** این متن در مورد مرگ است. اگر فکر میکنید دوست ندارید چیز تلخی بخوانید٬ نخوانیدش
 
نشسته ام روی صندلی آرایشگاه. باد سشوار مغز سرم را داغ میکند. امشب نامزدی من است. خوشحال و هیجان زده ام. برس روی موهایم میلغزد و گاهی هم گیر میکند٬ از آن طرف آرایشگاه صدای هق هق می آید. با نگاه هراسان و کنجکاو دختر آرایشگر را در آینه نگاه میکنم. سیم سشوار را دور گردنش انداخته و سرم را محکم عقب میکشد و می گوید : « پسر ِ خانم و دوستاش تو جاده شمال تصادف کردن٬ پسر ِخانم زنده‌س. ولی مثکه دوستش مرده . پسر ِ بیس ساله » ته ِدلم نا خوداگاه میلرزد. یادم میرود آنجا چه میکنم. دختر سشوار-دار موهای مرا تا جایی که می تواند می‌کِشد و به نشانه اینکه کارش تمام شده فوت میکند : « برو اونور» . آنطرف می‌نشینم زیر دست آرایشگر دیگری. نمیدانم تصادف صبح بوده یا دیشب٬ خبرها یکی یکی میرسند. ساعت یک بعد از ظهر است. تمام عروسهای توی نوبت نگرانند. آرایشگر یکبار کار یکیشان را رها میکند و مینشیند گوشه ای به هق هق. همه مان مات و مبهوتیم. فقط دلم میخواهد از این آرایشگاه بروم بیرون. کسی حتی دلش نمی آید به دختران سفیدپوش آنجا که زیبا شده اند و می درخشند تبریک بگوید. فضای آرایشگاه سیاه است٬ سفیدی لباسها هم جبرانش نمیکند…
در ماشین نشسته ام ٬ هنوز مبهوتم. بدنم یخ کرده است. وارد آتلیه که میشویم کم‌کم آرایشگاه را فراموش میکنم و یادم می آید من آنجا چه میکنم …
 
پشت فرمان ماشین نشسته ام و افسر راهنمایی رانندگی اتریش کنارم نشسته است. میگوید «روشن کن». این امتحان برایم خیلی مهم بود٬ رد شدن برای بار اول در این امتحان خیلی مرسوم است و قبول شدنش برایم مهم بود تا یک ساعت پیش. خم شده بودم جلوی آینه و آماده می‌شدم برای رفتن. وسط خوشحالی و هیجاناتم تلفن زنگ زد و خبر سیاهی از تویش خشکم کرد. پدر یکی از بهترین دوستانم امروز صبح رفته بود. اول خشک شدم بعد ترکیدم. هیچ راهی برای نرفتن به امتحان وجود نداشت. قانون اینجا پدر دوست آدم را نمی‌شناسد. رفتم که فقط این یک ساعت تمام شود. «روشن کن٬ راه بیفت همین خیابان را مستقیم برو» سعی میکردم تمرکز کنم. میآمد جلوی چشمم. میخواستم پیشش باشم که امشب راهی ایران بود. نفهمیدم چقدر گذشت و چه شد : « بزن کنار٬ قبولی ..»
سوار مترو بودم به سمت او که زجه میزد و نمی دانستم باید چه بگویم و چگونه آرامش کنم. بین سرازیر شدن اشکهایم مبایلم لرزش اس‌ام‌اس-وار خفیفی کرد. علی بود که از دفاعش نوشته بود و اینکه دکتر شده! اشکهایم با لبخند قاطی شده یود. برایش خیلی خوشحال بودم. برای خودم چه؟ دیگر نه٬ فعلن نه… و برای او ؟ از مترو پیاده شدم و فکر کردم تنها چیزی که لازم دارم یک فیوز است که موقتن بپرد …

 

Advertisements