رودربایستی ِ بعضی آلمانی-دانها ( سلام نازلی! هستی؟) مجبور شوم بیشتر آپدیتش کنم.
بعد هم لابد یکی پیدا میشود که به جای من تا چهارشنبه یک زبان برنامه نویسی جدید یاد بگیرد و یکی دیگر هم امتحان دوشنبه را بدهد بقیه کارها هم فعلن در صف می مانند. فعلن ترکیب تکیه دادن و شکلات ٬ ترکیب مهمتری است.  

Advertisements