بوی شمال می آید. چشمهایم را میبندم و فاصله سوپر مارکت تا خانه را از زیر گذر دریابیشه رد میشوم به سمت ویلا . می پیچم در خیابان خرداد و دستم را از لای میله های در ِویلا میچرخانم تو و در با صدای قیژژژژ باز میشود . مواظب گلهایی که از باغچه درااااااز شده اند تا کف حیاط هستم. مواظب حلزون ها هم . از پله های گرد جلوی در ِویلا بالا میروم. سرم را میچسبانم به شیشه پنجره‌ای که پرده هایش کنار است و همه را نگاه میکنم و میزنم به شیشه که کسی مرا ببیند و در را باز کند. در که باز میشود چشمهایم را بازمیکنم. آپارتمان کوچک شماره ۴۶ خیابان بروی-گاسه با هوای دم کرده و راهروی تاریکش به من نیشخند تلخی میزند.

 

 

Advertisements